|
|
|
|
|
يكي از وقايع مهم دهه 60 ميلادي جنبشهاي دانشجويي چپ بود كه به سرعت نيز فراگير شد.اينكه زمينه اجتماعي اين جنبش چه بود ؟به بحثي ديگر نياز دارد.اما پيش از آنكه به موضوع اصلي اين نوشته پردتخته شود لازم مي بينم توضيحي اجمالي در مورد فضاي حاكم آن جنبش بدهم.همانطور كه اشاره شد اين جنبش رنگ و بويي سوسياليستي داشت .بطور مثال يكي از شعارهاي معروف آن دوره جمله معروف روزا لوكزامبورگ "سوسياليسم يا بربريت" بود.يا يكي از حاميان اصلي اين حركت هربرت ماركوزه از اعضاي برجسته مكتب فرانكفورت بود.حتي ژان پل سارتر و ميشل فوكو نيز در اين حركت انقلابي حضور داشتند.سارتر خود يك ماركسيست اگزيستانسياليست بود ولي با ماركوزه اختلافاتي داشت با اين وجود ماركوزه از حضور سارتر در اين جنبش تمجيد نمود.بگذريم..... يكي از ابعاد ويژه اين جنبش نقش هنر و هنرمندان در حمايت و توسعه اين حركت انقلابي بود.آنچه كه ما در ايران موسيقي راك، مدل رپ، و كلا فرهنگ غربي مي ناميم همگي ابزاري بودند براي نقد جامعه.نقد جامعه اي كه دانشجويان،جوانان، و هنرمندان ان معتقد بودند به انسان توجهي نمي شود و مناسبات سرمايه داري،و مصرف گرايي در جامعه حاكم شده است. به همين دليل ايشان با موسيقي ،مدلها والگوهاي ابتكاري سعي ميكردند نظم وهژموني سرمايه داري داري را به چالش بكشند.ترانه هايي كه خوانده مي شد داراي مضاميني انتقادي و بعضا كوبنده بوده بود.لباسهاي گشاد ،پاره،وصله دار، آرايشهاي عجيب و غريب همگي حكايت از بي زاري ايشان از نظم موجود بود، و در ضمن نوعي پيمان همبستگي و سمبل اتحاد بين معترضين نيز محسوب مي شد. مسئله اي كه در حال حاضر مطرح است،رواج اين گونه لباسها و مدلها و موسيقي در ايران است.يعني تقريبا حدود چهل سال بعد ،اين فرهنگ در ايران دارد بطور چشمگيري فراگير مي شود.مسئله اي كه البته مسؤلين و متصديان فرهنگي را نيز به شدت وحشت زده كرده است.بطوري كه اين سالها اصطلاح "تهاجم فرهنگي" را مرادف همين واقعه مي دانند. بحثهاي زيادي راجع به اين موضوع در اين سالها شكل گرفته است و اكثر تفاسير هم اين الگوها را صورتهاي پوچ و توخالي فرهنگ غرب مي دانند.صورتهايي كه تاريخ مصرف آن در غرب به اتمام رسيده و در حال حاضر به يك پوسته پوسيده و مبتذل فرهنگي بدل شده است كه نه تنها كاركرد مثبتي ندارد بلكه به عاملي انحرافي براي نسل جوان بدل گشته است.جالب اينجاست كه علاوه بر توده سنتي مردم، بسياري از متخصصين امر هم اين موضوع را تائيد مي كنند. اما به گمان من يك مسئله مهم در اين تفاسير مغفول مانده است.اين مسئله مهم همانا توانايي فرهنگي يا به عبارتي پتانسيل هاي فرهنگي نهفته در جامعه ماست.در اينجا توجه سما را به چند مسئله جلب مي كنم: 1)اولا اين الگوهاي به اصطلاح غربي همانطور كه اشاره شد حدودا به چهار دهه قبل مربوط ميشوند و مي بايست در همان زمان تحليل شوند. نه اينكه فلسفه و كاركرد چهل سال قبل آنرا در نظر بگيريم و انتظار داشته باشيم همان كاركردها و آرمانها امروز نيز به كار آيند. 2)ثانيا اين الگوها مربوط به جوامع غربي مي باشند و در متن همان جامعه معنا مي يابند.يعني تفسير ما بايد مبتني بر متن باشد.متني كه كنش هاي اجتماعي در آن رخ مي دهند. از اين دو نكته اين نتيجه را ميگيرم كه به هيچ عنوان نيايد انتظار داشت اين الگوها در جامعه ما همان كاركردهاي اروپايي را دارا باشد.اكنون ما در جامعه اي ديگر و زماني ديگر زندگي مي كنيم.پس مي بايست به جاي زدن انواع انگها و توبيخها تلاشي مجدد براي تفسير اين پديده نمود.به عقيده من ورود اين الگوها به جامعه ما و پذيرش آن در ميان جوانان به هيچ عنوان يك پذيرش صوري،ساده و مقلدانه نبوده است.براي جوان ايراني اين مدلها حكم يك ابزار را دارد كه بوسيله آن قصد انتقال مفاهيمي خاص را به جامعه خود دارند.لازم نيست اين گرايشها را ارادي و عامدانه در نظر بگيريم.اين بخش از جامعه خود راه هاي انتقال ديدگاه هاي خويش را بصورت خود كار مي يابد.برخي نيز پوشيدن لباسهاي عجيب و آريشهاي غريب را به ارضاي حس جلب توجه تقليل مي دهند.يعني معتقدند اين پديدهاي موقت و گذرا و مختص دوره اي از رشد و بلوغ است و خود به خود از ميان مي رود.ولي اين عقيده شعور و درك قشر بزرگي از جامعه را ناديده مي گيرد و آنرا به ارضاي نياز به جلب توجه فرو مي غلتاند.بايد پذيرفت كه در حال حاضر جوان امروزي هيچ الگوو ابزار بومي براي بيان انتقادات و خواسته هاي متفاوتش ندارد.شايد ساده ترين تفسيري كه بتوان از اين پديده كرد اين باشد كه در پس اين الگوهاي عجيب و غريب نوعي اعتراض و نفي وضع موجود و رد نظم و تلقيات مسلط نهفته باشد(كه البته از لحاظ محتوايي با خواسته هاي رفقاي اروپايشان متفاوت است). جواني كه از مدلهاي غربي استفاده مي كند در واقع فقط صورت و پوسته آنرا با خود حمل ميكند.اما معني و مفهوم آنرا خود او در تطن و متن جامعه اي كه زندگي مي كند مي سازد.به همين دليل به هيچ عنوان نمي توان كه اين الگوها تقليد صرف و دلقك واري از "فرهنگ مبتذل غرب" است.فرايند معنا سازي در دل همين جامعه صورت مي گيرد پس بايد آنرا بعنوان يك پديده بومي بررسي و رمزگشايي نمود.نبايد پتانسيل فرهنگي قشر جوان را دسته كم گرفت.ديگر وقت آن رسيده كه تعاريف كهنه از فرهنگ(*) را دور انداخت.فرهنگ امري پوياست كه در هر لحظه ساخته مي شود. *.در اين تلقي فرهنگ را از تمدن تفكيك مي نمايند.براي مثال آلفرد وبر(برادر ماكس وبر) معتقد است فرهنگ چيزهاي از پيش داشته و اصيل يك جامعه است كه منشا آن همان جامعه است وتمدن عناصريست كه از فرهنگي ديگر وارد آن جامعه مي شود.مثلا هات داگ براي ما تمدن است.اما در اين تلقي از فرهنگ نقش و تاثير فرهنگ پذيرنده ناديده انگاشته شده است.به اين معنا كه مثلا در ايران طعم هات داگ يا تغيير مي كند تا با ذائقه مردم آن جامعه جور شود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||