تبليغاتX
با چشم ها ..... - آن روز كه با بم لرزيديم ...
در حاشیه واژه ، صدا و متن

هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:

 

آن روز هم چون هميشه دير از خواب پاشدم و دير به جلسه رسيدم، در بين راه در فكر بحث هاي احتمالي بودم، با عجله از پله ها گذشتم و نفس نفس زنان به محل مورد نظر وارد شدم، در زدم و به اتاق محل جلسه وارد شدم و براي تلطيف فضاي جلسه و در عين حال انحراف اذهان از موضوع تأخيرم شروع به لفّاظي و اصطلاحاً مزه پراني کردم، اما انگار كسي حوصله جواب دادن نداشت، همچنانكه تأخيرم هم انگار بنظر كسي نيامده بود، وقتي تعجبم به بالاترين درجه اش رسيد كه ديدم چند نفري در جلسه غايب اند آنهم كسائيكه هرگز حتي تأخير نداشتند چه برسد به غيبت!! جلسه شبيه مراسم ختم بود، بغض غريبي در گلو ها بود و چشم هاي قرمز دانشجويان دختر خبر از اتفاق ناگواري مي داد. اين بار هم من بودم كه سكوت را شكستم:

 

"چيزي شده، اتفاقي افتاده؟"

 

و جواب شنيدم كه :

 

"مگر اخبار رو نشنيدي"

 

"نه من تلويزيون نگاه نميكنم!"

 

"روزنامه، اينترنت، راديو،..."

 

"هیچی! من فقط از خواب پريدم و مستقيم اومدم اينجا"

 

و آن موقع بود كه با تركيدن بغض يكي از همراهان شنيدم كه بم لرزيده، آنهم  لرزشي از آن نوع كه همه از ابعاد فاجعه با خبريم و تازه فهميدم آنان كه نيامده بودند براي امداد رسانی عازم بم شده بودند.....

 

مردم به صحنه آمده بودند براي كمك رساني و البته بازار داغ شايعات هم پر رونق شده بود، استكبار جهانخوار هم بيكار ننشسته بود و همه جا شايعاتي پراكنده بود. شايعاتي از سرقت كمكهاي مردمي گرفته تا مفقود شدن كمك هاي خارجي تا ....

 

از همان روز تقريباً هر چيزی به حاشيه رفت مگر بم و كمك به بازماندگان اش. ويژه نامه اي كه براي انتخابات مجلس صفحه آرايي شده بود نيز به كناري رفت و قهر طبيعت به جايش نشست. يادم هست كه در اولين شماره نشريه اي كه بعد از زلزله چاپ كردم شعري زيبا از "معيني كرمانشاهي" همراه با عكسي از بم بینوا در پشت جلدش منتشر كردم شعری كه هنوز هم وقتي زمزمه اش ميكنم ياد آن روزها در ذهنم مي شكفد و از آن گذشته هنوز واژه به واژه اش برايم تازه است.

 

شعری که هر لحظه ممكن است براي قومي ديگر تجديد چاپ شود و يا ديگران براي ما به چاپش بسپارند!

 

با مرور اين شعر عكس هايي كه از بم امروز گرفته شده است را هم نگاه مي كنيم.

 

براستي زندگي ي امروز مردم بم با صبح روز زلزله چقدر تفاوت كرده است؟ آيا زندگي در بم به جريان افتاده است؟ آن هم پس از چهار سال، يعني به اندازه عمر يك دوره مجلس!

 

 

پیرمردی با فضیلت دوش نالان می گریست

 

گريه ای از سوز دل با های های ديگری

 

گفتم ای بالا وپستی ديده اين زاری ز چيست

 

داغ نور ديده ديدی يا بلای ديگری

 

گفت ای نا پخته بنشين تا بگويم قصه چيست

 

درد من باشد کنون از ماجرای ديگری

 

بم پس از چهار سال

 

زلزله تنها نه ويران کرد چندين قريه را

 

تا بگويم رفته ظلم نا روای ديگری

 

زلزله تنها نه راه و رسم چنگيزی گرفت

 

تا شود از نو جهان ماتم سرای ديگری

 

زلزله تنها نه مدفون ساخت صدها آرزو

 

زين مصيبت من بگريم بر عزاي ديگري

 

بم پس از چهار سال

 

شايد از اين کودکان مي شد يکی يعقوب ليث

 

با اجانب تا شود زور آزمای ديگری

 

شايد از اين دسته چوپان زادگان ميشد يكي

نادر ديگر به پشت بادپای ديگری

 

شايد از اين شير خواران بخون آغشته بود

 

سعدی با آدميت آشنای ديگری

 

شايد از اين کودکان مي شد يکی با نور علم

 

بايزيد ديگري يا دهخداي ديگري

 

بم پس از چهار سال

از کجا زين روستا پروردگان يک تن نبود

 

چون نظامی بلبل دستانسرای ديگری

 

از کجا در ديده اين کودکان نوری نبود

 

تا رسد گم گشتگان را رهنمای ديگری

 

از کجا معلوم روزی کشتی هستی نداشت

 

زين جماعت نا خدای باخدای ديگری

 

اين بود درد روانکاهي که می سوزد مرا

 

غير اشک بی تامل کو دوای ديگري

 

گر جهانی سيم و زر ريزد درآن ويران مغاک

 

روز و شب بينی مرا در وای وای ديگری

 

بم - چهار سال پس از زلزله

 

هوشمندان را ببين اکنون سيه پوش ابد

 

در عزای بو علی يا بولعلای ديگری

 

نوشداروی پس از مرگ است اين بر سر زدن

 

در کمين بنشسته هر ساعت قضای ديگری

 

بم پس از چهار سال

 

 

آدمی ديگر اسير دست ابر و باد نيست

 

در چنين عصر اتم با عزم و رای ديگری

 

فکر يک ايران محکم کرد بايد تا دگر

 

لرزشی مدفون نسازد بينوای ديگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط امیر  |