یورگن هابرماس

بنظر می رسد مهاجرت تاثیر شگرفی بر اندیشمندان بر جای می گذارد.چنانکه به طور مثال بر توکویل در مهاجرت به آمریکا گذاشت.از نمونه های بارز دیگر عمده اعضای مکتب فرانکفورت می باشند که اتفاقا ایشان نیز به آمریکا مهاجرت کردند و تاثیر این مهاجرت را در آثار ایشان می توان به وضوح دید(استوارت هیوز-هجرت اندیشه اجتماعی-فولادوند).
در این میان البته افرادی یافت میشوند که هرگز به مهاجرت تن درندادند و رنج ماندن را تا پای جان تحمل نمودند.ناخوداگاه اولین اندیشمندی که نامش به ذهنم متوتر میشود "والتر بنیامین" است. اما نقطه مقابل ایشان نیز متفکرانی یافت می شوند که نه تنها هجرت نمودند و از محل اقامت خویش تاثیر پذیرفتند بلکه به نوعی در جامعه جدید غرق گردیند.نمونه ای ک از این دسته به ذهن می رسد "هابر ماس" می باشد.با اینکه اصولا افکار هابرماس ریشه در مکتبی اروپایی یعنی فرانکفورت دارد(کما اینکه مدتی تحت نظر آدرنو مشغول مطالعه بود) ولی تاثیر فضای آمریکایی در نوشته هایش مشهود است.لا اقل وقتی با دیگر اعضای مکتب فرانکفورت که مقایسه می شود به نظر می رسد خط مشی جدایی را در پیش گرفته است.به همین دلیل شخصا اعتقاد دارم و علاقه دارم وی را جدای فرانکفورتیها مطالعه کنم.
در هر صورت در این مجال اندک نمی توان به جزئیات اندیشه وی پرداخت زیرا این کار متکیست بر شناخت ابعاد گوناگون نظریات هابرماس، از انتقاد او به خود مکتب فرانکفورت گرفته تا نقدهای سنتی فرانکفورتی ها از پوزیتویسم و دنیای سرمایه داری و از نقد او بر ابطال گرایی پوپری گرفته تا مجادله های او در باب پسا مدرنیسم و پسا ساختار گرایی.
به گمان بنده با اینکه قسمت عمده هویتی علمی هابرماس مبتنی بر انتقادهای اوست با این وجود او تلاش بیشتری را مصروف خارج شدن از فضای سلبی و ورود به فضای ایجابی نموده است. همین تلاش تا حدودی او را از سنت اروپایی دور وبه دنیای آمریکایی نزدیکتر نموده است.تا آنجا که به قول "یان کرایب" رگه هایی از دیدگاهای پارسنز را می توان در آراء او مشاهده کرد.بی شک همین طور است چون وی در به کارگیری واژگان پارسونزی چون نظام،همبستگی،کنش اجتماعی و ...هیچ محدودیتی احساس نمی کرد.
در سطور آتی قصد دارم به یکی از ابعاد نظریه هابرماس بپردازم که معتقدم بیشتر ایجابی است و بیشتر از فرانکفورت و سنت انتقادی فاصله میگیرد.
نظریه کنش ارتباطی :
هابرماس کتابی تحت همین نام دارد و در آن به مفهومی پرداخته است که نمی توان گفت به طور تام مبدعش خود اوست. برای فهم این نظریه یکبار دیگر باید به اروپا و آلمان بازگشت.همانطور که میدانیم برای اول بار ماکس وبر خرد را (همان خردی که کانت از آن یاد میکند) به خرد ابزاری و ذاتی تقسیم بندی کرد.مراد از خرد ابزاری به زبان ساده همان عقل معاش است همان خردی که بر منافع شخصی و سود و زیان متکی است. و منظور از خرد ذاتی خرد و منطقیست که در کار ارتباط و مراوده و زندگی جمعی به کار می آید.شاید آدمی در زندگی جمعیش اعمالی انجام دهد که از دیدگاه خرد ابزاری که مبتنی بر منافع شخصیست نابخردانه به نظر آید.این همان خرد ذاتیست.هابرماس هم بر همین اساس دو نوع کنش را در نظر می گیرد:کنش ابزاری یا استراتژیک و کنش ارتباطی(مشابه خرد ذاتی).موضوع بحث کتاب هم همین کنش ارتباطیست.
زیست جهان:
اصطلاح زیست جهان در واقع متعلق به آلفرد شوتز است.او می گوید بشر دنیا های مختلفی زندگی می کند و گذر از یک دنیا و ورود به دنیای دیگر مستلزم خروج از آن دنیاست.به عبارت دیگر در یک لحظه نمی توان در دو دنیا بود.مثلا دنیای علم و دنیای زندگی روزمره را در نظر بگیرید.یک محقق یا یک عالم نمی تواند بدون خروج از دنیای زنگی روزانه به دنیای علم گام نهد.
به همین دلیل شوتز معتقد بود یک جامعه شناس اگر می خواهد جامعه و کنشهای روزانه مردم را بشناسد باید در همان دنیای ایشان به تحقیق بپردازد. جامعه شناس نمی تواند با ورود به دنیای علم با دنیای مردم عادی ارتباط برقرار کند.
زیست جهان هابرماس هم چنین دنیایست.زیست جهان هابرماس مدینه فاضلهای نیست که باید همه بدان نائل گردیم .بلکه حوزه ایست که باید آنرا بازسازی نمود.هابرماس نمی گوید همه جهان اجتماعی ما باید به زیست جهان تبدیل گردد بلکه معتقد است در این جهان سراسر عقل و منطق استراتژیک باید فضایی یا حوزه ای باشد که کنش مردم در آنجا نه استراتژیک بلکه "ارتباطی" ، ناب و ناشی از سرشت انسانی بشر باشد.
زیست جهان فصل تمایز هابرماس است با بقیه اعضای مکتب فرانکفورت.در این دیدگاه هابرماس بیش از پیش لیبرالی می اندیشد و بیش از پیش حوزه انتقادی خود را محدود میکند.شاید خود او هم در طرح آن به نوعی تسلیم خرد ابزاری شده باشد. چرا که بنظر می رسد سعی می کند هر چه بیشتر نظرگاه خویش را به واقعیت و دنیای امکان نزدیک کند.
نتیجه:
یک سنگ تراش یا یک پیکره ساز را که از سنگ خارا شمایلی می سازد در نظر بگیرید.او ضایعات سنگ را می زداید تا به جوهره مورد نظرش نائل گردد.هیچگاه یک سنگ تراش برای پدید آوردن صورت مورد نظرش سنگی را به مجسمه نمی افزاید. در واقع کار او عبارت است از کاهش روزانه. هر روز زوائد کم می شوند و مجسمه ساز به مرادش نزدیکتر میگردد.به گمان من کار اعضای مکتب فرانکفورت هم به سان کار پیکره تراش است. آنها سعی می کردند با نقد و حذف زوائد به آن صورت مورد نظر دست یابند.شاید این پاسخی باشد به کسانی که در مقام نقد و ایراد کار ایشان را فقط سلبی میدانند.آری می توان از نفی، نقد و رد زوائد به مراد خویش نائل شد و چه بسا این شکل صحیح نظریه پردازی باشد.
و اما هابرماس، وی ابتدا در قالب یک سنگ تراش به ساخت مشغول بود ولی با ارائه زیست جهان به نظر می آید خواسته تکه ای بر کار خلاقه خویش به افزاید(مثلا در کار پارسونز به جای کاهش همیشگی ،افزایش و پیچیدگی مداوم را می توان دید).
منابع
چون در اینجا زیاد به خود هابرماس پرداخته نشده و بیشتر حالتی مقایسه ای داشته است، شاید منابع اندکی بی ربط به نظر بیایند ولی در کل کمک کننده اند.به خصوص برای فهم اندیشه های پیچیده هابرماس.
نظریه اجتماعی مدرن از پارسنز تا هابر ماس/کرایب/مخبر
هجرت اندیشه اجتماعی/استوارت هیوز/ع.فولادوند
توسعه و نابرابری/زاهد/فصل مربوط به دیدگاهای انتقادی
نظریه های جامعه شناسی/غ.توسلی (خصوصا در باب شوتز)
در ضمن بسیری از نگاشته های هابر ماس مثل کتاب "کنش ارتباطی" که به اعتقاد برخی جامعه شناسی ترین کتاب اوست نیز به فارسی ترجمه شده است.در ضمن مناظرها و مصاحبه های زیادی نیز (مثل مناظره با فوکو) نیز به فارسی برگردانده شده است.