تبليغاتX
با چشم ها ..... - نا مه اي براي خودم......!!
در حاشیه واژه ، صدا و متن
براي " م " عزيزم كه خواست بنويسم! و هم خواسته ي او بود كه با همه خستگي امشب قلم به من سپرد...



دوباره امشب مي خواهم بنويسم اما نه آنطور كه هميشه مي نوشتم هميشه مي دانستم كه چه مي خواهم بنويسم، مي دانستم كه از كجا شروع كنم و در نهايت به كجا ختم اش كنم. البته هميشه در اين ميان بسيار از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم و موضوعات مختلفي را هم پيش مي كشيدم كه در مورد بسياري شان هرگز پيش از آن لحظه نينديشيده بودم، در لحظه ي نوشتن - يا بهتر است بگويم با نوشتن - به افكارم جهت مي دادم، با نوشتن به داده هاي پراكنده ي ذهن ام سامان مي دادم و در نهايت هم حرفي را كه مي خواستم مي زدم و مي رفتم دنبال كارم!!

اما امشب وضع متفاوت است با هميشه، امشب مي نويسم كه نوشته باشم، امشب مي نويسم چرا كه اگر ننويسم منفجر مي شوم امشب براي خودم و براي دل خودم مي نويسم اگرچه هرگز نتوانستم و نخواستم به خودم بپردازم، هميشه فرديّت ام را فداي خواسته هاي جمعي كه در ميان شان بودم كردم و اكنون كه چشم مي گشايم در استانه ي سي سالگي ام ديگر نه از تاك نشاني است و نه از تاك نشان!!

اكنون كه چشم باز كرده ام منم و گذشته اي پر از حسرت، گذشته اي مملو از نداشتن، نخواستن، نتوانستن، به نظر نيامدن، شنيده نشدن، فهميده نشدن، ديده نشدن و .... گذشته اي در تلاطم! اكنون كه به گذشته ام مي نگرم احساس مي كنم بد جور به خودم دروغ گفتم، احساس مي كنم كلاه گشادي تا روي چشم هايم را پوشيده است، وقتي به آنهمه تار و پودي كه عنكبوت وار بر خود تنيده بودم (و هنوز هم مي بافم اما كمتر!!) فكر مي كنم احساس خفگي گلويم را مي فشارد!

مي خواهم از اين به بعد براي خودم باشم، به خودم بينديشم و براي خودم واقعاً "مگه چي مون از خرساي قطبي كمتره!!" به من چه ربطي دارد كه كودكان كار معلم ندارند، به من چه ارتباطي دارد كه كودكان افغاني به طور مضاعفي تحت ستم هستند و حتي از حقوق اوليه ي يك انسان بماهو انسان محرو اند؟! به من چه ربطي دارد اگر حقوق انساني ي نيمي از انسان ها به طور مضاعف پاي مال مي شود!؟ مگر سنديكاي كارگري هم بود و نبودش به من مربوط است؟!
اصلاً به من چه كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"؟! مگر از من اجازه ي زاده شدنم را گرفتن كه حالا من بخواهم مسئول بدانم خودم را.... اينكه ديگر فلسفه نيست كه ازش فراري باشيم اين يك اصل ساده ي عقلي است، يك اصل ابتدايي در مديريت اجتماعي يك كشور يا حتي يك سازمان كوچك است.

گفته مي شود بين اختيار و مسئوليت رابطه ي خطي برقرار است، و اين يعني زماني از شما سوال مي شود و از آنچه پرسيده مي شود كه اختيارش را داشته ايد. پس مطابق اين اصل ساده رئيس سازماني كه اختيارات فراوان دارد به همان اندازه هم مسئوليت دارد، در حاليكه يك خدمه در همان سازمان فقط اختيار سماور و ليوان ها را دارد، پس همين قدر هم پاسخگو يا مسئول است.

من هم بي هيچ اختياري به اين كهنه رباط آمدم پس چرا بايد چنين گسترده مسئول اش باشم، چرا بايد در دنيايي كه بي هيچ اختياري آورده شده ام ؛ نسبت به تك تك انسان ها و موجودات زنده اش مسئوليت داشته باشم؟! چرا حتي در مقابل محيط زيست اش هم من بايد مسئول باشم؟! موجودات و ساكنان نيامده اش هم به من ارتباطي ندارند! مگر اختيار آمدن شان با من است؟! اصلاً « مگه من خدام » !!!!!!


پا نوشت اول:
روزي در كلاس درس جنبش هاي معاصر بحثي ميان استاد درس با يكي از دانشجو ها در گرفته بود، بحث جالب و پر باري بود كه از ادامه يافتن اش لذت مي بردم تا اينكه به اينجا رسيد كه استاد گفت: "اصلاً مگه از من پرسيدن كه مي خواي بياي به اين دنيا"؟! و اين پرسش نقطه ي پاياني مي توانست باشد بر چنان بحث مفيدي و البته داشت مي شد هم تا اينكه من سوال تازه اي پرسيدم كه پس از چند لحظه خنده ي انفجاري ي كلاس؛ ادامه ي ساعت به مسائل پيرامون اين پرسش گذشت!

سوال من اين بود: " مگر ما تمام سوالات و حرف هايي كه در كودكي شنيده ايم را به خاطر مي آوريم؟! يعني ممكن نيست از شما هم پرسيده باشند در مورد ورود به اين دنيا اما شما فراموش كرده باشيد"؟!

پا نوشت دوم:
مي بايست توضيح بدهم كه اين اصل مقدماتي مديريت در كشور ما صدق نمي كند! با اندك تأملي مشخص مي شود كه چنين ادعايي پر بيراه هم نيست! هست؟؟؟!!!!

حرف آخر:
براي حسن ختام، يك رباعي از شفيعي كدكني در نظر گرفته ام. گمان مي كنم اين شعر براي اغلب وبگردهاي افسرده و تنهاي اين دنياي موهوم دلچسب باشد؟!


گه ملحد و گه دهري و كافر باشد


گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد


بايد بچشد عذاب تنهايي را


مردي كه ز عصر خود فراتر باشد



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط امیر  |