تبليغاتX
با چشم ها .....
در حاشیه واژه ، صدا و متن


به مادرم گفتم : «ديگر تمام شد»

گفتم : هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم



در مطالب گذشته ام به ماه بهمن و اهميت وقايع اين ماه اشاره اي داشتم. امروز يكي از همان روزهاي با اهميت است. روزي كه دست كم سه نسل را سياه پوش كرد. سياه پوش و در حسرت حرف هاي ناگفته ي دختري جوان، بانويي كه در همين سي و دو سال زندگي اش حرف هاي جديد زيادي زده بود، در همين مدت كوتاه به قدر كفايت با سختي ها و رنج و غصه ها دست و پنجه نرم كرده بود تا جرأت و اعتماد به نفس اش به حد كافي رشد كند. در همين زندگي ي كوتاه در نظر بزرگان ادب و فرهنگ ايران و حتي دنيا قدر و منزلت يافته بود و به درجه اي رسيده بود كه بزرگي چون شاملو - شاعر بي بديل معاصر - در سوگ اش به غصه نشسته و در وصف اش زيباترين واژه ها را به خدمت گرفته و نام اش را به روشنايي اي تشيبه مي كند كه بر پيشاني ي آسمان مي گذرد. بله فروغ. نامي كه چون روشنايي بر پيشاني ي ادب و هنر منتقد مي درخشد.
فروغ فرخ زاد، به گفته ي اطرافيانش - چون بسياري از بزرگان منتقد ديگر - روحيه ي خاصي داشته است. دختري غمگين و نا اميد اما جسور و سركش.
آري، 24 بهمن ماه 1345 براي بسياري روز غم انگيز و غمباري بود، روزي غيرقابل باور در ميانه ي آن فصل سرد، روزي زمستاني كه مي بايست وجود بهاري ي زني عصيان زده را به "ظهيرالدوله" بسپارند تا در كنار ديگر بزرگان اين سرزمين زندگي ي ديگري اغاز كند، زندگي ي جاودان در واژگان اش.
او مرده بود اما طبل زندگي اش از صدا نيفتاده بود، او رفت اما "خاطره اش تا جاودان جاويدان در تكرار ادوار" پابرجا ماند. او را به ظهير الدوله سپردند، چنانكه بزرگاني چون ملك الشعرا را نيز در همان آرامگاه دفن كردند اما شعرهاي شان زنده ماندند، آنها رفتند اما هنوز خانه ي شان از رونق نيفتاده است، هنوز آخر هفته ها و روزهاي تعطيل عاشقان سراغ ظهيرالدوله را مي گيرند و چه بسيارند جواناني چون نگارنده ي اين سطور كه روزهاي دلتنگي شان را بر مزار فروغ مي گذرانند.....
با هم "آيه هاي زميني" اش را مرور مي كنيم.

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود


آن دو دست جوان


که زیر بارش یکریز برف مدفون شد


روحش شاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


ولنتاين يا روز عشّاق از روزهاي جهاني اي است كه در ايران و در بين نسل جوان متوسط جامعه امروز طرفداران پر و پا قرصي پيدا كرده است و البته به همان نسبت هم مانند هر پديده ي وارداتي ي ديگر مخالفين مستحكمي.



 


مخالفين اين پديده عموماً از دو ديدگاه عمده به نقد اين روز و اين نامگذاري مي پردازند:

 

برخي از زاويه ي ملي گرايي و بازگشت به سنت هاي اصيل ايراني اين موضوع را به چالش مي كشند، چرا كه آنان معتقدند منشأ بسياري از اين مناسبت ها فرهنگ كهن ايراني است كه توسط كشورهاي غربي گرته برداري شده، در آنجا بومي سازي شده و سپس با استفاده از ابزارهاي تبليغاتي، در جهت اشاعه ي فرهنگ غربي و به اسم سنت غربي در سراسر دنيا تبليغ مي شود.

 

اين ديدگاه كه در بين بخش هايي از رسانه هاي حكومتي چون راديو جوان و بسياري از شخصيت هاي وابسته نيز طرفداراني يافته است مثال مي آورد كه دو سه روزي بعد از ولنتاين روز عشّاق ايراني (اسپندارمذ) است – 29 بهمن يا 5 اسفند - كه غربيان پيش دستي كرده و جشن را زودتر برگزار مي كنند!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

اول: از دیرباز این را شنیده ایم و شاید بارها هم تجربه اش کرده ایم که "ضمیر مرجع خودش را پیدا می کند." اما این ضمیر لزوماً همان تک کلماتی که برای خطاب و اشاره به خود یا دیگری استفاده می شود نیست.

برف زمستاني!!

 

ضمیر می تواند یک جمله ی زیبا باشد یا یک مقاله ی چندین صفحه ای، ممکن است یک بیت شعر باشد یا یک دیوان اما هر چه باشد اهمیتش در پیامی است که با خود حمل می کند، پیامی که مستقیم نمی توان بیان اش کرد، پیامی که گاهی مستقیم گفتن اش مساوی می شود با بی اثر شدن اش. چرا که "فقط چه گفتن" نیست که اهمیت دارد، بلکه "چگونه گفتن" نیز اغلب بسی با اهمیت تر می نماید. بعضی از زمان ها نیز تنها گزینه ی موجود یا گزینه ی مطلوب تر، استفاده از ضمیر است، آن هم ضمیری رمز آلود و سرشار از ایهام و اشارت.

( به یاد پیام یکی از رفقا (هاشم) افتادم که گفته بود زبان فارسی زبان پر رمز و رازی است، حقیقتاً هم همینطور است و از این بابت باید شکرگزار مستبدینی باشیم که برون می آوردند زبان از قفا!!)

دوم: به ماه بهمن وارد شده ایم، ماهی که برای ما - مخصوصاً نسل قبل از ما - یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است با واکنش ها و احساسات گوناگون از یادآوری شان.

خاطراتی توام با امیدهای سرشار، شادمانی از تولد انسان "متولد ماه بهمن"، شرمگینی از فریادهای بی اثر، غمگینی و هراسناکی از آتش جوخه های اعدام، روزهای پر استرس انقلاب ، شب های همیشه بیدار مبارزه و البته خواب ها و خواب الودگی ی تمامی ی روزهای سالیان بعد !!

سوم: به خاطر اهمیت این روزها در تحولات سیاسی - اجتماعی ی معاصر است که علیرغم تمامی ی مشکلات ناشی از آغاز مجدد امتحانات ام، باز هم نتوانستم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. هرچند که نشد مطلبی آنچنان که باید مهیا کنم اما شعری ضمیر گونه را برگزیدم تا دوباره تکراری باشد از "حس آغاز" و یادی از "چشم ها..."

امید که این ضمیر نیز مرجع اش را بیابد و ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط امیر  |