تبليغاتX
با چشم ها .....
در حاشیه واژه ، صدا و متن





آن ماه نيست

دريچه ي تجربه است

تا يقين كني

كه در فراسوي اين جهاز شكسته سكان نيز


آنچه مي شنوي ساز كج كوك سكوت است

تا يقين كني!



به قسمت ادامه ي مطلب برويد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


بعد از انتشار "نامه اي براي خودم" واكنش هاي بسيار جذاب و دوست

داشتني اي ديدم از دوستان، كه بعضي هاش حقيقتاً اشك در آر بود

و مملو از صداقت و صافي و كاملاً بي ريا.

جالب اينكه تمام شان هم دوستاي مجازي اي بودن كه فقط ارتباط

قلمي و نوشتاري با هم داشتيم.

البته من هميشه چنين حس آشنايي اي نسبت به بسياري از بچه ها

داشتم و دارم اما آنچه برام جالب بود و شوق انگيز ، ديدن چنين حس

متقابلي بود از سوي دوستان!

در ميان اين واكنشهاي گوناگون از طريق پيام خصوصي و اي ميل و

اس ام اس و تلفن و .... روزي ايميلي دريافت كردم از طرف خاله ام.

تازه آنوقت بود كه متوجه شدم ايشان و همسرشان مدام پيگير

مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ هستند.

و از آنجا كه اين خاله ام فراتر از خاله بودن "مونس كودكي ها" و

"بي خوابي هاي بچگي" ام بود و قصه گوي شب هاي فرار از

خواب (از همان موقع از خواب شب بدم مي اومد!!) از اينكه نوشته ام

باعث ناراحتي شان شده بود خيلي ناراحت شدم

پس همون شب در جواب خاله ام اين متن را نوشتم.

اما چون تازه براي اول ماه مه وبلاگ آپ شده بود انتشارش را به

اين زمان موكول كردم تا هيچ كدام تحت تأثير هم قرار نگيرند!!

در ضمن چند تا عكس ديگه هم از دوران خوش كودكي ام در نظر

گرفتم كه در لابلاي متن گذاشته ام

و همچنين چند عكس بكر از راهپيماي ي اول ماه مه ايرانيان

مقيم استكهلم.

بخوانيد و ببينيد!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

براي " م " عزيزم كه خواست بنويسم! و هم خواسته ي او بود كه با همه خستگي امشب قلم به من سپرد...



دوباره امشب مي خواهم بنويسم اما نه آنطور كه هميشه مي نوشتم هميشه مي دانستم كه چه مي خواهم بنويسم، مي دانستم كه از كجا شروع كنم و در نهايت به كجا ختم اش كنم. البته هميشه در اين ميان بسيار از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم و موضوعات مختلفي را هم پيش مي كشيدم كه در مورد بسياري شان هرگز پيش از آن لحظه نينديشيده بودم، در لحظه ي نوشتن - يا بهتر است بگويم با نوشتن - به افكارم جهت مي دادم، با نوشتن به داده هاي پراكنده ي ذهن ام سامان مي دادم و در نهايت هم حرفي را كه مي خواستم مي زدم و مي رفتم دنبال كارم!!

اما امشب وضع متفاوت است با هميشه، امشب مي نويسم كه نوشته باشم، امشب مي نويسم چرا كه اگر ننويسم منفجر مي شوم امشب براي خودم و براي دل خودم مي نويسم اگرچه هرگز نتوانستم و نخواستم به خودم بپردازم، هميشه فرديّت ام را فداي خواسته هاي جمعي كه در ميان شان بودم كردم و اكنون كه چشم مي گشايم در استانه ي سي سالگي ام ديگر نه از تاك نشاني است و نه از تاك نشان!!

اكنون كه چشم باز كرده ام منم و گذشته اي پر از حسرت، گذشته اي مملو از نداشتن، نخواستن، نتوانستن، به نظر نيامدن، شنيده نشدن، فهميده نشدن، ديده نشدن و .... گذشته اي در تلاطم! اكنون كه به گذشته ام مي نگرم احساس مي كنم بد جور به خودم دروغ گفتم، احساس مي كنم كلاه گشادي تا روي چشم هايم را پوشيده است، وقتي به آنهمه تار و پودي كه عنكبوت وار بر خود تنيده بودم (و هنوز هم مي بافم اما كمتر!!) فكر مي كنم احساس خفگي گلويم را مي فشارد!

مي خواهم از اين به بعد براي خودم باشم، به خودم بينديشم و براي خودم واقعاً "مگه چي مون از خرساي قطبي كمتره!!" به من چه ربطي دارد كه كودكان كار معلم ندارند، به من چه ارتباطي دارد كه كودكان افغاني به طور مضاعفي تحت ستم هستند و حتي از حقوق اوليه ي يك انسان بماهو انسان محرو اند؟! به من چه ربطي دارد اگر حقوق انساني ي نيمي از انسان ها به طور مضاعف پاي مال مي شود!؟ مگر سنديكاي كارگري هم بود و نبودش به من مربوط است؟!
اصلاً به من چه كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"؟! مگر از من اجازه ي زاده شدنم را گرفتن كه حالا من بخواهم مسئول بدانم خودم را.... اينكه ديگر فلسفه نيست كه ازش فراري باشيم اين يك اصل ساده ي عقلي است، يك اصل ابتدايي در مديريت اجتماعي يك كشور يا حتي يك سازمان كوچك است.

گفته مي شود بين اختيار و مسئوليت رابطه ي خطي برقرار است، و اين يعني زماني از شما سوال مي شود و از آنچه پرسيده مي شود كه اختيارش را داشته ايد. پس مطابق اين اصل ساده رئيس سازماني كه اختيارات فراوان دارد به همان اندازه هم مسئوليت دارد، در حاليكه يك خدمه در همان سازمان فقط اختيار سماور و ليوان ها را دارد، پس همين قدر هم پاسخگو يا مسئول است.

من هم بي هيچ اختياري به اين كهنه رباط آمدم پس چرا بايد چنين گسترده مسئول اش باشم، چرا بايد در دنيايي كه بي هيچ اختياري آورده شده ام ؛ نسبت به تك تك انسان ها و موجودات زنده اش مسئوليت داشته باشم؟! چرا حتي در مقابل محيط زيست اش هم من بايد مسئول باشم؟! موجودات و ساكنان نيامده اش هم به من ارتباطي ندارند! مگر اختيار آمدن شان با من است؟! اصلاً « مگه من خدام » !!!!!!


پا نوشت اول:
روزي در كلاس درس جنبش هاي معاصر بحثي ميان استاد درس با يكي از دانشجو ها در گرفته بود، بحث جالب و پر باري بود كه از ادامه يافتن اش لذت مي بردم تا اينكه به اينجا رسيد كه استاد گفت: "اصلاً مگه از من پرسيدن كه مي خواي بياي به اين دنيا"؟! و اين پرسش نقطه ي پاياني مي توانست باشد بر چنان بحث مفيدي و البته داشت مي شد هم تا اينكه من سوال تازه اي پرسيدم كه پس از چند لحظه خنده ي انفجاري ي كلاس؛ ادامه ي ساعت به مسائل پيرامون اين پرسش گذشت!

سوال من اين بود: " مگر ما تمام سوالات و حرف هايي كه در كودكي شنيده ايم را به خاطر مي آوريم؟! يعني ممكن نيست از شما هم پرسيده باشند در مورد ورود به اين دنيا اما شما فراموش كرده باشيد"؟!

پا نوشت دوم:
مي بايست توضيح بدهم كه اين اصل مقدماتي مديريت در كشور ما صدق نمي كند! با اندك تأملي مشخص مي شود كه چنين ادعايي پر بيراه هم نيست! هست؟؟؟!!!!

حرف آخر:
براي حسن ختام، يك رباعي از شفيعي كدكني در نظر گرفته ام. گمان مي كنم اين شعر براي اغلب وبگردهاي افسرده و تنهاي اين دنياي موهوم دلچسب باشد؟!


گه ملحد و گه دهري و كافر باشد


گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد


بايد بچشد عذاب تنهايي را


مردي كه ز عصر خود فراتر باشد



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

نمی دانم چه بگویم؟ مگر لویی آلتوسر استاد دانشگاه و صاحب کرسی نبود؟ آن طرف جوی آب هم بودند نظریه پردازان و اساتیدی که با آرائ مارکسیستی او مخالف بودند.ولی....یک امای جدی در این بین وجود دارد. آن هم این آشفته بازار تدریس در کرسیهای علوم نظری است که تو گویی هیچ یک از اساتید نظر و

محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

آنچه در پی می آید خود به اندازه ی کافی گویا هست که نیازی به

شرح و تفسیرش نباشد، نوشته ای که می تواند حتی عبوس ترین

انسان ها را به لبخند وادارد، هر چند که لبخند شادترین شان

هم لبخندی خواهد بود بس تلخ، لبخندی توام با درد، لبخندی از سر سوز،

لبخندی برای طنز!

همین تلخی است که هنر طنز را از سایر شبه هنرهای خنده آور

- چون هجو و هزل و آنچه رسانه ی ملی (!) پرچم دارش است که تنها

با عناوینی چون لودگی و دلقک بازی قابل تعریف است - مجزا می کند،

هنر طنز همواره به حمایت از مظلوم برخواسته است و حتی امروز

هم یکی از راه های شناسایی اش جانبداری او از حق یا کسی است

که حق اش ضایع شده است و یا آنکه برای به دست آوردن حق اش

در تکاپو است.

پس چنین است که اگر به مطلب خنده آوری برخوردیم که اتفاقاً هيچ

قرابتي هم با هجو و هزل بين شان يافت نشد - چه صوتی تصویری،

چه نوشتاری یا هر نوعی دیگر - اما در جهت توجیه ظلم ظالم یا

پایمالی ی حقوق حقه ای باشد و یا تلاشش در جهت وارونه ساختن

حقیقت، سانسور و جراحی آن و یا کتمان اش بود، با هیچ تعریف و

استانداردی نمی توانیم طنز اش بنامیم، هر چند که خنده ای تا اعماق

جان نصیب مان سازد!

آری! درست است که طنز با خود خنده می آورد اما در فاصله ی بسیار

کوتاهی از خنده می توان ساعت ها در فکر فرو رفت و به پیام نهفته اش

اندیشید، و چه بسیار لبخند هایی که با بسته شدن لب به بغضی غریب

مبدل می شوند و یا به اشکی چون مروارید....

با این توضیح مختصر دعوت می کنم که نوشته ی زیر با عنوان

"من کیستم؟...." را مطالعه کنید، امید که این لبخند تبدیل به جرقه ای

شود در فکرتان، آنهم جرقه ای آغازگر در راه تحولی انسانی...!

در آخر یاد آوری ی این نکته ضروری است که فرمت این پست، عکس

(جی پی جی) می باشد، پس چنانچه در رویت اش به مشکلی

برخوردید از روش هایی که برای تماشای این فرمت کارآ می باشند

استفاده نمائيد.

و اینک "من کیستم؟...." نوشته ی بلقیس سلیمانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

{این مطلب را چند روزی است که نوشته ام اما تاکنون بلاگفا اجازه آپ لودش را نداده بود.}

برای جلوه صلح و برابری:

اولين باري كه جلوه را ديدم در هستيا بود، آن روزها هستيا تازه داشت متولد مي شد و گردهم آيي هايش منظم و فشرده بود. شوري در جلوه ديده ميشد كه انگار از همين كانون كوچك مي خواهد دنيا را متحول كند، شادي ي حاصل از رضايت در هر جلسه بيشتر از قبل در چشمانش ديده مي شد و همينطور شور تغيير و نارضايتي از نابرابري.

انرژي ي جلوه براي پيگيري ي خواسته ها و اعتقاداتش، مطالعات مستمرش در حوزه زنان، قلم زيبايش در به تصوير كشيدن وضع غم انگیز زنان امروز، نگاه فراسرزميني و جهاني اش، نظريات انسان محورانه اش و احترامش به زن و مرد به عنوان انسان (نه چنانكه بعضي از فمينيست ها زن را برتر از مرد ميدانند!)، گام هاي استوار و مصمم اش، و ... برايم بسيار جذاب، قابل ستايش و آموزنده بود.

 

كانون هستيا و جلساتش براي من واقعاً فرصت غيرقابل تكراري بود تا اولين تجربه هايم را از حضور در اجتماع خارج از دانشگاه كسب كنم و چه زلال و بي ريا بودند اعضاي هستيا، از معدود اجتماعاتي كه در آن احساس يكرنگي مي كردي، همه كساني كه مي آمدند - از مرد و زن - هر كدام دردي داشتند و سوزي. اغلب شان زخم خورده بي عدالتي بودن و به دنبال تغييري عادلانه. جمعي كه پس از سلسله جلسات هم انديشي و گرد آمدن در كنار ساير نحله هاي فكري – بيشتر منظورم ليبرال فمينيست هاست – و در نهايت تشكيل "كمپين يك ميليون امضاء" هرگز به آن صفا و صميميت نديدم. و در آن جمع صميمي و بي ريا بيش از هركس ديگري جلوه بود كه مي درخشيد و البته بيتا و كاوه هم...

 

هنوز باور اينكه جلوه در بند است برايم مشكل است، باور كنيد كه جاي جلوه در زندان نيست. هرچند كه قطعاً هم او و هم همسرش – كاوه – به خوبي مي دانند راهي كه در پيش گرفته اند هزينه هاي بسي گزاف دارد و احياناً براي پرداختش هم آماده بودند اما نه هزينه كار سياسي براي فعاليت اجتماعي؟!!

جلوه حتي در زندان هم بيكار ننشسته است، او با پيشنهاد تأسيس صندوق حمايت از زنان زنداني و برپايي ي نمايشگاهي از نقاشي هاي او توسط دوستانش در بيرون از زندان دگر بار ثابت كرد كه عشق و ايمان به هدف محصور شدني نيست. و چه زيبا جلوه از اين تهديد - حبس در بند مجرمان مالي - فرصتي ساخت براي عشق ورزي به هم جنس هاي در بند مانده اش.

 

شنيدم كه مادر جلوه براي آزادي دخترش از زندان آش رشته نذر كرده است. من هم براي اداي دين به اين دوست در بند تصميم گرفتم گزارش اين مراسم را عيناً از سایت  تغییر برای برابری منعكس كنم. به اميد آزادي او و تمام فعالين اجتماعي در سراسر دنيا.

نذر آش براي آزاي ي مريم و جلوه

گزارش جالبي است بخوانيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

اول: زیباترین جمله ای که دیروز (۱۶ آذر) شنیدم:


دستاویز بیگانه! آشوبگر! ناآگاه فریب خورده!


ای مخل امنیت اجتماع! شرور! جاسوس! اوباش!


 

دانشجو! روزت مبارک!!


دوم: خود گویا است، فقط می بایست تشکر کنم از" ي – ماني" عزيز كه بر اين نوشته نغز و پر مغز رهنمونم كرد!


 

بهترين دوست انسان،انسان است نه كتاب.

كتاب ها تا آن حد كه رسم دوستي و انسانيت 

بياموزند،معتبرند. نه تا آن حد كه مثل

دريايي مرده از كلمات مرده تو را در خود غرق كنند و

فرو ببرند، تو در كوچه ها انسان خواهي شد نه در

لابلاي كتاب ها، تو در كوه ها، در جاده ها، و در كنار

ستمديدگان واقعي رسم زندگي را ياد خواهي گرفت،

نه با غوطه خوردن در آثاري كه در اتاق هاي دربسته

نوشته شده و نويسندگانش هرگز نسيم را

ندانسته اند و قايقي در تن توفان را....


از همه اينها گذشته، من عشق كتابي را هم دوست

نمي دارم و تسلط كتاب بر خانه را هم.


من دوست ندارم كه وقتي براي كاري صدايت مي كنم

جواب بدهي: همين صفحه را كه تمام كنم، مي آيم .

من از اين جواب بيزارم و از آن كتاب كه مثل صخره يي

ميان دو عاشق قرار مي گيرد.


يك عاشقانه آرام - نادر ابراهيمي

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

به زودی از وبلاگ قبلی به اینجا خواهم آمد.

 

با چشم ها


زحیرت این صبح نابه جای

 


خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق


بر تارک سپیده ی این روز پا به زای


دستان بسته ام را


آزاد کردم از زنجیر های خواب


فریاد بر کشیدم :


..........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

براي هر ستاره اي كه ناگهان

 


در آسمان

 


غروب مي كند

 


دلم هزار پاره است


دل هزار پاره را


خيال آن كه آسمان


هميشه و هنوز


پر از ستاره است


چاره است

 

 

كاريكاتور

دست مزن ! چشم ببستم دو دست

 

راه مرو! چشم دو پايم شكست

 

حرف نزن! قطع نمودم سخن

 

نطق مكن! چشم ببستم دهن

 

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن

 

خواهش نافهمي انسان مكن

 

لال شوم٬ كور شوم٬ كر شوم

 

ليك محال است كه من خر شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

براي ِ سياووش کوچک

 

 

نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه

به خاطر ِ سايه‌ي ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ئي

 کوچک‌تر از دست‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دريا

به خاطر ِ يک برگ

به خاطر ِ يک قطره

 روشن‌تر از چشم‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر

نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد

نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانه‌ي ِ تو

به خاطر ِ يقين ِ کوچک‌ات

که انسان دنيائي‌ست

به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظه‌ي ِ من که پيش ِ تو باشم

به خاطر ِ دست‌هاي ِ کوچک‌ات در دست‌هاي ِ بزرگ ِ من

و لب‌هاي ِ بزرگ ِ من

بر گونه‌هاي ِ بي‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني

به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي

به خاطر ِ يک لبخند

هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني

به خاطر ِ يک سرود

به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب‌ها تاريک‌ترين ِ شب‌ها

به خاطر ِ عروسک‌هاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌هاي ِ بزرگ

به خاطر ِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌هاي ِ

دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامي که مي‌بارد

به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک

به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو

به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاک‌افتادند

به ياد آر

عموهاي‌ات را مي‌گويم

از مرتضا سخن مي‌گويم.

۱۳۳۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

"این یادداشت را برای آغاز کار در وبلاگ قدیمی نوشتم و کماکان بر همان سرم. این هم آدرسش"

http://tirehgan.persianblog.ir

مدتی بود که به فکر ساخت وبلاگی بودم تا هم ارتباطات گسسته را دوباره پیوندی باشد و هم پیوندهای موجود راهی برای تعامل فکری باشند با دوستان جدید و قدیم. به هر حال تعطیلات تابستان فرصتی شد تا به فراغتی برسم و به این مهم بپردازم و اسمی برای آن گذاشتم دارای ایهام و روزی مبارک را برای افتتاح اش انتخاب کردم.

واما چرا تیرگان:

تيرگان يا آب ريزان، از روزهاي مهم در تقويم ايرانيان بوده است. مناسبت اين جشن، دو رخداد بزرگ بوده كه گفته اند در تير روز(روز سيزدهم از تيرماه) پيش آمده است: يكي پيروزي تشتريشت(ايزد باران) بر اپوش(اهريمن خشكسالي) و ديگري تيرانداختن آرش، پهلوان ايراني كه تثبيت مرز ايران با توران را در پي داشت.آيين آب ريزگان يا پاشيدن آب بر يكديگر، از سنت هاي اين جشن بوده است.

 

ملامظفر گنابادي- منجم دربار شاه عباس- در كتاب شرح بيست باب مي نويسد: آب ريزان، سيزدهم تيرماه بود و وجه تسميه آن، اين بود كه گويند در زمان ملوك عجم چند سال باران نيامد. در اين روز حكماً به جماعت دعا كردند. در وقت، باري سبحانه تعالي، باران فرستاد و بدان سبب، مردم نشاط و شادي كرده، آب بر يكديگر ريختند. اما ... اين روز را فرسيان[فارسيان] تيرگان نيز خوانند و گويند در اين روز منوچهر با افراسياب صلح كرد، به شرط آنكه افراسياب يك تيرپرتاب از ملك خويش به وي دهد. حكماً تيري مجوف را از ادويه پر كردند و در وقت طلوع آفتاب، ارس[آرش]آن را از جبال تبرستان بر كمان نهاده، به طرف مشرق انداخت و حرارت آفتاب، آن را جذب كرده، به سر حد تخارستان رسانيد . احسان يارشاطر، به نقل از متن اوستايي تشتريشت و آثارالباقيه ابوريحان بيروني مي نويسد: ميان ايران و توران سال ها جنگ و ستيز بود. در نبردي كه ميان افراسياب توراني و منوچهر- شاهنشاه ايران- در گرفت، سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. عاقبت دو طرف به آشتي رضا دادند و براي آنكه مرز دو كشور روشن شود و ستيزه از ميان برخيزد، پذيرفتند تا از مازندران تيري به جانب خاور پرتاب كنند؛ هر جا تير فرود آمد، همان جا مرز دو كشور باشد .

 

 

اسفندارمذ- فرشته زمين- به آرش گفت تا كمان بردارد... آن گاه آرش بر قله كوه دماوند برآمد و به نيروي خداداد، تير را با تمام توش و توان از شست رها كرد و خود، بي جان بر زمين افتاد. هرمزد- خداي بزرگ- به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيم روز در آسمان مي رفت و نيم روز در كنار رود جيحون بر ريشه درخت گردويي كه بزرگ تر از آن در عالم نبود، نشست. آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند و جشن تيرگان از اينجا پديد آمد.

 

 

و چرا تیره گان:

این نام بیش از هر چیز یادآور انسان قرن بیست است٬ قرنی که در آن پا به اقلیم وجود گذاشتیم و وارد هزاره ای جدید شدیم در حالیکه هنوز تیره گی سده قبل را با خود حمل می کنیم٬ قرنی که گذشت به قول آیزیا برلین تاریکترین قرن زندگی بشر بوده است٬ دو جنگ بزرگ - و البته در طول آن قرن حتی یک روز بدون جنگ در کره خاکی به شب نرسیده است - اردوگاههای کار اجباری٬ گرسنگی٬ زندان٬ اعدام٬ ترور و ... همه یادآورد قرنی است که گذشت. قرنی که ((مردان سفید پوست کشورهای شمال)) هنوز سعی در حفظ٬ باز تعریف و تثبیت دستاوردهایشان دارند و چنین شد که نام تیره گان بر آن گذاشتم. در این باره بسیار خواهم گفت و نوشت و برای حسن آغاز این بحث توجه تان را به عکسی جلب می کنم که خود از هر نوشته ای گویا تر است.

 توضیحی کوتاه در مورد عکاس و عکس:

کوین کارتر، سفیدپوست متولد1961اهل آفریقای جنوبی عضویک گروه صمیمی و جسورچهارنفره فتوژورنالیست بود که به"انجمن بنگ بنگ" شهرت داشتند. عکاس هایی که درهنگامه آپارتاید با به خطرانداختن جان وحاصل کارخود یعنی عکس هایشان همه روزه ازحصارامنیتی نژادپرستان مسلح آپارتاید میگذشتند تابه دل خون وآتش درگیریهای سیاهپوستان بروند وبه هرقیمتی که شده درصحنه عکس بگیرند.

 

اواولین فتوژورنالیستی بود که از مراسم "اعدام گردن بند" عکس گرفت. خشونت وحشیانه ای که سفید پوستان نژادپرست یک حلقه لاستیک پرازبنزین را برگردن یک محکوم به آتش می کشیدند. عکس های این گروه درمحکومیت فراگیرجهانی وشکست بعدی آپارتاید نقش بسیارموثری داشت.

اما جانگدازترین عکس کوین ازآفریقای جنوبی نبود بلکه ازسودان قحطی زده بود. درصحرای خشك جنوب سودان بود که آن هولناک ترین کابوس زندگیش رادید ودردوربینش ثبت کرد تا برای همیشه شلاقی بروجدان انسان ها باشد: دختربچه ای گرسنه ودردم مرگ وفروریختن وچند گام آنسوترکرکسی درانتظار.

 

آن عکس وپیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. گرچه اندکی بعد او شاهد پیروزی نلسون ماندلا درسرزمینش بود و گرچه همان عکس هولناک او برنده جایزه بین المللی ومعتبر پولیتزر شد. اما کوین کارتر فتوژورنالیست تاب اندوه کوین کارتر انسان که چشم هایش آن نمایش هولناک رادیده بود نیاورد ودر27 جولاي  1994 به زندگی خویش پایان داد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط امیر  |