|
|
|
|
|
امروز {در حقيقت ديروز!} دومين روز ماه خرداد بود، روزيكه هرگز گمان نمي كردم من و نسل من چنين بي تفاوت از كنارش بگذريم. بايد اعتراف كنم كه اگر امروز تولد دوست عزيز خنده رو ام نبود از كنار اين پنج شنبه و جمعه هم مانند هر هفته مي گذشتم بي آنكه تاريخ ماه و روزش را بدانم!!
پس از
اينكه فهميدم دوم خرداد امروز است خيلي به دوم خرداد 76 فكر كردم، به حال و هواي
آن روزهايم و به آنچه در سر داشتم.... هنوز يادم
هست كه آن روزها چه حالي داشتيم! حس ترس توأم با ميل رهايي. آن روزها
من دانش آموز سال سوم دبيرستان بودم و يكي دوسالي بود با كتاب و مطالعه مأنوس شده
بودم و لذت مي بردم از فهم علوم انساني و شرايط خاص تاريخي ي ايران، نشريه هاي آن
روزها هم مثل امروز متشكل بود از مجلات زرد به اضافه ي انتشارات وابسته به دولت
(وابستگي ي مستقيم يا غير مستقيم! به دولت آشكار يا به دولت سايه!!) و در كنار
آنها نيز چند نشريه اي كه به نوعي منتقد بودند و عموماً طبقات تحصيل كرده و متجدد
مشتري ي اين نوع نشريات بودند. در
شهرستان محل زندگي ي من به سبب كوچكي و محروميتِ خاصّ شهرهاي مرزي اغلب اين نشريات
يا نمي رسيد به آنجا و يا با تأخير زياد طوري كه بيش از نيمي از خبرهاشان بيات شده
بود، به آنجا مي رسيد! تا اينكه
روزي با خبر شديم يكي از فروشندگان لوازم التحرير قرار است نمايندگي ي هفته نامه ي
"ت" را دريافت كند، تا هم به موقع (نسبتاً البته!!) توزيع شود و هم
حتماً هر هفته شماره ي جديدش برسد، و آن هفته نامه اي بود با مطالب علمي-انتقادي
نسبت به حوزه ي سياسي-اجتماعي ي ايران و من با اين هفته نامه از طريق يكي از معلم هايي كه اغلب در كلاس اش بحث
سياسي مي كردم آشنا شدم و پس مدتي شيفته مطالب و قلم بي پرواي سردبير و هيئت
تحريريه اش شدم، نويسندگاني كه بارها در خيابان كتك خورده بودند و بارها تهديد به
مرگ شده بودند!! اما اين
تاريخچه را براي چه گفتم؟! براي
اينكه به اينجا برسم كه در آن روزهاي سرد سكوت و خفقان از چنين روزنه ي بود كه
شنيديم : «اندكي صبر سحر نزديك است!» و هم از او بود شنيديم مردي با مژده ي بهار
مي خواهد بيايد، البته اگر بگذارند! پس چنين شد كه براي اولين بار شايد احساس كردم
نسبت به جامعه و آزادي اش مسئولم؛ احساس كردم اگر اين گوهر ناياب را ديگران
نشناسند و همچنان سالهاي سياه سازندگي ادامه پيدا كند، مسئوليتش به عهده ي ماهايي
است كه نقشه ي گنج و راه دستيابي به آن را از جامعه دريغ كرده ايم پس با
چنين احساسي پا به راهي گذاشتيم كه آخرش روشنايي مي ديديم، مسيري نه چنان هموار با
گردنه هاي نفس گير و شب هاي بي پايان! راهي كه ابليس ها طلسم اش كرده اند و
راهزنان امنيتش را نگهباني مي كندد! آن روزها، با همان شناخت اندك، براي رويارويي با
هر خطري آماده بوديم؛ به هم قول داده بوديم بر سر آرمان مان معامله نكنيم و در اين
راه خسته نشويم چرا كه اين شب بسي زودتر از آنچه قابل تصور باشد به روز خواهد
پيوست.... آن روزها
خيلي زود نام خاتمي بر زبان ها جاري شد، انگار ديگران نيز خود را مسئول ديده بودند؛
ديگران هم با فكري مشابه به صحنه آمده بودند. ستاد
خاتمي خيلي زود رونق گرفت و پر رفت و آمد شد، خوب يادم هست كه در آن شهر كوچك فقط آنانكه
سري در آخور و دستي بر منابع ملي داشتند (!) غايب بودند، هرچند كه آنان نيز وابستگي
شان به قدرت حاكم محرز بود و آمدنشان به آنجا مي توانست باعث تعجب شود! همه آمدند
آن روزها و چه خالصانه آمدند، ديگر كسي از ديدن ماشين سفيد فلان ارگان خبرچين و
قيافه ي اخم آلود "ج"، راپورتچي و شكنجه گر آن ارگان، ترسي به دل راه
نمي داد، كسي از گرفتاري هاي بعدش نمي ترسيد، همه با هم مهربان بودند و به هم
مطمئن. تجلي ي "سرمايه ي اجتماعي" را تا آن روزها هرگز نديده بودم و همين بود كه ما جوانترها را دلگرم مي كرد به ادامه ي راه. آن روزها بزرگترها انگار يادِشان نبود تجربه ي تلخ سياست ورزي در دهه ي اول پس از انقلاب را!
تمام آن
شب ها و روزها گذشت و روز موعود رسيد، روزيكه تمام اش در استرس گذشت، روزي پر از
ابهام، پر از دلهره، روز كم طاقتي يا شايد تمام شدن طاقت مان، در تمام آن روز اين
طنز گل آقا در ذهن مان بود كه در ترويج كاربرد صحيح زبان فارسي نوشته بود: «بنويسيم
خاتمي و بخوانيم
ناطق» اما
اينبار در بر آن پاشنه چرخيد كه ما مي خواستيم و «خاتمي آمد». آن خرداد
گذشت و خردادهاي بعدي هم پس از آن تا امروز كه بيش از يك دهه است كه مي گذرد، دهه
اي بس متفاوت از آنچه در ذهنِ جوانِ آنروزِ ما بود، چنانكه در ذهن بزرگترها هم
چنين معجوني هرگز نمي شد يافت! در اين
فرصت اندك نمي خواهم به اين بپردازم كه خاتمي با آنهمه شور و شعور گرد آمده بر سر
كوي اش چه معامله اي كرد، به اين هم نمي خواهم بپردازم كه آن همه سرمايه در كجا
هزينه شد و چه عايدي داشت براي توده ي مردم؟! تنها
خواستم يادآوردي از آن روز بنويسم و از عامل محرك آن روزها - كه هنوز بنظر اصالتش
را حفظ كرده است – سخني به ميان بياورم. اين را
نوشتم تا بگويم حساب "دوم خرداد" از "دوم خردادي ها" ( در رأس
شان خاتمي ) جدا است، آن حس، آن خواسته و آن تلاش اصالتش از آنجا است كه نگاه به
انسان و آزادي اش دارد، آن روزها بخاطر به قدرت رسيدن خاتمي و اطرافيانش بوجود
نيامد بلكه مي خواستيم حرف خاتمي به كرسي بنشيند، ما تشنه ي تحول بوديم و خاتمه
مشكي به ما نشان داد كه از دور پر آب مي نمود! ما بخاطر آب بود كه به پيشواز خاتمي
رفتيم اگر نه مانند خاتمي روحاني سيد خنده رو بسيار است!! ما براي تقديس آب رفتيم
و بخاطر او بود اينهمه هزينه پرداختيم اما افسوس كه در مشك هوا يافتيم! با اين
اوصاف گمان مي كنم سكوت در اين روز نشان از فراموشي ي آن عهد و آن خواسته داشته
باشد در حاليكه هنوز همه ما بر آن عهد هستيم و هنوز تشنه ي آن آب، پس آيا بهتر
نيست اين روز را به تجليل از آب بگذرانيم تا مبادا با سكوت ما آن خواسته و آن عهد
فراموش شود!؟! به اميد
آن روز كه اين خواسته ي تاريخي ما لباس واقعيت بپوشد و سيراب مان كند! به اميد
دوري از عطش و سيرابي ي جاودان! به جاي پا نوشت: تذكارِ
يك: جالب است!
ما خاتمي را به ديگران مي شناسانديم در حاليكه خود هيچ شناختي از او نداشتيم! تذكار دو: عموماً
نوشتنم با تايپ همزمان است و اغلب هم در صفحه ي ارسال مطلب جديد بلاگفا مطلبم را
تايپ مي كنم و بلافاصله آن را در وبلاگ درج مي كنم بي آنكه بازخواني و غلط گيري
كرده باشم! تذكار
سوم: براي تشكر
از حضورتان و عذر خواهي از غلط هاي املايي و انشايي متن بود كه "تذكار
دوم" نگارش شد!!! تذكار
چهار: عكس هاي
استفاده شده تزئيني مي باشد! و آخرينش
اينكه: واقعاً ممكن است روزي سيراب شويم و سيراب بمانيم؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط امیر
|
|
||