تبليغاتX
با چشم ها .....
در حاشیه واژه ، صدا و متن

يكي از وقايع مهم دهه 60 ميلادي جنبشهاي دانشجويي چپ بود كه به سرعت نيز فراگير شد.اينكه زمينه اجتماعي اين جنبش چه بود ؟به بحثي ديگر نياز دارد.اما پيش از آنكه به موضوع اصلي اين نوشته پردتخته شود لازم مي بينم توضيحي اجمالي در مورد فضاي حاكم آن جنبش بدهم.همانطور كه اشاره شد اين جنبش رنگ و بويي سوسياليستي داشت .بطور مثال يكي از شعارهاي معروف آن دوره جمله معروف روزا لوكزامبورگ "سوسياليسم يا بربريت" بود.يا يكي از حاميان اصلي اين حركت هربرت ماركوزه از اعضاي برجسته مكتب فرانكفورت بود.حتي ژان پل سارتر و ميشل فوكو نيز در اين حركت انقلابي حضور داشتند.سارتر خود يك ماركسيست اگزيستانسياليست بود ولي با ماركوزه اختلافاتي داشت با اين وجود ماركوزه از حضور سارتر در اين جنبش تمجيد نمود.بگذريم.....

يكي از ابعاد ويژه اين جنبش نقش هنر و هنرمندان در حمايت و توسعه اين حركت انقلابي بود.آنچه كه ما در ايران موسيقي راك، مدل رپ، و كلا فرهنگ غربي مي ناميم همگي ابزاري بودند براي نقد جامعه.نقد جامعه اي كه دانشجويان،جوانان، و هنرمندان ان معتقد بودند به انسان توجهي نمي شود و مناسبات سرمايه داري،و مصرف گرايي در جامعه حاكم شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

یورگن هابرماس

بنظر می رسد مهاجرت تاثیر شگرفی بر اندیشمندان بر جای می گذارد.چنانکه به طور مثال بر توکویل در مهاجرت به آمریکا گذاشت.از نمونه های بارز دیگر عمده اعضای مکتب فرانکفورت می باشند که اتفاقا ایشان نیز به آمریکا مهاجرت کردند و تاثیر این مهاجرت را در آثار ایشان می توان به وضوح دید(استوارت هیوز-هجرت اندیشه اجتماعی-فولادوند).

در این میان البته افرادی یافت میشوند که هرگز به مهاجرت تن درندادند و رنج ماندن را تا پای جان تحمل نمودند.ناخوداگاه اولین اندیشمندی که نامش به ذهنم متوتر میشود "والتر بنیامین" است. اما نقطه مقابل ایشان نیز متفکرانی یافت می شوند که نه تنها هجرت نمودند و از محل اقامت خویش تاثیر پذیرفتند بلکه به نوعی در جامعه جدید غرق گردیند.نمونه ای ک از این دسته به ذهن می رسد "هابر ماس" می باشد.با اینکه اصولا افکار هابرماس ریشه در مکتبی اروپایی یعنی فرانکفورت دارد(کما اینکه مدتی تحت نظر آدرنو مشغول مطالعه بود) ولی تاثیر فضای آمریکایی در نوشته هایش مشهود است.لا اقل وقتی با دیگر اعضای مکتب فرانکفورت که مقایسه می شود.

ر.محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محسن  | 


بعد از انتشار "نامه اي براي خودم" واكنش هاي بسيار جذاب و دوست

داشتني اي ديدم از دوستان، كه بعضي هاش حقيقتاً اشك در آر بود

و مملو از صداقت و صافي و كاملاً بي ريا.

جالب اينكه تمام شان هم دوستاي مجازي اي بودن كه فقط ارتباط

قلمي و نوشتاري با هم داشتيم.

البته من هميشه چنين حس آشنايي اي نسبت به بسياري از بچه ها

داشتم و دارم اما آنچه برام جالب بود و شوق انگيز ، ديدن چنين حس

متقابلي بود از سوي دوستان!

در ميان اين واكنشهاي گوناگون از طريق پيام خصوصي و اي ميل و

اس ام اس و تلفن و .... روزي ايميلي دريافت كردم از طرف خاله ام.

تازه آنوقت بود كه متوجه شدم ايشان و همسرشان مدام پيگير

مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ هستند.

و از آنجا كه اين خاله ام فراتر از خاله بودن "مونس كودكي ها" و

"بي خوابي هاي بچگي" ام بود و قصه گوي شب هاي فرار از

خواب (از همان موقع از خواب شب بدم مي اومد!!) از اينكه نوشته ام

باعث ناراحتي شان شده بود خيلي ناراحت شدم

پس همون شب در جواب خاله ام اين متن را نوشتم.

اما چون تازه براي اول ماه مه وبلاگ آپ شده بود انتشارش را به

اين زمان موكول كردم تا هيچ كدام تحت تأثير هم قرار نگيرند!!

در ضمن چند تا عكس ديگه هم از دوران خوش كودكي ام در نظر

گرفتم كه در لابلاي متن گذاشته ام

و همچنين چند عكس بكر از راهپيماي ي اول ماه مه ايرانيان

مقيم استكهلم.

بخوانيد و ببينيد!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

بر خیزید دوزخیان زمین

 برخیزید زنجیریان گرسنگی

 /....../

(برخیزید) بساط گذشته را بروبیم ...

اینها قطعاتی بود از سرود انتر ناسیونال سروده "روژن پواتیه".این قطعات در حالی سروده می شد که آرمان شهر شاعر در جلوی چشمانش در حال ویرانی بود.و مردمی که مدتی پیش سرود پیروزی و برابری می خواندند اکنون شیون و ناله سر می دادند.آری این سروده به بمباران پاریس(کمون پاریس) بر می گردد. ماجرا از این قرار بود که مردم پاریس علیه ظلم حاکم وقت به پا خواستند و نظامی را تشکیل دادند که مبتنی بر برابری و آزادی بود.این نظام نوین کمون پاریس نام گرفت.در این کمونها (که به شوراهای متکثری در سرار جامعه ودر تمام اقشار می مانست.) تصویب شد حکم اعدام(که انروزها با گیوتین صورت میگرفت) لغو شود. و حقوق یک سیاستمدار یعنی یکی از اعضای کمون نباید بیش از حقوق یک کارگر باشد.به عبارتی کار سیاسی نباید شغل ویژه ای و منبعی برای درامد محسوب گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

براي " م " عزيزم كه خواست بنويسم! و هم خواسته ي او بود كه با همه خستگي امشب قلم به من سپرد...



دوباره امشب مي خواهم بنويسم اما نه آنطور كه هميشه مي نوشتم هميشه مي دانستم كه چه مي خواهم بنويسم، مي دانستم كه از كجا شروع كنم و در نهايت به كجا ختم اش كنم. البته هميشه در اين ميان بسيار از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم و موضوعات مختلفي را هم پيش مي كشيدم كه در مورد بسياري شان هرگز پيش از آن لحظه نينديشيده بودم، در لحظه ي نوشتن - يا بهتر است بگويم با نوشتن - به افكارم جهت مي دادم، با نوشتن به داده هاي پراكنده ي ذهن ام سامان مي دادم و در نهايت هم حرفي را كه مي خواستم مي زدم و مي رفتم دنبال كارم!!

اما امشب وضع متفاوت است با هميشه، امشب مي نويسم كه نوشته باشم، امشب مي نويسم چرا كه اگر ننويسم منفجر مي شوم امشب براي خودم و براي دل خودم مي نويسم اگرچه هرگز نتوانستم و نخواستم به خودم بپردازم، هميشه فرديّت ام را فداي خواسته هاي جمعي كه در ميان شان بودم كردم و اكنون كه چشم مي گشايم در استانه ي سي سالگي ام ديگر نه از تاك نشاني است و نه از تاك نشان!!

اكنون كه چشم باز كرده ام منم و گذشته اي پر از حسرت، گذشته اي مملو از نداشتن، نخواستن، نتوانستن، به نظر نيامدن، شنيده نشدن، فهميده نشدن، ديده نشدن و .... گذشته اي در تلاطم! اكنون كه به گذشته ام مي نگرم احساس مي كنم بد جور به خودم دروغ گفتم، احساس مي كنم كلاه گشادي تا روي چشم هايم را پوشيده است، وقتي به آنهمه تار و پودي كه عنكبوت وار بر خود تنيده بودم (و هنوز هم مي بافم اما كمتر!!) فكر مي كنم احساس خفگي گلويم را مي فشارد!

مي خواهم از اين به بعد براي خودم باشم، به خودم بينديشم و براي خودم واقعاً "مگه چي مون از خرساي قطبي كمتره!!" به من چه ربطي دارد كه كودكان كار معلم ندارند، به من چه ارتباطي دارد كه كودكان افغاني به طور مضاعفي تحت ستم هستند و حتي از حقوق اوليه ي يك انسان بماهو انسان محرو اند؟! به من چه ربطي دارد اگر حقوق انساني ي نيمي از انسان ها به طور مضاعف پاي مال مي شود!؟ مگر سنديكاي كارگري هم بود و نبودش به من مربوط است؟!
اصلاً به من چه كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"؟! مگر از من اجازه ي زاده شدنم را گرفتن كه حالا من بخواهم مسئول بدانم خودم را.... اينكه ديگر فلسفه نيست كه ازش فراري باشيم اين يك اصل ساده ي عقلي است، يك اصل ابتدايي در مديريت اجتماعي يك كشور يا حتي يك سازمان كوچك است.

گفته مي شود بين اختيار و مسئوليت رابطه ي خطي برقرار است، و اين يعني زماني از شما سوال مي شود و از آنچه پرسيده مي شود كه اختيارش را داشته ايد. پس مطابق اين اصل ساده رئيس سازماني كه اختيارات فراوان دارد به همان اندازه هم مسئوليت دارد، در حاليكه يك خدمه در همان سازمان فقط اختيار سماور و ليوان ها را دارد، پس همين قدر هم پاسخگو يا مسئول است.

من هم بي هيچ اختياري به اين كهنه رباط آمدم پس چرا بايد چنين گسترده مسئول اش باشم، چرا بايد در دنيايي كه بي هيچ اختياري آورده شده ام ؛ نسبت به تك تك انسان ها و موجودات زنده اش مسئوليت داشته باشم؟! چرا حتي در مقابل محيط زيست اش هم من بايد مسئول باشم؟! موجودات و ساكنان نيامده اش هم به من ارتباطي ندارند! مگر اختيار آمدن شان با من است؟! اصلاً « مگه من خدام » !!!!!!


پا نوشت اول:
روزي در كلاس درس جنبش هاي معاصر بحثي ميان استاد درس با يكي از دانشجو ها در گرفته بود، بحث جالب و پر باري بود كه از ادامه يافتن اش لذت مي بردم تا اينكه به اينجا رسيد كه استاد گفت: "اصلاً مگه از من پرسيدن كه مي خواي بياي به اين دنيا"؟! و اين پرسش نقطه ي پاياني مي توانست باشد بر چنان بحث مفيدي و البته داشت مي شد هم تا اينكه من سوال تازه اي پرسيدم كه پس از چند لحظه خنده ي انفجاري ي كلاس؛ ادامه ي ساعت به مسائل پيرامون اين پرسش گذشت!

سوال من اين بود: " مگر ما تمام سوالات و حرف هايي كه در كودكي شنيده ايم را به خاطر مي آوريم؟! يعني ممكن نيست از شما هم پرسيده باشند در مورد ورود به اين دنيا اما شما فراموش كرده باشيد"؟!

پا نوشت دوم:
مي بايست توضيح بدهم كه اين اصل مقدماتي مديريت در كشور ما صدق نمي كند! با اندك تأملي مشخص مي شود كه چنين ادعايي پر بيراه هم نيست! هست؟؟؟!!!!

حرف آخر:
براي حسن ختام، يك رباعي از شفيعي كدكني در نظر گرفته ام. گمان مي كنم اين شعر براي اغلب وبگردهاي افسرده و تنهاي اين دنياي موهوم دلچسب باشد؟!


گه ملحد و گه دهري و كافر باشد


گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد


بايد بچشد عذاب تنهايي را


مردي كه ز عصر خود فراتر باشد



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط امیر  |