|
|
|
|
|
استفاده از عنوان بازگشت به هگل خود بخود ایجاب می کند که در
مورد هگل هم بحثی به میان آورده شود.اما طبق همین منطق می بایست متن را فراموش و به حاشیه پرداخت. در مورد هگل به همین اندازه بسنده میکنم که او برای تبیین جهان هستی از روشی استفاده کرد که "دیالکتیک" نام داشت.دیالکتیک از ریشه دیالوگ و گفتگوست و در واقع یک تعامل دو نفره را میرساند.اما در معنی فلسفی به تضاد و بر خورد دو چیز به یکدیگر می گویند.از نظر هگل هستی محصول یک دیالکتیک بود.دیالکتیکی که بین روح مطلق و جهان مادی رخ داده است.به عقیده او و طبق منطق دیالکتیک از برخورد دو چیز(که هگل آنها را تز و آنتی تز مینامد) شق سومی بوجود می آید که "سنتز" نام دارد. مثلا از نظر هگل خانواده یک تز است(تز به وضعیت موجود اطلاق میشود) و وقتی این نهاد با جامعه به عنوان آنتی تز بر خورد میکندُمحصولی پدید میشود که دولت نام دارد(سنتز).به اعتقاد هگل این دوگانگی (که هگل آنرا از خود بیگانگی روح مطلق می نامد) در نهایت به پایان خواهد رسید و دولت سنتز نهایی تاریخ ماست.در همین عصر است که به اعتقاد او "مرگ هنر" بوقوع می پیوندد. مارکس معتقد است که او فلسفه هگل را از روی دستها به پا هایش برگردانده.در واقع کارکس از نظریه هگل به عنوان یک کاربست اجتماعی استفاده کرد.تاریخ از نظر مارکس عبارتست از تنازع فقیر و غنی ُسرو و فئودال و...(مانیفست کمونیست)این تنازع در حقیقت همان دیالکتیکیست که هگل میگفت.در کل مارکس جریان تاریخی این تضاد را مشخص میکند و سنتزهای هر دوره را بر میشمرد تا نهایتا به دوره سرمایه داری (بورژوازی) می رسد.اینجا در گیری نهایی بین بورژواها و کارگران(طبقه پرولتر) رخ می دهد و در نهایت پرولتر پیروز میگردد و سنتز نهایی تاریخ یعنی جامعه "سوسیالیستی" نمایان می گردد.مارکس به ویژگیهای این جامعه اشارات زیادی میکند.در این جامعه است که از خود بیگانگی و استثمار به پایان میرسد و انسان به معنی واقعی رها میگردد.کل دیدگاه مارکس (اگر با دیدی سطحی به آن نگاه گردد) حول دترمیسم تاریخی(جبر تاریخی) و نقش مسلط اقتصاد می باشد.اما این برداشت کمی دور از انصاف است .برای مثال مارکس بارها به آگاهی طبقاتی برای انسجام طبقه کارگر بحث نموده است.همچنین نباید به تاکیدات او به انسان ُرهاییُ عدالت و بسیاری بنیانهای انسانی که خصوصا در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی نمایان استُ بی توجه بود وسطحی گذشت.در ضمن نیاز جدی به باز خوانی آرا انگلس وجود دارد که ای ادعاها را تصدیق خواهد کرد. اما قصدم از این اشاره به هگل معرفی مختصری از "گئورگ لوکاچ" بود.همه نام مارکسیسم غربی را با لوکاچ می شناسند.لوکاچ را می توان از بانیان فکری مکتب فرانکفورت دانست هم از حیث گرایشات انتقادیُ هگلی و مارکسیستی اش و هم از نظر حوزه های فعالیتش.لو کاچ مجارستانی را معمولا با دو کتاب "تاریخ و آگاهی طبقاتی" و "نظریه رمان" می شناسیم(هر دو کتاب توسط آقای پوینده ترجمه شده است).اگر خاطرتان باشد قبلا بحثی راجع به "چرخش زبانی" یا "چرخش فرهنگی" با هم داشتیم.ربط آن نوشته در اینجا مشخص می شود.یعنی تحولی که مارکسیسم ارتدوکس(سنتی) طی دوره ای حاصل نمود. این تحول دقیقا حول همین مفهوم چرخش فرهنگیست.و لوکاچ و بعدا گرامشی و اصحاب مکتب فرانکفورت از تاثیر گذاران این حوزه شدند.یکی از نقدهایی که به مارکسیسم وارد است توجه کم او به مسئله روبنا و احتمالا تاثیر روبنا بر زیر بنا(زیر بنا=اقتصاد و روبنا=دولتُ ایدئولوژیُ فرهنگ و...)است.لوکاچ جزو آن دسته از مارکسیستهایست که توجه خاصی به مسئله روبنا میکند.در واقع کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی او به همین موضوع می پردازد.بعلاوه به نقش کلیدی پرولتر در این فرایند تاریخی اشاره می کند .و اساسا به این سوال پاسخ می دهد که "چرا پرولتر؟" چرا او باید تاریخ ساز باشد و آن وعده هگلی پایان از خود بیگانگی چرا باید به دست زحمت کشان تحقق یابد. در مورد نظریه رمان هم او رمان ها را به سه دسته تقسیم میکند.واساسا به نقد رمانهای رمانتیک(نوعی سبک ادبی که در قرن ۱۹ وبا آثار ویکتور هوگو به اوج رسید) می پردازد.به اعتقاد او ظهور رمانتیسم در اروپا نشانه افول و سر خوردگی بورژوازیست.پناه بردن به دنیای احساسات و لذایذ بورژوایی خصلت طبقهای سرخورده است .و اما او ادبیات واقعی را رئالیسم(واقع گرایی) می داند.سبکی که به دنیای واقعی می پردازد و از بیان تمام تلخیها و شور بختیهای مردم ابایی ندارد.....به همین خاطر لوکاچ به تمجید از بالزاک( یعنی نویسنده ای که مستقیما از اشرافیت و سرمای داری دفاع میکند) می پردازد چرا که او سبکی واقع گرا دارد و حتی از به تصویر کشیدن افول و فساد اشرافیت ابایی ندارد. ر.محسن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||