تبليغاتX
با چشم ها ..... - براي خاله ي عزيزم
در حاشیه واژه ، صدا و متن

بعد از انتشار "نامه اي براي خودم" واكنش هاي بسيار جذاب و دوست

داشتني اي ديدم از دوستان، كه بعضي هاش حقيقتاً اشك در آر بود

و مملو از صداقت و صافي و كاملاً بي ريا.

جالب اينكه تمام شان هم دوستاي مجازي اي بودن كه فقط ارتباط

قلمي و نوشتاري با هم داشتيم.

البته من هميشه چنين حس آشنايي اي نسبت به بسياري از بچه ها

داشتم و دارم اما آنچه برام جالب بود و شوق انگيز ، ديدن چنين حس

متقابلي بود از سوي دوستان!

در ميان اين واكنشهاي گوناگون از طريق پيام خصوصي و اي ميل و

اس ام اس و تلفن و .... روزي ايميلي دريافت كردم از طرف خاله ام.

تازه آنوقت بود كه متوجه شدم ايشان و همسرشان مدام پيگير

مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ هستند.

و از آنجا كه اين خاله ام فراتر از خاله بودن "مونس كودكي ها" و

"بي خوابي هاي بچگي" ام بود و قصه گوي شب هاي فرار از

خواب (از همان موقع از خواب شب بدم مي اومد!!) از اينكه نوشته ام

باعث ناراحتي شان شده بود خيلي ناراحت شدم

پس همون شب در جواب خاله ام اين متن را نوشتم.

اما چون تازه براي اول ماه مه وبلاگ آپ شده بود انتشارش را به

اين زمان موكول كردم تا هيچ كدام تحت تأثير هم قرار نگيرند!!

در ضمن چند تا عكس ديگه هم از دوران خوش كودكي ام در نظر

گرفتم كه در لابلاي متن گذاشته ام

و همچنين چند عكس بكر از راهپيماي ي اول ماه مه ايرانيان

مقيم استكهلم.

بخوانيد و ببينيد!





سلام خاله ع عزيز

 

وقتي پيامتون رو خوندم احساس كردم هنوز براي بودن فرصت هست، احساس كردم هنوز هم دل هايي هست كه دل ات بايد براي تپش اونها بتپه، با خودم گفتم اگه خاله ع در كنار مادرم تونستن اون روز و شباي رؤيايي رو واسه من بسازن پس چرا من نتونم براي ديگري بسازم؟!

 

خلاصه اينكه در اون روز دلگير بهار تك تك كلمات نوشته ي شما برام دلانگيز بود و بويي از بهار و عطر گل بسم الله – كه اين روزا همه جا شنيده ميشه – با خود داشت و سرشار از اميد و زنده بودن

 

بعد از نوشتن اون درد دل خيلي ها برام اي ميل زدن و خيلي ها هم پيام گذاشتن كه چنين نيست و بايد زنده بود و جاري؛ اونوقت بود كه تازه فهميدم هنوز دوستاني بهتر از برگ درخت در اطرافم هستند كه هرچند مجازي اند و من جز سايه اي ازشون نمي بينم اما همون سايه پناهي ي از سوزناكي ي بي دريغ آفتاب!

 

دوستاي اينترنتي، ارتباط اينترنتي، نوشته ها و درد دل هاي اينترنتي و ..... اينها ديگه واژه هاي غريبي نيستن كه فقط از سر فرار از واقعيت ها و پناه بردن به چاهي براي فرياد از نامردي و نامردمي بهشون پناه برده شه. نه! ديگه امروز فقط براي دوري از دنياي واقعي و دردها و افسردگي هاش نيست كه پا به دنياي مجازي مي گذارم!

حالا ديگه براي ديدن عزيزاني مي يام كه ازشون انرژي مي گيرم و بهشون انرژي ميدم، كسايي كه نديدمشون اما بهشون وابسته شدم، نمي شناسمشون اما انگار سالهاست كه نزديكمن، خيلي هاشون اصلن ايران نيستن اما انگار ديوار به ديواريم با هم ....

گمان نمي كنم گزافه گويي كرده باشم اگه بگم حتي شما و هاشم را هم در اينجا بود كه يافتم! چرا كه تا پيش از اين هرگز فرصتي دست نداده بود كه از دانسته ها و دغدغه هامون براي هم بگيم.

از يه طرف تا من خواستم به قولي "شب و روز" ام رو بفهمم دانشگاه قبول شدم و از كنار شما رفتم بعد هم كه مهاجرت شما و دوري در دوري!

 

آنها هم كه ماندن و هستن با ديدارهاي سالي يكبار چيزي بيش از احوالات جاري و روزمرگي هاي زندگي و وضع آب و هوا و سياست و فوتبال و.... حرف ديگري براي گفتن نيست

 

راستش خاله ع وقتي كه نوشته بودي "هنوز سي سالت نشده" احساس نوجووني كردم، فكر كردم كه هنوز هم همون امير روزاي مدرسه ام كه بايد شور و حال داشته باشم و شيطنت كنم هرچند كه باز هم بيشتر اوقات نوجووني م هم با داريوش گذشت و در سكوت و سكون و كتاب و البته بعد ها سيگار!

 

هنوز وقتي به ياد اون روز مي افتم كه براي اولين بار ديدين دارم سيگار مي خرم احساس شرم مي كنم و عرق خجالت به پيشاني ام ميشينه! يادتون هست كه؟! اونوقت هنوز دبيرستاني بودم و هنوز هم ورزش ميكردم كه .... بگذريم!!


 

از "خانم حنا" نوشتين و قصه هاي شيرين كودكي ي هر شب، من هنوز با اون قصه ها زندگي ميكنم، در تمام سالهاي دوري ام از خونه حتي يه لحظه نتونستم فراموششون كنم، يادش بخير شباي تابستون توي بهار خواب، يادش بخير قصه ي قبل از خواب؛ حتمن يادتون هست اون روزا و اون قصه ها رو:

قصه هايي كه ديو ها و مار هاي شان مهربان بودن و قدر سلام كردن رو مي دونستن!! قصه هايي كه در نهايت از ما مي خواست انسان باشيم! انسان با تمام لوازم و تبعاتي كه داره

 

 احمدك، قصه ي انسان بي خيال اما خوش شانس و با هوشي بود كه هر وقت بهش فكر ميكنم ياد اين مصرع يكي از شعرهاي "مهري مهرمنش" مي افتم كه ميگه «ساده ميگيرم جهان را، ساده اما نيستم»

 

آدي و بودي، پير مرد و پيرزن ساده دلي كه نيت كمك به دخترشونو داشتن اما از روي ناداني و ندونم كاري مايه ي آبرو ريزي مي شدن بدتر!! اين همون حكايت "دوستي ي خاله خرسه" بود اما با اين تفاوت كه همه انسان بودن و عيني تر و قابل درك كردن بيشتر

 

 به دنبال فلك انساني را به تصوير مي كشيد كه براي تغيير شرايط موجود به دنبال راه ساده و كم هزينه اي بود - چيزي شبيه لابي هاي سياسي ي مرسوم اما اينبار با فلك! - در نهايت هم در دام طمع خودش گرفتار شد هم جواهر ماهي رو از دست داد و هم طعمه ي گرگي شد كه فلك علاج سر دردش را مغز سر آدم احمق تشخيص داده بود!!


اما ماهي سياه كوچولو داستان زندگي بود انگار سرنوشت من و ماهي سياه به هم گره خورده، شايد هم اصلاً قصه ي زندگي ي انسان همين باشه

 

همه چي از يه رودخونه ي آروم و ساكت شروع ميشه، آرامش و امنيت در زير سايه ي مادر.

نظمِ زندگي مشخص و مطلوبه همه چي سرجاي خودش، همه چي هم مهيا است، وعده هاي غذايي سرجاشه، شبا هم مي تونن از تماشاي ستاره ها و آسمون صاف لذت ببرن

شرايطي كه ديگران مي گويند: "سرتو بنداز مثل .... زندگي تو بكن! مي دوني كه خيلي ها آرزوي همينو دارن"!! اما ذهن او نمي پذيرفت كه همه چي در همين رودخانه خلاصه شده باشه او با خودش درگير بود كه

"آيا دنيا همينه"؟! زندگي و نظم زندگي در بهترين حالت اينجوريه؟! جاهاي ديگه هم همينطور زندگي ميكنن يا نه نظم ديگه اي دارن؟! هزار تا سوال كه هركدومشون مي تونه ماهها چالش فكري ات باشه و آخر هم به نتيجه اي نرسي مگر سوال تازه اي و كلنجار تازه اي

 

پس از نظم خوشايند گذشت و روانه ي دريا شد به اميد "دانستن" و به اميد پيدا كردن نظمي بهتر و در جستجوي "جهاني ديگر"

 

او گذشت از آرامش وهم گونه اش همانطور كه من گذشتم، به همان شكلي كه شما گذشتيد، همانگونه كه انسان گذشت!

 

بله!

انسان هم گذشت، انسان هم آرامش موهوم تخدير شده ي عصر سنت را به كناري گذاشت و دل به راه پر فراز و نشيب دوران خرد سپرد،

دوران زجرآور گذار و پيچ نفس گير مدرنيسم و تازه فرسنگ ها راه نرفته تا رسيدن به دنيايي آزاد، شاد و برابر...



اينهمه حركتي بود براي يافتن پاسخي براي يك پرسش:

"آيا جهان ديگري هم ممكن است؟!"

 

*******

و اكنون من در اين درياي جنگل وار شب را به روز مي رسانم و شما در آن درياي دور و انسان در اين درياي مواج در ميان گردآب سهمگين دود و دروغ و درد!

در حال گريز از چنگال بي رحم مرغ ماهي خوار، بي هيچ رهنمودي از خرچنگ پير و بي هيچ سلاحي براي روز آخر!

 

ماهي سياه كوچولو قهرمانانه زيست، به خودش نينديشيد، او بخاطر نجات ديگران به خطر افتاد و اين همه نمود بيروني زندگي اش بود

او نوشته اي از درون زيبايش باقي نگذاشت، از دلش نگفت كه بفهميم آيا هرگز از روز و روزگار به تنگ آمده يا نه؟ ما نمي دانيم كه آيا او هم آواز تلخي داشته است هرگز ، يا نمي دانيم غم اش را آخري بود آيا؟

و هزار آيا ي ديگر كه اگر مي خواند آواز تلخ اش را ما امروز چنين سردرگم قصه را به پايان نمي برديم.

 
 

من فقط خواستم در آن نامه آواز تلخم را بخوانم، هرگز دل به غم نسپرده ام، هرگز؛ اگرچه كه نوشته هايم سرشار است از آوازهاي تلخ!

 

هنوز هم با اميد زنده ام و باز هم از اميد خواهم نوشت!

 

واقعاً دنيا با اميد است كه زيباست، با اميد و البته چاي و كتاب و سيگار.... و خواب

 

و حقيقتاً درست گفته است آن بزرگي كه گفت:

 

"قطعاً اميد را براي نا اميدان ساخته اند"

******************************************
استكهلم - اول ماه مه - روز جهاني ي كارگر
















+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط امیر  |