تبليغاتX
با چشم ها ..... - حقوق اراذل و اوباش
در حاشیه واژه ، صدا و متن


داشتم در اين دنياي جادويي پرسه مي زدم كه گزارشي بدستم رسيد از كساني كه نام شان اراذل بود و اوباش و طرحي براي امنيت از شرّ ايشان. (در اين جهنم مي توانيد ببينيد گزارش را و اينجا و اينجا هم.)

اين اول بار نبود كه "خشونت دولتي" در چنين حالت رقت باري رخ مي نمود، اگر به تاريخ نخواهم برگردم در يك سال گذشته بارها اين چنين عكس و گزارش هايي ديده و خوانده بودم - تا جاييكه دغدغه حقوق انساني ي "خشونت ديدگان دولتي" هم بر ساير مشغله هاي فكري ام اضافه شد – اينبار امّا گزارش ملموس تر بود و از طرف گزارشگران جوان حقوق بشر منتشر شده بود.



هميشه برايم اين سوال بوده است كه واقعاً آنان كه چنين برخوردهايي را طراحي و مهندسي مي كنند، همينطور آنان كه دستور مي دهند و آنان كه به بهترين شكل سعي در اجراء اين عمل دارند، اساساً چه نوع نگاهي به "انسان" دارند؟! از نظر اينان آيا انسان همان وسوسه گر رانده از بهشت است يا گِلِ آلوده ي آغشته به اندكي روح الهي؟!

همينطور برايم مهم است نظرات ايشان را در مورد "حقوق" بطور كل و "حقوق انساني" بطور خاص بشنوم، البته مسلم است كه جواب اين سوالاتم را در رسانه ها و مصاحبه هاي شان نبايد بجويم كه ايشان اگر تسامح و تساهل خاتمي را نياموختند، شعار دادن و گفتن از آنچه كه واقعاً موجود نيست را خوب آموخته اند!

دلم مي خواست در حوزه ي شخصي و خصوصي شان باشم، آنجا كه با ياران و همراهان شان در مورد چگونگي ي اجراي مؤثرتر شكنجه به بحث نشسته اند.


در حين خواندن اين گزارش آنجا كه اشاراتي در مورد نوع شكنجه ي اراذل و اوباش نوشته بودند و يا آنجا كه از بردن متهمان (به اين واژه ي متهم خيلي دقت كنيد!) به بيابان و فراري دادن شان نوشته بود، همينطور از اعدام مصنوعي و شكنجه هاي رواني اي از اين دست سخن به ميان آمده بود، به يادم آمد روايت شكنجه هايي از اين قبيل و اعدام ها و قتل هايي اينچنين تاكنون فقط از زبان متهمان سياسي و نزديكان ايشان مي شد شنيد، امّا شكنجه ي سايرين تا لحظه ي اعتراف به ارتكاب جرم ادامه داشت و بعد از امضاء كاغذ بازجويي ديگر كاري به ايشان نداشتند!!

حال ممكن بود اين اعتراف بدون هيچ گونه برخوردي صورت گيرد يا در مراحل اوليه متهم بخت برگشته تسليم شود و اعتراف كند به آنچه كه شايد هرگز مرتكب نشده است!

اما اكنون متهمان اجتماعي نيز به شكل متهمان سياسي بازخواست مي شوند، واقعاً چه اتفاقي باعث اين چرخش شده است؟، آيا در نظر بزرگان، دايره ي سياست حوزه ي اجتماع را نيز دربر گرفته است؟! شايد هم با آرامش حوزه ي سياست داخل كشور تصور كرده اند پاكسازي و نوسازي ي سياست و سياسيون به پايان آمده؛ پس بايد به اجتماع پرداخت؟!



نمي توانم تصوّر كنم نگاه ايشان به انسان چگونه است

واقعاً نمي توانم درك شان كنم

 
اولين حرف آخر:

از ابتدا كه اين وبلاگ متولد شد با خودم عهد كرده بودم هرگز وارد "سياست عريان" نشوم و ننويسم مگر از علم سياست و فلسفه ي سياسي در كنار درد دل هايم، امّا اين گزارش چنان آشفته ام كرد كه راهي جز نوشتن و پناه بردن به دوستان مجازي ام نداشتم، شما نيز به حساب يك درد دل بخوانيدش!

دومين حرف آخر:

اساساً مكاتب فلسفي – سياسي ي مختلف نگاه هاي متنوعي به انسان دارند: اما در كل ذيل دو نوع نگرش تقسيم مي شوند: آنان كه هابزي مي انديشند و انسان را موجودي شرور مي دانند كه براي فرار از شرّ خودش دست به ساخت دولت زده است؛ رئاليسم، ليبراليسم و... از اين گونه اند. اما دسته ي ديگر آنان كه براي انسان ماهيت و موجوديت پيشيني متصور نيستند بلكه خوب يا بد شدن انسان را موكول به زندگي در هستي مي دانند اكثر مكاتب انتقادي چنين نگاهي به انسان دارند.

سومين حرف آخر:

آيا بين "فقر" و "جرم" رابطه اي وجود دارد؟! قوانين جزائي براي تنبيه آنانكه از حق اشان تجاوز مي كنند بوجود آمده اند يا آنان كه براي زنده بودن و تأمين نياز اوليه شان دست به فعل مشابهي مي زنند را نيز شامل مي شود؟!

بين اين دو گروه هيچ تفاوتي نيست؟!

چهارمين حرف آخر:

آنچه در اين ارتباط ديدم و شنيدم برايم ناخوشايند بود امّا آنچه برايم سوزش به مراتب بدتر و شديدتري داشت اظهار نظرهاي فيلسوفانه ي بسياري از شهروندان بود كه با شوق تمام ضمن قدرداني از اين عمليات، خسته نباشيد و دست مريزاد نثار طراحان و عاملان خشونت مي كردند! بي آنكه بدانند شكار بعدي خودشان اند!!

پنجمين حرف آخر:

نگاه معصومانه ي توأم با ترس كودك مرا به فكر فرو برد. واقعاً معناي اين نگاه چيست؟ آيا مي تواند فراموش كند شكستن ابر مردش (پدرش) در مقابل ديدگانش را؟ نگاهش به پليس چه نگاهي خواهد شد؟! عامل نا امني، خشونت و مايه ي تنفر، تنفر از پليس، تنفر از امنيت، تنفر از اجتماع، اجتماعي كه براي امنيتش اينچنين ابرمردش را فرو ريختند.... كاش مي دانستند و كودكان را وارد اين بازيهاي كثيف نمي كردند!

آخرين حرف آخر:

...


+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط امیر  |