تبليغاتX
با چشم ها .....
در حاشیه واژه ، صدا و متن
  سلام رفقا


این مقاله شاید طولانی و خسته کننده به نظر بیاد اما تمام سعیم را کرده ام که با زبانی ساده در باره مکتب فرانکفورت بنویسم.
پیشنهاد می کنم علاقه مندان به مباحث اندیشه این مقاله را بخوانند و اگر نکته یا نقدی دارند به اطلاع من برسانند.در ضمن دوستانی که در فهم برخی مفاهیم مشکل دارند می توانند کامنت بگذارند یا ایمیل بزنند.حتما پاسخ خواهم داد.

این مقاله را به والتر بنیامین، آدرنو،مارکوزه ، دکتر رضایی،سینا و تمام رفقایی که درد جامعه دارند تقدیم می کنم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 کدامین راه؟

چپ یا راست؟ نه!قصدم از این واژها یل اصطلاحات تعبیر سیاسی آنها نیست.می خواهم دو موضع متفاوت و متضاد را در مقابل هم بنشانم تا شما قضاوت کنید.در این مقاله هیچ یک از انواع صورتهای چپ یا راست مد نظر نیست.فقط قصد دارم جهان بینی این دو دیدگاه یا به قولی دو گفتمان را در برابر هم قرار دهم.ا

این نوشته به قول "رولان بارت" یک اثر نیست(از اثر به متن/پ.یزدانجو) بلکه یک متن است.آزاد است.دال است نه مدلول به چیزی ارجاع داده نمی شود.مولف (من) در آن مرده ام.مولفی نداریم.

بخوانید و سرخوش شوید.نه از حیث بحث تخصصی آن بل از جنبه رهایی که شما در تعبیر از آن دارید......

 

هستی شناسی چپ و راست: ادامه دارد.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

پیش از این درباره چرخش زبانی مطالبی ارائه شد.این مطلب در ادامه همان مطلب گذشته و مکمل آن می باشد.اهمیت این نوشته در این است که تقریبا تمامی نظریه های جدید در حوزه علوم انسانی از فلسفه و ادبیات گرفته تا جامعه شناسی و سیاست ذیل این مبحث قرار می گیرند.

حتما تا کنون نام بسیاری از نظریه پردازانی را شنیده اید که ذیل عنوان پست مدن و پسا ساختارگرا و ساختار گرا قرار دارند.ازآن جمله اند فوکو،دریدا،لیوتار،بودریار، آلتوسر،رولان بارت و...ونیز احتمالا به نوشته هایی برخورده اید که ادعای "مرگ امر اجتماعی"،"مرگ مولف" ،"هژمونی گفتمان" و...را داشته اند.به نوعی تمایی این مباحث و نوشته ها با بحث اجمالی پیش رو در ارتباط است.

تاکید این نوشته بر چهره اصلی چرخش زبانی (به معنای تاکید به زبان در فهم دنیای بیرون) یعنی فردینان دو سوسوریک از زبان شناس معروف اخیر می باشد.شخصیتی که شاید پس از لودوویک ویتکنشتاین بزرگترین انقلاب را در مفهوم زبان بر جای گذاشت.بطوری که به سرعت تمامی رشته های علوم انسانی را تحت تاثیر خویش قرار داد.

ر.محسن

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

پیربوردیو

 

پیربوردیو کیست؟و چه می گوید؟(1)برخی او را یک مردم شناس می دانند(کما اینکه در شب بوردیو که در پارک ساعی برگزار شد او را مردم شناس نامیدند) ،برخی جامعه شناس و برخی ناقد هنری،اما واقعا چه فرقی دارد؟به نظر می رسد ما در پارادایم جدید علوم انسانی قرار داریم که دیگر نمی توان روانشناسی را از جامعه شناسی و جامعه شناسی را از فلسفه و...جدا کرد.مثال بارز آن فوکوست.واقعا فوکو متعلق به چه رشته ایست؟

شاید کتاب "الجزایری ها" ی بوردیو باعث شده است که برخی او را مردم شناس بدانند،و کتاب "کارو کارگر در الجزایر" (و برخی تحقیقات تجربی او در مورد تلوزیون و موزه) باعث شده او را در زمره جامعه شناسان قرار دهند،و شاید کتاب "اصول هنر" این برداشت را تقویت کرده است که او یک هنرپژوه است.اما در واقع برای خود بوردیو این تقسیم بندیها بی معناست.برای اینکه با این نظرگاه بوردیو بیشتر آشنا شویم بخشی از نامه ای را که بوردیو در پاسخ به رامین جهانبگلو نگاشته را در اینجا آورده ام، "از من می پرسید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

يكي از وقايع مهم دهه 60 ميلادي جنبشهاي دانشجويي چپ بود كه به سرعت نيز فراگير شد.اينكه زمينه اجتماعي اين جنبش چه بود ؟به بحثي ديگر نياز دارد.اما پيش از آنكه به موضوع اصلي اين نوشته پردتخته شود لازم مي بينم توضيحي اجمالي در مورد فضاي حاكم آن جنبش بدهم.همانطور كه اشاره شد اين جنبش رنگ و بويي سوسياليستي داشت .بطور مثال يكي از شعارهاي معروف آن دوره جمله معروف روزا لوكزامبورگ "سوسياليسم يا بربريت" بود.يا يكي از حاميان اصلي اين حركت هربرت ماركوزه از اعضاي برجسته مكتب فرانكفورت بود.حتي ژان پل سارتر و ميشل فوكو نيز در اين حركت انقلابي حضور داشتند.سارتر خود يك ماركسيست اگزيستانسياليست بود ولي با ماركوزه اختلافاتي داشت با اين وجود ماركوزه از حضور سارتر در اين جنبش تمجيد نمود.بگذريم.....

يكي از ابعاد ويژه اين جنبش نقش هنر و هنرمندان در حمايت و توسعه اين حركت انقلابي بود.آنچه كه ما در ايران موسيقي راك، مدل رپ، و كلا فرهنگ غربي مي ناميم همگي ابزاري بودند براي نقد جامعه.نقد جامعه اي كه دانشجويان،جوانان، و هنرمندان ان معتقد بودند به انسان توجهي نمي شود و مناسبات سرمايه داري،و مصرف گرايي در جامعه حاكم شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

یورگن هابرماس

بنظر می رسد مهاجرت تاثیر شگرفی بر اندیشمندان بر جای می گذارد.چنانکه به طور مثال بر توکویل در مهاجرت به آمریکا گذاشت.از نمونه های بارز دیگر عمده اعضای مکتب فرانکفورت می باشند که اتفاقا ایشان نیز به آمریکا مهاجرت کردند و تاثیر این مهاجرت را در آثار ایشان می توان به وضوح دید(استوارت هیوز-هجرت اندیشه اجتماعی-فولادوند).

در این میان البته افرادی یافت میشوند که هرگز به مهاجرت تن درندادند و رنج ماندن را تا پای جان تحمل نمودند.ناخوداگاه اولین اندیشمندی که نامش به ذهنم متوتر میشود "والتر بنیامین" است. اما نقطه مقابل ایشان نیز متفکرانی یافت می شوند که نه تنها هجرت نمودند و از محل اقامت خویش تاثیر پذیرفتند بلکه به نوعی در جامعه جدید غرق گردیند.نمونه ای ک از این دسته به ذهن می رسد "هابر ماس" می باشد.با اینکه اصولا افکار هابرماس ریشه در مکتبی اروپایی یعنی فرانکفورت دارد(کما اینکه مدتی تحت نظر آدرنو مشغول مطالعه بود) ولی تاثیر فضای آمریکایی در نوشته هایش مشهود است.لا اقل وقتی با دیگر اعضای مکتب فرانکفورت که مقایسه می شود.

ر.محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

دوست ندارم ظهور مكتب فرانكفورت را به سبك بسياري از نوشته ها در پس

حوادث تاريخي و شرايط اجتماعي دوران پيدايشش معرفي كنم.زيرا به گمان من اين

 مكتب نه واكنشي صرف به اوضاع سياسي و اجتماعي عصر خويش بلكه واكنشي

 به يك اغفال بزرگ بود،اغفال از انسان.آري آنچه صاحب نظران اين مكتب به آن

 مي پردازند بازيابي انسان و جايگاه او در عرصه زندگي اجتماعيست. اما نبايد از

 اين موضوع نيز غافل بود كه پيش از ايشان شخصيتي ديگر هم در اين عرصه گام

 نهاد كه مكتب فرانكفورت بي شك وامدار اوست.اين شخصيت بزرگ وتاثير گذار

 "ماركس" بود

تصاوير از بالا وچپ:ماركوزه/بنيامين/هابرماس/فروم/هوركهايمر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

استفاده از عنوان بازگشت به هگل خود بخود ایجاب می کند که در

مورد هگل هم بحثی به میان آورده شود.اما طبق همین منطق می بایست متن را فراموش و به حاشیه پرداخت.

در مورد هگل به همین اندازه بسنده میکنم که او برای تبیین جهان هستی

 از روشی استفاده کرد که "دیالکتیک" نام داشت.دیالکتیک از ریشه

دیالوگ و گفتگوست و در واقع یک تعامل دو نفره را میرساند.اما در

معنی فلسفی به تضاد و بر خورد دو چیز به یکدیگر می گویند.از نظر

هگل هستی محصول یک دیالکتیک بود.دیالکتیکی که بین روح مطلق و

 جهان مادی رخ داده است.به عقیده او و طبق منطق دیالکتیک از

برخورد دو چیز(که هگل آنها را تز و آنتی تز مینامد) شق سومی بوجود

 می آید که "سنتز" نام دارد. ر.محسن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سلام رفقا

در نوشته قبلی به زبان و تاثیر آن در علوم انسانی اشاره شد.و تاثیر افرادی چون ویتکنشتاین و دوسوسور را در آرا نظریه پردازان جدید بررسی کردیم.اکنون می خواهم بحث مرتبطی را دنبال کنم که بیشتر رنگ و بوی جامعه شناختی دارد.در این نوشته به جایگاه نمادهای دیگر(علاوه بر زبان) و معنی در علوم اجتماعی اشاره می شود.و از این مجرا اشاره ای هم به آراء پدیدار شناسی بنام آلفرد شوتز شده است.این نوشته حاوی خلاصه ای از آرا سه نظریه پرداز معاصر بنام های میدُبلومر و شوتز می باشد.

ر.محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 

چرخش زبانی(1)

در دو دهه گذشته در تاریخ و علوم اجتماعی پیشرفتهایی در زمینه آنچه که ما چرخش زبانی یا چرخش فرهنگی می نامیم ایجاد شده است.تاریخ دانان،جامعه شناسان وشاید کمتر پژوهشگران حوزه سیاست مشخصا توجه خود را به سوالهایی در باب زبان،هویت،سمبلها و ساختارهای اجتماعی معطوف نمودند.و تبیین های مادی و کمی دهه های 60 و70 میلادی را پشت سر گذاشتند.اگر چه این چرخش مورد بحث را می توان تا اواسط دهه 60 دنبال کرد و به آثار میشل فوکو مربوط ساخت، اما محافل علمی این گرایش به فرهنگ و زبان را چیزی نو ظهور و یک بدعت می دانند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط محسن  | 


زندگی او:

او در الجزایر بدنیا آمد و به روایت خودش دوران کودکی غم انگیزی داشت بعدها با والدین خود به فرانسه مهاجرت کرد.بخش اعظمی از دوران جنگ جهانی دوم را در اردوگاه اسرای جنگی آلمان نازی گذراند.در آنجا بود که با یکی از همبندهای کمونیست خود بنام کورژ ملاقات کرد و به کمونیسم گرایش پیدا کرد.بعلت مقاومت شدید کمونیستها در فرانسه علیه نازیسم بعد از جنگ جهانی دوم آنها نیز در ردیف بقیه گروه ها در مجلس نماینده داشتند.آلتوسر به حزب کمونیست پیوست ولی از همان ابتدا به روشنفکری مخالف و نا آرام و گاهی التقاطی شهره گشت.او ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سلام

میخواستم کتابیو معرفی کنم که شاید هم به درد فلسفه دوستا بخوره و هم به درد هنر دوستای

خوبمون.اسم کتاب "بعد زیباشناسیه" این کتاب آخرین کتاب هربرت مارکوزه از اعضای مکتب فکری

و انتقادی فرانکفورته که ترجمه آقای داریوش مهرجویی هم هست.در باب کتاب وخلاصهای از اون شاید

اگه مجالی باشه بعدا چیزی بنویسم .از رفیق محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

آره رفقا. از نظراتتون ممنونم سعی میکنم بازم از اینطور کارا رو بلاگمون با کمک رفیق امیر بذارم.

اما در باب آرنت اونم یه نظریه پرداز بود مثه خیلیایه دیگه که نوشتن و دغدغه هایی هم داشتن.اما

 کار آرنتو باید و البته حسابشو از خیلیا (مثه هایدگر یا کروچه) جدا کرد. درسته که بحث آزادی مثبت

ومننفی ایشون مثه کاره یه لیبراله چار نعله یعنی آیزا برلینه.اما با کمی نگاه ایجابی که حتی تو کاره

نویسنده گانه انتقادی هم هست. آرنت آرنت بود.اون اولین کسی بود که محل مرگ والتر بنیامین حاضر

شد و.... اما در مورد مطلب یا کتاب جدید در جواب رفیقمون باید بگم من همون کتابا رو پیدا کردم.ولی

چشم اگه یافت بشه دریغ نمی کنم. رفیق محسن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 


"عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هر جا که می رود تنها با خودش روبرو می شود "


 

آرنت در سال 1906 در هانوفر آلمان به دنیا آمد و دکترای فلسفه دارد.مدتی شاگرد کارل یاسپرس بوده است.بیش از همه از آثار کانت هگل نیچه و هایدگر تاثیر پذیرفته است.پس از پیروزی هیتلر به علت یهودی بون به فرانسه مهاجرت می کند و از آنجا به آمریکا می رود و سالها آنجا تدریس می کند و نهایتا در سال 1975 دار فانی را ودا می گوید.آثار وی عبارتند از:ریشه های توتالیتاریسم(1951 ترجمه محسن ثلاثی) وضع بشری(1958)میان گذشته و آینده(1961)انقلاب1963(ترجمه عزت الله فولادوند)خشونت(ت.فولادوند) و بحران جمهوری.

 

مفاهیم اساسی و کلیدواژهای فهم فلسفه آرنت:1.سیاست 2.آزادی 3.قدرت 3.جنگ خشونت قهر توتالیتاریانیسم 5.انقلاب

 

آرنت مانند فلاسفه قدیم(ارسطو) انسان را موجودی سیاسی میداند.یعنی کنشی سیاسیست.کنشی که در عصر مدرن مسخ شده است.غیر سیاسی شدن انسانها (آنطور که برخی از اعضا مکتب فرانکفورت معتقدند)خطریست برای جوامع بشری که آرنت آن را در اتباط با حاکمیت تام(توتالیتاریانیسم)میداند.در نتیجه از نظر آرنت انسان سیاسی انسان آزاد است. پس آرنت با نظریه های ساختی و تاریخی مخالف بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

«آنتونيو گرامشي» از آن دسته انديشمنداني است كه نه فقط نظريات سياسي – اجتماعي صائب و قابل تأملي دارد بلكه زندگي و شرايطي كه در آن به انديشه ورزي پرداخته است آموزنده و البته شگفت انگيز است. كسيكه مهم ترين سالهاي عمرش را در زندان فاشيست هاي ايتاليا مي گذراند با نوشتن «يادداشت هاي زندان»اش اول از همه در پيش كساني قد علم مي كند كه فلسفه را عملي "برج عاج نشينانه" مي دانند و ميل به دانستن و كشف حقيقت را چون نيازي پسيني تا اطلاع ثانوي – يعني تا بعد از ارضاء نيازهاي اوليه – تعطيل مي دانند! او با انتشار بيش از سه هزار صفحه يادداشت هاي زندان و عرضه نظرياتي چون "هژموني" – نظريه اي كه تا امروز همچنان در آراي انديشمنداني چون "رابرت كاكس"، "اندرو لينكليتر"، استفن گيل" و بسياري ديگر از انتقاد گرايان حوزه روابط بين الملل متجلي است – ثابت كرد كه «گر عشق حرم باشد سهل است بيابانها». شايد انسان را بتوان زنداني كرد اما آنچه تسخير ناپذير است عشق و انديشه انساني است.

در اين فرصت مختصري به زندگي و آرا سياسي فلسفي اين انديشمند بزرگ "قرن ظلمت" مي پردازيم. لازم به توضيح است كه عمده مطالب اين مقاله از دو كتاب «اندیشه های مارکسیستی قرن20» نوشته دكتر حسين بشيريه و كتاب «آنتونیو گرامشی» نوشته رناته هالوب اقتباس شده است كه خصوصاً مطالعه كتاب دوم را به كسانيكه به دنبال بحث هاي مرتبط با زيبايي شناسي مي باشند توصيه مي كنم.

 

 

 

گرامشي؛ از كودكي تا سياست:

او در بيست و هشتمين روز ژانويه ۱۸۹۱ در روستايي از ناحيه كاليگاري ايتاليا به دنيا آمد، چهارمين فرزند فرانسسكو گرامشي، كارمند اداره ثبت احوال آن منطقه بود. در سال هاي ۱۸۹۷ و ۱۸۹۸ پدرش به جرم سوءمديريت به يك سال حبس محكوم شد. پس از آزادي از زندان بيكار بود و به اين ترتيب هفت فرزندش در شرايط دشوار و با مضيقه مالي بزرگ شدند. در اين ميان آنتونيو گرفتار بيماري سختي شد كه در نتيجه آن تا پايان عمر گوژپشت ماند. پس از آزادي پدر از زندان خانواده گرامشي به گيلازرا نقل مكان كردند و آنتونيو، كه تحصيلات مقدماتي اش را خاتمه داده بود، از سال ۱۹۰۳ مجبور به كار در يكي از ادارات آن منطقه شد. اما در سال ۱۹۱۱ توانست بورس تحصيلي دانشگاه تورين را از آن خود كند و در سال ۱۹۱۳ از حق راي عمومي انتخابات بهره برد و به اين ترتيب با نخستين جنبش هاي اجتماعي شهر تورين درگير شد.

 

تاريخچه فعاليت هاي سياسي:

وي که در دانشگاه تورين زبان شناسي خوانده بود، به حزب سوسياليست ايتاليا پيوست، در زير به اختصار نگاهي به تحولات زندگي پيرامون گرامشي مي اندازيم:

1914؛ رها كردن كار و تحصيل و آغاز فعاليت سياسي و انقلابي و فعاليت در جنبش شوراهاي كارگري تورين

1917؛ انتخاب به دبيري بخش تورين در حزب سوسياليست

1919؛ انتشار مجله نظم نو (ارگان جنبش شوراهاي كارگري) با کمک رهبر آينده حزب كمونيست (توگلياتي) که اين مجله نماينده مواضع بين‌الملل سوم در درون حزب سوسياليست بود.

1921؛ انشعاب حزب سوسياليست و حمايت از تشكيل حزب كمونيست

1924؛ كنگره پنجم كمينترن در مسكو و اعلام اينکه گسترش شوراها تا پيش از انقلاب ناممكن است.

 1924؛ دبيركلي حزب كمونيست ايتاليا

1926؛ دستگير ي

1928؛ محاكمه و محكوميت به 20 سال حبس

1935- 1929؛ نوشتن 22 دفتر شامل 3000 صفحه درباره فلسفه، سياست و ادبيات (يادداشتهاي زندان)

1937؛ آزادي و فوت چند روز بعد در بيمارستان

يك نكته تاريخي:

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشي اجازه نوشتن در زندان را دادند و هشتم فوريه اين سال نخستين تاريخ در «دفترچه يادداشت هاي زندان» اوست. در خلال اين سال ها او وقت خود را به مطالعه تاريخ ايتاليا و اروپا، زبان شناسي و تاريخ نگاري گذرانده بود. گرامشي حافظه حير ت آوري داشت. در طول سال هاي زندان به او اجازه نمي دادند كتاب هاي كمونيستي بخواند و به اين ترتيب هر نقل قولي كه در نوشته هايش آورده، خصوصاً نقل قول هاي مربوط به آثار ماركس، عبارت است از تعبيراتي كه (تقريباً به طور دقيق) به خاطر مي آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشي مجموعه بحث هايي را با ساير زندانيان كمونيست آغاز كرد اما انديشه هايش در خصوص لزوم رويكرد دموكراتيك با ساير زندانيان سياسي همخواني نداشت.

سرانجام در بيست و هشتمين روز آوريل ۱۹۳۷ آنتونيو گرامشي پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگي از دنيا رفت و خواهرزنش، تاتيانا، هر ۳۳ كتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج كرد و آنها را با استفاده از مجاري سياسي به مسكو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبناي شايعه اي تاريخي _ دانشگاهي، گرامشي تمام نامه هاي مهم اش را (خصوصاً آنهايي كه به احساسات و نظرات سياسي او مربوط مي شده است) خطاب به تاتيانا، خواهر همسرش گياليا، نوشته است. در هر حال همين زن بود كه نوشته هاي گرامشي را در برابر نسل هاي آينده گشود.

گرامشي و ماركسيسم فلسفي:

 

تأكيد زياد گرامشي به شوراهاي كارگري بود به طوري که بعضي او را سنديكاليست مي‌دانستند. شوراها را مركز اصلي انقلاب مي دانست و معتقد بود که حزب به تنهايي نمي‌تواند جلوي نفوذ فاشيسم را بگيرد، و نقش شوراها را برجسته مي دانست، و آنها را مظهر واقعي جنبش سوسياليستي مي دانست که حزب بايد در حاشيه آن عمل كند.

 او به فلسفه كروچه فيلسوف هگل گراي ايتاليا گرايش داشت، و تأكيد آن بر شرايط روحي و فكري انقلاب زياد بود و عقيده داشت که مقدمه هر انقلابي تدارك و نفوذ فرهنگي و انتقادي و نشر انديشه‌ها و عقايد است؛ انقلاب فرانسه با فعاليت فكري آغاز شد، بهمين سان انقلاب سوسياليستي نيازمند تدارك فرهنگي و فكري نه صرفاً سياسي و نظامي است. سازمان‌ها و شوراهاي كارگري وظيفه تدارك فرهنگي را بر عهده دارند، تداركي که مي گفت در انقلاب روسيه نبوده است، ولي در مقابل كائوتسكي از انقلاب روسيه دفاع مي‌كرد. وي عقيده داشت که قدرت سياسي بايد به شوراها منتقل شود تا از ديكتاتوري اقليت در روسيه پرهيز شود؛ به نظر او حزب و اتحاديه كارگري محصول جامعه سرمايه داري و بورژوايي نمي‌توانند اركان سوسياليسم باشند ولي شوراها و سازمانهاي توليدكنندگان عناصر ذاتاً سوسياليستي مي باشند بطوريکه نطفه دولت سوسياليستي آينده از شوراي كارگري شکل مي گيرد.

گرامشي همچنين حزب را وسيله اي ضروري اما خطرناك از نظر قبضه قدرت مي دانست.

گرامشي از نظر فلسفي همانند ماركس كه فلسفه هگل را وارونه كرده بود مي‌خواست فلسفه كروچه را واژگون سازد و از آن طريق به ماترياليسم واقعي دست يابد. يعني بازسازي و از نو زنده كردن ماركسيسم و رهايي بخشيدن از خصلت عاميانه و سياست زده جاري آن، انحراف ماركسيسم به نظر گرامشي از جايي شروع شد كه لنين با تأكيد بر عمل و سازماندهي و انقلاب مجبور به ساده سازي مارکسيسم شد، بنابراين از نظر گرامشي لنينيسم تا اندازه زيادي مسئول عاميانه سازي مارکسيسم بود و معتقد بود که لنين ميراث فلسفي ماركس را به نگرش پراگماتيستي تبديل كرده است. عمل سياسي به نظر گرامشي نيازمند ايدآليسم فلسفي است در حاليكه لنينيسم به عنوان نگرشي ساده انگار عمق تكليف فلسفي و فرهنگي را درنمي يابد.

سياست از نظر گرامشي همواره داراي بعدي فلسفي خواهد بود و به ويژه وقوع هر انقلاب نيازمند آمادگي و تدارك فلسفي است، و كسب آزادي از طريق تاكتيك‌هاي قبضه كردن قدرت سياسي به وسيله اقليتي انقلابي به شيوه‌اي كه لنينيست‌ها در نظر داشته اند، ممكن نيست. گرامشي معتقد بود که هر انقلابي با انقلاب در انديشه‌ها و اخلاق در سطح توده‌ها آغاز مي‌گردد، از ديدگاه او، تحقق انقلاب مستلزم تحول در جهان بيني و پيدايش نظام فكري و اخلاق نويني است، از اين رو انقلاب اساساً تكليفي فلسفي است.

بنابراين مارکسيسم به نظر گرامشي بايد به عنوان جنبش رفرماسيون جديد ظاهر شود نه به عنوان تاكتيك و استراتژي انقلاب سياسي. با اين حال تأكيد گرامشي بر عنصر فلسفه و فرهنگ و ايدئولوژي در انقلاب اصلاً به معني نفي ضرورت عمل سياسي تحت رهبري حزب سازمان يافته نبود، اما خطر اين است كه ممكن است حزب به عنوان ابزار قبضه كردن قدرت به 'بوروكراسي بناپارتيستي" متمركزي تبديل شود.

همچنين گرامشي درباره حدودي كه حزب مي‌تواند پيشاپيش جنبش توده‌اي حركت كند و علائق راستين و درازمدت توده‌ها را در مقابل علايق كاذب و كوتاه مدت آنها تعيين نمايد، ترديد داشت، بهرحال حزب ابزار جنبش توده‌اي است و فلسفه آن جنبش را به عمل پيوند مي‌دهد. از اين رو به نظر گرامشي قبضه شدن قدرت سياسي به وسيله لنين "حادثه‌اي فلسفي" بوده است زيرا سر آغاز عملي ساختن مارکسيسم به عنوان فلسفه محسوب مي‌شود. در حقيقت هر فلسفه‌اي نوعي سياست است و به حزب خاص خود نياز دارد.

به طوركلي در انديشه گرامشي به روبنا اصالت و اهميت بسياري داده شده است و قوانين عيني تاريخي به درجه دوم اهميت تنزل يافته است. دترمينيسم و اكونوميسم در انديشه گرامشي مالاً جايي ندارد، مارکسيسم ايده آليستي و فلسفي گرامشي در حقيقت خالي از هرگونه بنياد ماترياليستي است و مواد تشكيل دهنده آن ايدئولوژي توده اي، فلسفه ايده آليستي و سازمان سياسي حزب است، گرامشي آشكارا بر آن بود كه بايد عناصر ماترياليستي و رِآليستي مارکسيسم را زدود و از آن ايده آليسمي انقلابي و تاريخي ساخت، قواعد عيني و وجه پوزيتيويستي و فراتاريخي يا علمي انديشه ماركس در نگرش گرامشي جاي خود را به تاريخ گرايي محض مي‌دهد. از ديدگاه تاريخ گراي گرامشي واقعيت اجتماعي صرفاً محصول ذهنيت تاريخي يك طبقه اجتماعي است و از اين رو سخن گفتن از قوانين عيني در تاريخ بي معناست. به نظر او براي از ميان برداشتن سلطه سرمايه داري، نخست بايد در درون نهادهاي فرهنگي و فكري جامعه مدني رخنه كرد.

برخلاف آنچه ماركس در آخرين تز خود درباره فويرباخ در مورد پايان كار فلسفه گفته است، وظيفه فلسفه هنوز پايان نيافته است، شايد روزي در آينده، در جامعه كاملاً عقلاني شده، كل فلسفه ناپديد گردد. اما در دنياي واقعي ديكتاتوري هاي سرمايه دارانه، تنها مبارزه واقعي ميان فلسفه انقلابي و فلسفه ارتجاعي رخ مي‌نمايد. مارکسيسم نيز تنها وقتي كه به عنوان فلسفه حيات مورد پذيرش قرار گيرد، به صورت جنبشي توده‌اي درمي آيد و تحول از حوزه "روح" آغاز مي‌شود.

در حقيقت گرامشي در واكنش به گسترش جنبش و ايدئولوژي فاشيستي، در انديشه تبديل مارکسيسم به فلسفه يا ايدئولوژي بود.

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط امیر  |