|
|
|
|
![]() آن ماه نيست دريچه ي تجربه است تا يقين كني كه در فراسوي اين جهاز شكسته سكان نيز آنچه مي شنوي ساز كج كوك سكوت است تا يقين كني! به قسمت ادامه ي مطلب برويد! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
« اين مجموعه نوشتار برداشت هاي ذهني، پيش فرض ها و احياناً تحليل ها ي خودم است كه بيش از هر چيز براي شنيدن نقد شما منتشر كرده ام. دلم مي خواهد در قسمت پاياني اين سلسله، آن چنان با نقدهاي تان ويران شده باشم كه بتوانم از نو آنچه دلم مي خواهد بر ويرانه اش بنا كنم. مسلماً بزرگترين كاركرد نقد و انتقاد همين ويران كردن و از ريشه زدن بركندن اش است » ![]() * پا نوشت اوليه: براي ورود به بحث داستان خيال گونه اي را نوشته بودم كه ديالوگي بود بين من و دو نفر ديگر، كه در آخرين لحظات ترجيح دادم سانسورش كنم!! امّا چرا؟ بماند! براي مشاهده اين دستنوشته روي لينك ادامه مطلب كليك كنيد.ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم در
اين دنياي جادويي پرسه مي زدم كه گزارشي بدستم رسيد از كساني كه نام شان اراذل بود
و اوباش و طرحي براي امنيت از شرّ ايشان. (در اين جهنم مي توانيد ببينيد گزارش را و اينجا و اينجا هم.) اين اول
بار نبود كه "خشونت دولتي" در چنين حالت رقت باري رخ مي نمود، اگر به
تاريخ نخواهم برگردم در يك سال گذشته بارها اين چنين عكس و گزارش هايي ديده و
خوانده بودم - تا جاييكه دغدغه حقوق انساني ي "خشونت ديدگان دولتي" هم
بر ساير مشغله هاي فكري ام اضافه شد – اينبار امّا گزارش ملموس تر بود و از طرف
گزارشگران جوان حقوق بشر منتشر شده بود. بر روي ادامه ي مطلب كليك كنيد! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز {در حقيقت ديروز!} دومين روز ماه خرداد بود، روزيكه هرگز گمان نمي كردم من و نسل من چنين بي تفاوت از كنارش بگذريم. بايد اعتراف كنم كه اگر امروز تولد دوست عزيز خنده رو ام نبود از كنار اين پنج شنبه و جمعه هم مانند هر هفته مي گذشتم بي آنكه تاريخ ماه و روزش را بدانم!!
پس از
اينكه فهميدم دوم خرداد امروز است خيلي به دوم خرداد 76 فكر كردم، به حال و هواي
آن روزهايم و به آنچه در سر داشتم.... هنوز يادم
هست كه آن روزها چه حالي داشتيم! حس ترس توأم با ميل رهايي. آن روزها
من دانش آموز سال سوم دبيرستان بودم و يكي دوسالي بود با كتاب و مطالعه مأنوس شده
بودم و لذت مي بردم از فهم علوم انساني و شرايط خاص تاريخي ي ايران، نشريه هاي آن
روزها هم مثل امروز متشكل بود از مجلات زرد به اضافه ي انتشارات وابسته به دولت
(وابستگي ي مستقيم يا غير مستقيم! به دولت آشكار يا به دولت سايه!!) و در كنار
آنها نيز چند نشريه اي كه به نوعي منتقد بودند و عموماً طبقات تحصيل كرده و متجدد
مشتري ي اين نوع نشريات بودند. در
شهرستان محل زندگي ي من به سبب كوچكي و محروميتِ خاصّ شهرهاي مرزي اغلب اين نشريات
يا نمي رسيد به آنجا و يا با تأخير زياد طوري كه بيش از نيمي از خبرهاشان بيات شده
بود، به آنجا مي رسيد! تا اينكه
روزي با خبر شديم يكي از فروشندگان لوازم التحرير قرار است نمايندگي ي هفته نامه ي
"ت" را دريافت كند، تا هم به موقع (نسبتاً البته!!) توزيع شود و هم
حتماً هر هفته شماره ي جديدش برسد، و آن هفته نامه اي بود با مطالب علمي-انتقادي
نسبت به حوزه ي سياسي-اجتماعي ي ايران و من با اين هفته نامه از طريق يكي از معلم هايي كه اغلب در كلاس اش بحث
سياسي مي كردم آشنا شدم و پس مدتي شيفته مطالب و قلم بي پرواي سردبير و هيئت
تحريريه اش شدم، نويسندگاني كه بارها در خيابان كتك خورده بودند و بارها تهديد به
مرگ شده بودند!! اما اين
تاريخچه را براي چه گفتم؟! براي
اينكه به اينجا برسم كه در آن روزهاي سرد سكوت و خفقان از چنين روزنه ي بود كه
شنيديم : «اندكي صبر سحر نزديك است!» و هم از او بود شنيديم مردي با مژده ي بهار
مي خواهد بيايد، البته اگر بگذارند! پس چنين شد كه براي اولين بار شايد احساس كردم
نسبت به جامعه و آزادي اش مسئولم؛ احساس كردم اگر اين گوهر ناياب را ديگران
نشناسند و همچنان سالهاي سياه سازندگي ادامه پيدا كند، مسئوليتش به عهده ي ماهايي
است كه نقشه ي گنج و راه دستيابي به آن را از جامعه دريغ كرده ايم پس با
چنين احساسي پا به راهي گذاشتيم كه آخرش روشنايي مي ديديم، مسيري نه چنان هموار با
گردنه هاي نفس گير و شب هاي بي پايان! راهي كه ابليس ها طلسم اش كرده اند و
راهزنان امنيتش را نگهباني مي كندد! آن روزها، با همان شناخت اندك، براي رويارويي با
هر خطري آماده بوديم؛ به هم قول داده بوديم بر سر آرمان مان معامله نكنيم و در اين
راه خسته نشويم چرا كه اين شب بسي زودتر از آنچه قابل تصور باشد به روز خواهد
پيوست.... آن روزها
خيلي زود نام خاتمي بر زبان ها جاري شد، انگار ديگران نيز خود را مسئول ديده بودند؛
ديگران هم با فكري مشابه به صحنه آمده بودند. ستاد
خاتمي خيلي زود رونق گرفت و پر رفت و آمد شد، خوب يادم هست كه در آن شهر كوچك فقط آنانكه
سري در آخور و دستي بر منابع ملي داشتند (!) غايب بودند، هرچند كه آنان نيز وابستگي
شان به قدرت حاكم محرز بود و آمدنشان به آنجا مي توانست باعث تعجب شود! همه آمدند
آن روزها و چه خالصانه آمدند، ديگر كسي از ديدن ماشين سفيد فلان ارگان خبرچين و
قيافه ي اخم آلود "ج"، راپورتچي و شكنجه گر آن ارگان، ترسي به دل راه
نمي داد، كسي از گرفتاري هاي بعدش نمي ترسيد، همه با هم مهربان بودند و به هم
مطمئن. تجلي ي "سرمايه ي اجتماعي" را تا آن روزها هرگز نديده بودم و همين بود كه ما جوانترها را دلگرم مي كرد به ادامه ي راه. آن روزها بزرگترها انگار يادِشان نبود تجربه ي تلخ سياست ورزي در دهه ي اول پس از انقلاب را!
تمام آن
شب ها و روزها گذشت و روز موعود رسيد، روزيكه تمام اش در استرس گذشت، روزي پر از
ابهام، پر از دلهره، روز كم طاقتي يا شايد تمام شدن طاقت مان، در تمام آن روز اين
طنز گل آقا در ذهن مان بود كه در ترويج كاربرد صحيح زبان فارسي نوشته بود: «بنويسيم
خاتمي و بخوانيم
ناطق» اما
اينبار در بر آن پاشنه چرخيد كه ما مي خواستيم و «خاتمي آمد». آن خرداد
گذشت و خردادهاي بعدي هم پس از آن تا امروز كه بيش از يك دهه است كه مي گذرد، دهه
اي بس متفاوت از آنچه در ذهنِ جوانِ آنروزِ ما بود، چنانكه در ذهن بزرگترها هم
چنين معجوني هرگز نمي شد يافت! در اين
فرصت اندك نمي خواهم به اين بپردازم كه خاتمي با آنهمه شور و شعور گرد آمده بر سر
كوي اش چه معامله اي كرد، به اين هم نمي خواهم بپردازم كه آن همه سرمايه در كجا
هزينه شد و چه عايدي داشت براي توده ي مردم؟! تنها
خواستم يادآوردي از آن روز بنويسم و از عامل محرك آن روزها - كه هنوز بنظر اصالتش
را حفظ كرده است – سخني به ميان بياورم. اين را
نوشتم تا بگويم حساب "دوم خرداد" از "دوم خردادي ها" ( در رأس
شان خاتمي ) جدا است، آن حس، آن خواسته و آن تلاش اصالتش از آنجا است كه نگاه به
انسان و آزادي اش دارد، آن روزها بخاطر به قدرت رسيدن خاتمي و اطرافيانش بوجود
نيامد بلكه مي خواستيم حرف خاتمي به كرسي بنشيند، ما تشنه ي تحول بوديم و خاتمه
مشكي به ما نشان داد كه از دور پر آب مي نمود! ما بخاطر آب بود كه به پيشواز خاتمي
رفتيم اگر نه مانند خاتمي روحاني سيد خنده رو بسيار است!! ما براي تقديس آب رفتيم
و بخاطر او بود اينهمه هزينه پرداختيم اما افسوس كه در مشك هوا يافتيم! با اين
اوصاف گمان مي كنم سكوت در اين روز نشان از فراموشي ي آن عهد و آن خواسته داشته
باشد در حاليكه هنوز همه ما بر آن عهد هستيم و هنوز تشنه ي آن آب، پس آيا بهتر
نيست اين روز را به تجليل از آب بگذرانيم تا مبادا با سكوت ما آن خواسته و آن عهد
فراموش شود!؟! به اميد
آن روز كه اين خواسته ي تاريخي ما لباس واقعيت بپوشد و سيراب مان كند! به اميد
دوري از عطش و سيرابي ي جاودان! به جاي پا نوشت: تذكارِ
يك: جالب است!
ما خاتمي را به ديگران مي شناسانديم در حاليكه خود هيچ شناختي از او نداشتيم! تذكار دو: عموماً
نوشتنم با تايپ همزمان است و اغلب هم در صفحه ي ارسال مطلب جديد بلاگفا مطلبم را
تايپ مي كنم و بلافاصله آن را در وبلاگ درج مي كنم بي آنكه بازخواني و غلط گيري
كرده باشم! تذكار
سوم: براي تشكر
از حضورتان و عذر خواهي از غلط هاي املايي و انشايي متن بود كه "تذكار
دوم" نگارش شد!!! تذكار
چهار: عكس هاي
استفاده شده تزئيني مي باشد! و آخرينش
اينكه: واقعاً ممكن است روزي سيراب شويم و سيراب بمانيم؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از انتشار "نامه اي براي خودم" واكنش هاي بسيار جذاب و دوست داشتني اي ديدم از دوستان، كه بعضي هاش حقيقتاً اشك در آر بود و مملو از صداقت و صافي و كاملاً بي ريا. جالب اينكه تمام شان هم دوستاي مجازي اي بودن كه فقط ارتباط قلمي و نوشتاري با هم داشتيم. البته من هميشه چنين حس آشنايي اي نسبت به بسياري از بچه ها داشتم و دارم اما آنچه برام جالب بود و شوق انگيز ، ديدن چنين حس متقابلي بود از سوي دوستان! در ميان اين واكنشهاي گوناگون از طريق پيام خصوصي و اي ميل و اس ام اس و تلفن و .... روزي ايميلي دريافت كردم از طرف خاله ام. تازه آنوقت بود كه متوجه شدم ايشان و همسرشان مدام پيگير مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ هستند. و از آنجا كه اين خاله ام فراتر از خاله بودن "مونس كودكي ها" و "بي خوابي هاي بچگي" ام بود و قصه گوي شب هاي فرار از خواب (از همان موقع از خواب شب بدم مي اومد!!) از اينكه نوشته ام باعث ناراحتي شان شده بود خيلي ناراحت شدم پس همون شب در جواب خاله ام اين متن را نوشتم. اما چون تازه براي اول ماه مه وبلاگ آپ شده بود انتشارش را به اين زمان موكول كردم تا هيچ كدام تحت تأثير هم قرار نگيرند!! در ضمن چند تا عكس ديگه هم از دوران خوش كودكي ام در نظر گرفتم كه در لابلاي متن گذاشته ام و همچنين چند عكس بكر از راهپيماي ي اول ماه مه ايرانيان مقيم استكهلم. بخوانيد و ببينيد! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
براي " م " عزيزم كه خواست بنويسم! و هم خواسته ي او بود كه با همه خستگي امشب قلم به من سپرد...
![]() دوباره امشب مي خواهم بنويسم اما نه آنطور كه هميشه مي نوشتم هميشه مي دانستم كه چه مي خواهم بنويسم، مي دانستم كه از كجا شروع كنم و در نهايت به كجا ختم اش كنم. البته هميشه در اين ميان بسيار از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم و موضوعات مختلفي را هم پيش مي كشيدم كه در مورد بسياري شان هرگز پيش از آن لحظه نينديشيده بودم، در لحظه ي نوشتن - يا بهتر است بگويم با نوشتن - به افكارم جهت مي دادم، با نوشتن به داده هاي پراكنده ي ذهن ام سامان مي دادم و در نهايت هم حرفي را كه مي خواستم مي زدم و مي رفتم دنبال كارم!! اما امشب وضع متفاوت است با هميشه، امشب مي نويسم كه نوشته باشم، امشب مي نويسم چرا كه اگر ننويسم منفجر مي شوم امشب براي خودم و براي دل خودم مي نويسم اگرچه هرگز نتوانستم و نخواستم به خودم بپردازم، هميشه فرديّت ام را فداي خواسته هاي جمعي كه در ميان شان بودم كردم و اكنون كه چشم مي گشايم در استانه ي سي سالگي ام ديگر نه از تاك نشاني است و نه از تاك نشان!! اكنون كه چشم باز كرده ام منم و گذشته اي پر از حسرت، گذشته اي مملو از نداشتن، نخواستن، نتوانستن، به نظر نيامدن، شنيده نشدن، فهميده نشدن، ديده نشدن و .... گذشته اي در تلاطم! اكنون كه به گذشته ام مي نگرم احساس مي كنم بد جور به خودم دروغ گفتم، احساس مي كنم كلاه گشادي تا روي چشم هايم را پوشيده است، وقتي به آنهمه تار و پودي كه عنكبوت وار بر خود تنيده بودم (و هنوز هم مي بافم اما كمتر!!) فكر مي كنم احساس خفگي گلويم را مي فشارد! مي خواهم از اين به بعد براي خودم باشم، به خودم بينديشم و براي خودم واقعاً "مگه چي مون از خرساي قطبي كمتره!!" به من چه ربطي دارد كه كودكان كار معلم ندارند، به من چه ارتباطي دارد كه كودكان افغاني به طور مضاعفي تحت ستم هستند و حتي از حقوق اوليه ي يك انسان بماهو انسان محرو اند؟! به من چه ربطي دارد اگر حقوق انساني ي نيمي از انسان ها به طور مضاعف پاي مال مي شود!؟ مگر سنديكاي كارگري هم بود و نبودش به من مربوط است؟! اصلاً به من چه كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"؟! مگر از من اجازه ي زاده شدنم را گرفتن كه حالا من بخواهم مسئول بدانم خودم را.... اينكه ديگر فلسفه نيست كه ازش فراري باشيم اين يك اصل ساده ي عقلي است، يك اصل ابتدايي در مديريت اجتماعي يك كشور يا حتي يك سازمان كوچك است. گفته مي شود بين اختيار و مسئوليت رابطه ي خطي برقرار است، و اين يعني زماني از شما سوال مي شود و از آنچه پرسيده مي شود كه اختيارش را داشته ايد. پس مطابق اين اصل ساده رئيس سازماني كه اختيارات فراوان دارد به همان اندازه هم مسئوليت دارد، در حاليكه يك خدمه در همان سازمان فقط اختيار سماور و ليوان ها را دارد، پس همين قدر هم پاسخگو يا مسئول است. من هم بي هيچ اختياري به اين كهنه رباط آمدم پس چرا بايد چنين گسترده مسئول اش باشم، چرا بايد در دنيايي كه بي هيچ اختياري آورده شده ام ؛ نسبت به تك تك انسان ها و موجودات زنده اش مسئوليت داشته باشم؟! چرا حتي در مقابل محيط زيست اش هم من بايد مسئول باشم؟! موجودات و ساكنان نيامده اش هم به من ارتباطي ندارند! مگر اختيار آمدن شان با من است؟! اصلاً « مگه من خدام » !!!!!! ![]() روزي در كلاس درس جنبش هاي معاصر بحثي ميان استاد درس با يكي از دانشجو ها در گرفته بود، بحث جالب و پر باري بود كه از ادامه يافتن اش لذت مي بردم تا اينكه به اينجا رسيد كه استاد گفت: "اصلاً مگه از من پرسيدن كه مي خواي بياي به اين دنيا"؟! و اين پرسش نقطه ي پاياني مي توانست باشد بر چنان بحث مفيدي و البته داشت مي شد هم تا اينكه من سوال تازه اي پرسيدم كه پس از چند لحظه خنده ي انفجاري ي كلاس؛ ادامه ي ساعت به مسائل پيرامون اين پرسش گذشت! سوال من اين بود: " مگر ما تمام سوالات و حرف هايي كه در كودكي شنيده ايم را به خاطر مي آوريم؟! يعني ممكن نيست از شما هم پرسيده باشند در مورد ورود به اين دنيا اما شما فراموش كرده باشيد"؟! پا نوشت دوم: مي بايست توضيح بدهم كه اين اصل مقدماتي مديريت در كشور ما صدق نمي كند! با اندك تأملي مشخص مي شود كه چنين ادعايي پر بيراه هم نيست! هست؟؟؟!!!! حرف آخر: براي حسن ختام، يك رباعي از شفيعي كدكني در نظر گرفته ام. گمان مي كنم اين شعر براي اغلب وبگردهاي افسرده و تنهاي اين دنياي موهوم دلچسب باشد؟! گه ملحد و گه دهري و كافر باشد گه
دشمن خلق و فتنه پرور باشد بايد
بچشد عذاب تنهايي را مردي
كه ز عصر خود فراتر باشد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
1. « تدا اسكاچ پل » جامعه شناس مشهور قرن گذشته در خصوص نظريه هاي انقلاب و ساختار دولت ها و عوامل مؤثر در وقوع انقلاب در يك جامعه، مدت ها در محافل آكادميكي غرب انديشمند بي بديل به حساب مي آمد. وقوع انقلاب در ايران نظريه ها و مباحث او را زير سوال برد؛ چرا كه چنين جامعه اي از نظر او اساساً آمادگي ي چنين تحولي را نداشت. پس از اين واقعه او به نقد نظرياتش نشست و با شجاعت تمام به اشتباه بودن نظريه اش اعتراف كرد. او پس از بررسي فراوان نظريه اي مطرح كرد كه نام "دولت رانتير" بر آن نهاد. دولت رانتير يا دولت تسهيل دار اشاره به ساخت سياسي اي دارد كه براي مخارج اداره ي كشور (در هر شكلي و با هر برنامه ي خاصي !! ) داراي منبعي خدا دادي و سرشار (چون نفت يا معدن يا چيزهايي از اين قبيل) مي باشد؛ طبيعتاً سران اين مدل حكومتي هيچ نيازي به شهروندان و ماليات هاي ماهيانه شان ندارد، چنين حكامي در برنامه ريزي براي آينده ي كشور آنچه را كه نمي بينند و در معادلاتشان جايي ندارد، مردم و رفاه و آسايش آنان است! اين مدل حكومتي به راحتي براي دفاع از حياتش سلاح مي خرد و مي سازد ، بي آنكه خود را موظف به ارائه ي توضيح و يا حتي اعلام خبر براي آگاهي ي مردم بداند. اين بحث جالب و در عين حال مفصلي است كه به گمان من ارزش فكر كردن و جستجو داشته باشد، خصوصاً كه در مورد اسكاچ پل منابع فارسي خوبي نيز قابل دسترسي است و حتي كتاب "دولتها و انقلابهاي اجتماعي" ي او هم ترجمه و چاپ شده است. 2. چند روز پيش يك آف دريافت كردم از دوستي گرانقدر، موضوعي بود كه مدت ها ذهن ام مشغول اش بود بي آنكه به نتيجه اي برسم! اينبار عزمي ديدم در پس پشت اين جمله ي نه چندان كوتاه و همينطور حرفي از دل برآمده! براي آگاهي ي دوستان آنچه دريافت كرده ام را بي هيچ ويرايشي در اينجا منعكس مي كنم تا عمل كردن به خواسته ي اين پيام هشداري باشد براي آنانكه خود را از مردم جدا مي دانند، و نيازي هم به گفتگو و مشورت با آنان احساس نمي كنند. 3. متن آن پيام: « همه با هم ارسال پيامك تبريك سال جديد را تحريم مي كنيم. در پي تصميم شركت زياده خواه مخابرات ،براي افزايش نرخ پيامك از 14 به 23 تومان مردم ايران در حركتي ملي قصد تحريم پيامك هاي تبريك شب عيد را دارند،
تا با تحميل كردن ضرري نزديك به رقم 2،520،000،000 تومان به مخابرات در مقابل زياده خواهي هاي اين شركت ايستادگي كنند. پيش بيني مي شود نزديك به 180،000،000 پيام كوتاه فقط در شب عيد فرستاده شود. 180،000،000 * 14 = 2،520،000،000 تومان.
اين ايميل را به همه دوستان ارسال كنيد. » |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
گرامي باد روز جهاني ي زن و به اميد برابري ي تمام انسان ها تا جاييكه ذهن ام ياري مي كند، اولين كسيكه منسجم نوشتن را به نقد كشيده است "گئورك لوكاچ" بوده است،
سپس "والتر بنيامين" - محبوبترين انديشمند مكتب فرانكفورت (البته از نظر
من!) – كه به شدت تحت تأثير لوكاچ و نوشته هايش بود در نوشتاري به انتقاد از كتاب
و مقاله نويسي به سبب نظمي كه دارند پرداخت. او معتقد
بود اين فرم ها نويسنده را در قفس نظم خود ساخته شان طوري زنداني مي كنند كه او
ناچار است بخشي از مطالبش را اصطلاحاً خودسانسوري كند تا بتواند در چارچوب آن نظم
حركت كند. او تكه نويسي يا قطعه نويسي را به جاي نوشته هاي منسجم معرفي كرد. پست
امروز
من هم به نوعي مجموعه اي است از قطعات جدا از هم توأم با نتيجه گيري هاي
مقطعي!
نخست خواستم مطلب را در دو بخش جداگانه بنويسم يا به صورت دو پست مجزا بر
روي
وبلاگ قرار دهم. اما وقتي به ياد نظريات والتر عزيز افتادم تصميم گرفتم بي
هيچ تغييري و
در يك پست مطلب را تقديم كنم! تا اين نظريه را در عمل نيز بسنجم. حقيقتاً
فراغ بالي داشتم در اين نوشتار ! اميد كه شما هم به همين رواني بخوانيدش! در اين نوشتار نگاهي كوتاه به فعاليت زنان ايراني در دفاع از حقوق انساني شان دارم و سپس تاريخچه و چرايي ي نام گذاري ي 8 مارس به عنوان روز زن و تاريخچه اش در ايران را نوشته ام ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
به مادرم
گفتم : «ديگر تمام شد» گفتم :
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد بايد براي
روزنامه تسليتي بفرستيم ![]() در مطالب گذشته ام به ماه بهمن و
اهميت وقايع اين ماه اشاره اي داشتم. امروز يكي از همان روزهاي با اهميت است.
روزي كه دست كم سه نسل را سياه پوش كرد. سياه پوش و در
حسرت حرف هاي ناگفته ي دختري جوان، بانويي كه در همين سي و دو
سال زندگي اش حرف هاي جديد زيادي زده بود، در همين مدت كوتاه به قدر
كفايت با سختي ها و رنج و غصه ها دست و پنجه نرم كرده بود تا جرأت و اعتماد
به نفس اش به حد كافي رشد كند. در همين زندگي ي كوتاه در نظر بزرگان ادب
و فرهنگ ايران و حتي دنيا قدر و منزلت يافته بود و به درجه اي رسيده بود
كه بزرگي چون شاملو - شاعر بي بديل معاصر - در سوگ اش به غصه نشسته و در وصف
اش زيباترين واژه ها را به خدمت گرفته و نام اش را به روشنايي اي
تشيبه مي كند كه بر پيشاني ي آسمان مي گذرد. بله فروغ. نامي كه چون روشنايي بر پيشاني ي ادب و هنر منتقد مي درخشد. شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
روحش شاد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
ولنتاين يا روز عشّاق از روزهاي جهاني اي است كه در ايران و در بين نسل جوان متوسط جامعه امروز طرفداران پر و پا قرصي پيدا كرده است و البته به همان نسبت هم مانند هر پديده ي وارداتي ي ديگر مخالفين مستحكمي.
مخالفين
اين پديده عموماً از دو ديدگاه عمده به نقد اين روز و اين نامگذاري مي پردازند: برخي از
زاويه ي ملي گرايي و بازگشت به سنت هاي اصيل ايراني اين موضوع را به چالش مي كشند،
چرا كه آنان معتقدند منشأ بسياري از اين مناسبت ها فرهنگ كهن ايراني است كه توسط
كشورهاي غربي گرته برداري شده، در آنجا بومي سازي شده و سپس با استفاده از
ابزارهاي تبليغاتي، در جهت اشاعه ي فرهنگ غربي و به اسم سنت غربي در سراسر دنيا
تبليغ مي شود. اين ديدگاه كه در بين بخش هايي از رسانه هاي حكومتي چون راديو جوان و بسياري از شخصيت هاي وابسته نيز طرفداراني يافته است مثال مي آورد كه دو سه روزي بعد از ولنتاين روز عشّاق ايراني (اسپندارمذ) است – 29 بهمن يا 5 اسفند - كه غربيان پيش دستي كرده و جشن را زودتر برگزار مي كنند! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
اول: از دیرباز این را شنیده ایم و شاید بارها هم تجربه اش کرده ایم که "ضمیر مرجع خودش را پیدا می کند." اما این ضمیر لزوماً همان تک کلماتی که برای خطاب و اشاره به خود یا دیگری استفاده می شود نیست.
ضمیر می تواند یک جمله ی زیبا باشد یا یک مقاله ی چندین صفحه ای، ممکن است یک بیت شعر باشد یا یک دیوان اما هر چه باشد اهمیتش در پیامی است که با خود حمل می کند، پیامی که مستقیم نمی توان بیان اش کرد، پیامی که گاهی مستقیم گفتن اش مساوی می شود با بی اثر شدن اش. چرا که "فقط چه گفتن" نیست که اهمیت دارد، بلکه "چگونه گفتن" نیز اغلب بسی با اهمیت تر می نماید. بعضی از زمان ها نیز تنها گزینه ی موجود یا گزینه ی مطلوب تر، استفاده از ضمیر است، آن هم ضمیری رمز آلود و سرشار از ایهام و اشارت. ( به یاد پیام یکی از رفقا (هاشم) افتادم که گفته بود زبان فارسی زبان پر رمز و رازی است، حقیقتاً هم همینطور است و از این بابت باید شکرگزار مستبدینی باشیم که برون می آوردند زبان از قفا!!) دوم: به ماه بهمن وارد شده ایم، ماهی که برای ما - مخصوصاً نسل قبل از ما - یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است با واکنش ها و احساسات گوناگون از یادآوری شان. خاطراتی توام با امیدهای سرشار، شادمانی از تولد انسان "متولد ماه بهمن"، شرمگینی از فریادهای بی اثر، غمگینی و هراسناکی از آتش جوخه های اعدام، روزهای پر استرس انقلاب ، شب های همیشه بیدار مبارزه و البته خواب ها و خواب الودگی ی تمامی ی روزهای سالیان بعد !! سوم: به خاطر اهمیت این روزها در تحولات سیاسی - اجتماعی ی معاصر است که علیرغم تمامی ی مشکلات ناشی از آغاز مجدد امتحانات ام، باز هم نتوانستم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. هرچند که نشد مطلبی آنچنان که باید مهیا کنم اما شعری ضمیر گونه را برگزیدم تا دوباره تکراری باشد از "حس آغاز" و یادی از "چشم ها..." امید که این ضمیر نیز مرجع اش را بیابد و .... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه در پی می آید خود به اندازه ی کافی گویا هست که نیازی به شرح و تفسیرش نباشد، نوشته ای که می تواند حتی عبوس ترین انسان ها را به لبخند وادارد، هر چند که لبخند شادترین شان هم لبخندی خواهد بود بس تلخ، لبخندی توام با درد، لبخندی از سر سوز، لبخندی برای طنز! همین تلخی است که هنر طنز را از سایر شبه هنرهای خنده آور - چون هجو و هزل و آنچه رسانه ی ملی (!) پرچم دارش است که تنها با عناوینی چون لودگی و دلقک بازی قابل تعریف است - مجزا می کند، هنر طنز همواره به حمایت از مظلوم برخواسته است و حتی امروز هم یکی از راه های شناسایی اش جانبداری او از حق یا کسی است که حق اش ضایع شده است و یا آنکه برای به دست آوردن حق اش در تکاپو است. پس چنین است که اگر به مطلب خنده آوری برخوردیم که اتفاقاً هيچ قرابتي هم با هجو و هزل بين شان يافت نشد - چه صوتی تصویری، چه نوشتاری یا هر نوعی دیگر - اما در جهت توجیه ظلم ظالم یا پایمالی ی حقوق حقه ای باشد و یا تلاشش در جهت وارونه ساختن حقیقت، سانسور و جراحی آن و یا کتمان اش بود، با هیچ تعریف و استانداردی نمی توانیم طنز اش بنامیم، هر چند که خنده ای تا اعماق جان نصیب مان سازد! آری! درست است که طنز با خود خنده می آورد اما در فاصله ی بسیار کوتاهی از خنده می توان ساعت ها در فکر فرو رفت و به پیام نهفته اش اندیشید، و چه بسیار لبخند هایی که با بسته شدن لب به بغضی غریب مبدل می شوند و یا به اشکی چون مروارید.... با این توضیح مختصر دعوت می کنم که نوشته ی زیر با عنوان "من کیستم؟...." را مطالعه کنید، امید که این لبخند تبدیل به جرقه ای شود در فکرتان، آنهم جرقه ای آغازگر در راه تحولی انسانی...! در آخر یاد آوری ی این نکته ضروری است که فرمت این پست، عکس (جی پی جی) می باشد، پس چنانچه در رویت اش به مشکلی برخوردید از روش هایی که برای تماشای این فرمت کارآ می باشند استفاده نمائيد. و اینک "من کیستم؟...." نوشته ی بلقیس سلیمانی
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر آزادی ی جلوه و مریم در این دوره ای که به شنیدن اخبار نه چندان خوش خو گرفته ایم بسیار شادی آور بود و مسرت بخش و حقیقتاً خبری بود خوش. اما از آنجا که هیچگاه قصد آن را نداشتم که این وبلاگ به صورت وبلاگ خبر رسان درآید از انعکاسش خودداری کردم. در این چند روزی که از آزادی این دو یار میگذرد تعدادی ای میل و پيام به دستم رسید که آرزوی آزادی برای این دو فعال اجتماعی حقوق زنان کرده بودند (!) و یا از آخر و عاقبت این پرونده سوال کرده بودند. پس تصمیم گرفتم تعدادی از عکسهای لحظه ی آزادی ی مریم و جلوه در عصر چهارشنبه گذشته در زیر بارش زیبای برف را منعکس کنم. حضور این دو در بند مالی زندان نسوان شاید برای خودشان سخت بود اما برای زنان زندانی لحظات غنیمتی بوده است برای دانستن و آگاه شدن. چنانكه از گوشه و کنار هم خبر میرسد در این مدت فضای اجتماعی زندان تحت تاثیر حضور این دو فعال آگاه به حقوق بشر و زنان قرار گرفته بوده است و بسیاری از زندانیان زن (و حتی کادر زن زندان) حضور ایشان را برای آموزش خود و دیگران بسیار مفید دانسته بودند. امید که رهایی ی این دو کبوتر صلح با رهایی ی تمامی ی پیام آوران عدالت، آزادی، و برابری در سرتاسر دنیا توام شود. به امید روزی که زندان افسانه ای شود کهن
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
{این مطلب را چند روزی است که نوشته ام اما تاکنون بلاگفا اجازه آپ لودش را نداده بود.}
برای جلوه صلح و برابری: اولين باري كه جلوه را ديدم در هستيا بود، آن روزها هستيا تازه داشت متولد مي شد و گردهم آيي هايش منظم و فشرده بود. شوري در جلوه ديده ميشد كه انگار از همين كانون كوچك مي خواهد دنيا را متحول كند، شادي ي حاصل از رضايت در هر جلسه بيشتر از قبل در چشمانش ديده مي شد و همينطور شور تغيير و نارضايتي از نابرابري. انرژي ي جلوه براي پيگيري ي خواسته ها و اعتقاداتش، مطالعات مستمرش در حوزه زنان، قلم زيبايش در به تصوير كشيدن وضع غم انگیز زنان امروز، نگاه فراسرزميني و جهاني اش، نظريات انسان محورانه اش و احترامش به زن و مرد به عنوان انسان (نه چنانكه بعضي از فمينيست ها زن را برتر از مرد ميدانند!)، گام هاي استوار و مصمم اش، و ... برايم بسيار جذاب، قابل ستايش و آموزنده بود. كانون هستيا و جلساتش براي من واقعاً فرصت غيرقابل تكراري بود تا اولين تجربه هايم را از حضور در اجتماع خارج از دانشگاه كسب كنم و چه زلال و بي ريا بودند اعضاي هستيا، از معدود اجتماعاتي كه در آن احساس يكرنگي مي كردي، همه كساني كه مي آمدند - از مرد و زن - هر كدام دردي داشتند و سوزي. اغلب شان زخم خورده بي عدالتي بودن و به دنبال تغييري عادلانه. جمعي كه پس از سلسله جلسات هم انديشي و گرد آمدن در كنار ساير نحله هاي فكري – بيشتر منظورم ليبرال فمينيست هاست – و در نهايت تشكيل "كمپين يك ميليون امضاء" هرگز به آن صفا و صميميت نديدم. و در آن جمع صميمي و بي ريا بيش از هركس ديگري جلوه بود كه مي درخشيد و البته بيتا و كاوه هم... هنوز باور اينكه جلوه در بند است برايم مشكل است، باور كنيد كه جاي جلوه در زندان نيست. هرچند كه قطعاً هم او و هم همسرش – كاوه – به خوبي مي دانند راهي كه در پيش گرفته اند هزينه هاي بسي گزاف دارد و احياناً براي پرداختش هم آماده بودند اما نه هزينه كار سياسي براي فعاليت اجتماعي؟!!
جلوه حتي در زندان هم بيكار ننشسته است، او با پيشنهاد تأسيس صندوق حمايت از زنان زنداني و برپايي ي نمايشگاهي از نقاشي هاي او توسط دوستانش در بيرون از زندان دگر بار ثابت كرد كه عشق و ايمان به هدف محصور شدني نيست. و چه زيبا جلوه از اين تهديد - حبس در بند مجرمان مالي - فرصتي ساخت براي عشق ورزي به هم جنس هاي در بند مانده اش. شنيدم كه مادر جلوه براي آزادي دخترش از زندان آش رشته نذر كرده است. من هم براي اداي دين به اين دوست در بند تصميم گرفتم گزارش اين مراسم را عيناً از سایت تغییر برای برابری منعكس كنم. به اميد آزادي او و تمام فعالين اجتماعي در سراسر دنيا.
گزارش جالبي است بخوانيد: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
در مباحث اسطوره شناسي، خصوصاً اسطوره شناسي تطبيقي به بر خي از نمادها، نام ها، خدايگان و در كل اسطوره هایی برمي خوريم كه در تمامي تمدن ها و در همه زمان ها، همواره قابل احترام بوده اند به طوری که تمدنی را نمی توان یافت که آنها را نحس بشمارند یا در زمره دیو ها و شیاطین.مشهورترين اين "كهن نمونه" ها كه اسطوره شناسان با واژه "آركي تايپ" توصيف شان مي كنند؛ آب است. (هرچند که می توان لیستی بلند بالا نوشت اما به همین قدر بسنده می کنم.) ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 5:33 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه 21 آذر ماه 86 تعداد زيادي از دوستداران احمد شاملو – شاعر بي بديل
زمان ما و بنا به توصيف بزرگي حافظ امروز – بر سر مزارش در امامزاده طاهر
در كرج گرد آمدند تا هشتاد و سومين سالروز تولدش را گرامي بدارند.
اين مراسم بدون حضور خبرنگاران، اصحاب رسانه و ساير نمايندگان افكار عمومي
برگزار شد و آنچه در پي مي آيد عكسهايي است كه مریم مجد – عكاس - از
اين مراسم عكسبرداري كرده است.
لازم است در اينجا از اين خبرنگار عکاس جوان به سبب اجازه انتشار اين عكس ها
در وبلاگ تيره گان تشكر كنم.
و يك نكته ديگر اينكه "آيدا" محبوبترين همسر و هميشه معشوق شاملو نيز در اين مراسم
حضور نداشت. | ||