تبليغاتX
با چشم ها ..... - سیر تکوینی مکتب فرانکفورت یا ....
در حاشیه واژه ، صدا و متن

سیر تکوینی مکتب فرانکفورت


مقدمه:

برای فهم اندیشه مسلط بر مکتب فرانکفورت لازم است ابتدا نظری به پیشینه فلسفی آن بیفکنیم.در واقع در این مقال کاری بیش از این نمی کنیم.پس مراد بنده از سیر تکوینی در واقع تکوین فلسفی یا بهتر بگویم مبادی اندیشه ای آن است.به این معنی که قرار است فلسفه اجتماعی این مکتب را مورد بررسی قرار دهیم.به گمانم این کار در درک این دیدگاه بهتر از بررسی تاریخی و تکوین تاریخی این مکتب است.

چارچوب نظری مکتب فرانکفورت آنطور خود اعضا بر آن تاکید داشتند مبتنی بر اندیشه مارکسیستی بوده است.اما اگر مارکسیسم مکتب فرانکفورت را با نوع ارتدکس آن یکی بپنداریم بی شک راه را به اشتباه رفته ایم. واکاوی این موضوع مستلزم سیریست در فلسفه هگل.چرا که تاثیر هگل بر این اندیشه را به وضوح می توان در آثار مختلف اعضا مشاهده کرد(در ادامه این تاثیر را بررسی خواهیم کرد).اما موضوع به همینجا ختم نمی گردد.ریشه های فلسفی این مکتب پیچیده تر و گسترده تر از فلسفه هگل است.در حقیقت می توان گفت این مکتب بشدت تحت تاثیر فلسفه کانت، آراء فروید،نیچه،و این اواخر شوتز،دیلتای،وبر و ...قرار گرفته است. و همین تاثیرات و انعکاسات خط فکری خاص مکتب و سیر تکوینی آنرا مشخص می کند.

در اینجا به ناچار ابتدا مختصری از دیدگاه خود فیلسوفان و سپس ارتباط و تاثیر آنرا بر دیدگاه های مسلط در مکتب بررسی می کنیم.

 

الف)هگل و پدیدارشناسی روح:

بی شک برای مارکسیستها کتاب پدیدار شناسی روح هگل بیش از کتابهای فلسفه حق و فلسفه تاریخ او منبع الهام و تاثیر بوده است.برای مکتب فرانکفورت هم بی شک این گونه است.

کلید درک این کتاب شاید در نام این کتاب نهفته باشد.یعنی ذیل دو مفهوم "پدیدار شناسی" و "روح".پدیدار شناسی چیست؟پدیدارشناسی علمیست که به پدیدارها می پردازد.اما پدیدار چیست؟پدیداریعنی هر آنچه پیداست،سوای وجود و...یا به اصطلاح هوسرلی "اپوخه" وجود (در پرانتز قرار دادن وجود) ما را به پدیدار رهنمون می  کند.اما روح در نزد هگل به چه معناست؟روح ترجمه واژه ای آلمانی(*)است که در انگلیسی به "اسپریت" (2*) ترجمه شده است و در فارسی نیز "روح" ترجمه گردیده است.البته معنی محلی روح در زبان انگلیسی و البته فارسی با معنی آلمانی آن فرق می کند.در زبان انگلیسی و فارسی روح دارای باری متافیزیکی و مبهم می باشد اما در زبان آلمانی این واژه به معنی ذهن بکار می رود.شاهد دیگر این مدعا رجوع به فلاسفه متقدم نسبت به هگل می باشد،برای مثال دکارت می گوید:"من می اندیشم پس هستم". این جمله خود نشانگر تاکید دکارت بر بعد ذهنی بشر بعنوان عامل هستی بخش اوست. با این تفاسیر منظور هگل از پدیدار شناسی روح، عبارت است از :شناخت ذهن از خود به عنوان یک پدیدار.و به همین دلیل هگل را یک "ایده آلیست" (بهتر است بگوییم "ایده ایست") و ذهنگرا می دانند.

او در این کتاب سیر تاریخی را نشان میدهد که ذهن از صورتهای بسیار ابتدایی شناخت به شکلهای پیچیده تر و نهایتا به آگاهی مطلق می رسد.منظور هگل از شناخت مطلق ،آگاهی ذهن (برای سهولت بگوییم فرد) به حقیقت خودش است.چون برای پی بردن به هستی خود و اینکه چیستی آن چیست؟راهی جز تقابل با دنیای خارج ندارد، و اینگونه جنگ با ابژه شروع می گردد.اما مورد نزاع فقط ابژه ها نیستند فرد می بایست برای رسیدن به خود آگاهی دیگران را نیز در خود جذب کند.یعنی نیاز به خود آگاهیهای دیگری هست که خود را در آینه آنان نظاره کند.پس در واقع فرد(ذهن) متوجه جامعه می شود.از اینجاست که موضوع اجتماعی می شود و مورد توجه خاص مارکسیستها قرار می گیرد.

ارباب و بنده:

در خود آگاهی نوعی تقابل،تخاصم و خودخواهی نهفته است.یعنی همواره افراد سعی می کنند دراین کار از بقیه سبقت بگیرند.نتیجه این کار تسلط عده ای بر دیگران است. اما این تسلط عواقبی دارد.افراد مسلط یعنی اربابان در طول تاریخ بندگان را بعنوان ذهن های مستقل و خود آگاه نمی بینند بلکه ایشان را اشیایی در ردیف اشیا دیگر می پندارند.اما بنده این تصور را از ارباب ندارد،و این خود برتری موقعیت بنده از لحاظ کسب خود آگاهی را نشان می دهد.در ضمن چون بندگان در تسلط اربابانند،می بایست کار یدی را تقبل نمایند.کار یدی هم یعنی تغییر ماده خام به چیزی که به فرد تعلق دارد و عاملیست جهت خود آگاهی او.در واقع بنده گان به ماده خام هستی میبخشند. پس اربابان از این امکان نیز محرومند.

از خود بیگانگی:

این مفهوم هم متعلق به هگل است.مفهومی که بعدها بشدت در آراء مارکس ، خصوصا مارکس متقدم (دست نوشته های اقتصادی و فلسفی)،لوکاچ و نهایتا در مکتب فرانکفورت بکار رفت و مورد استفاده قرار گرفت.

موضوع از این قرار است که ارباب حاصل کار بنده(در مارکس کارگر) را از آن خویش میکند.به عبارتی هستی کارگر را از او می گیرد.برای کارگر آنچه تولید کرده فقط یک شی بی جان نیست بلکه هستی بخش اوست او با آن به هستی خود پی می برد و این یعنی از خود بیگانگه شدن.

کانت:

مهمترین کتاب کانت نقد عقل محض است.در این کتاب مباحث بسیاری مطرح شده است که تا کنون منبع بساری از اندیشه ها بوده است.برای مثال تاثیر کانت بر "فوکو" و اصولا پسا مدرنیسم را نمی توان انکار کرد.اما در اینجا ما بحث اندیشه کانت را به نحوی دنبال می کنیم.که تاثیر آن بر مکتب فرانکفورت مشخص گردد.و در ضمن چگونگی ای تاثیر را نیز بررسی میکنیم.

کاپلستون(1) در مورد کانت می گوید، وی معرفت را دو گانه میدانست،معرفت حسی و معرفت عقلانی.معرفت حسی به آن دسته از شناخت برمی گردد که ما از اشیا بیرون بدست میاوریم.ولی معرفت عقلانی متعلق ذهن است.یعنی امریست پیشینی نه مثل معرفت حسی پسینی یا به عبارتی پس از واقعه.

زمان،مکان،علیت:

همانطور که گفتیم ما دو نوع معرفت داریم.در معرفت حسی ما از اشیا آگاهی میابیم. اما باید اذعان شود که از نظر کانت این آگاهی به هیچ عنوان کامل نیست.کانت بر خلاف هگل به "وجود فی نفسه" اعتقاد دارد یعنی واقعیتی فرای آنچه به عنوان یک ایده در ذهن ما نقش میبندد.اما ما هرگز به این وجود فی نفسه اشیا پی نخواهیم برد. میتوان گفت ما در واقع سایه ای از واقعیت عینی بیرونی را درک می کنیم نه اصل آنرا.

در واقع علوم تجربی دارای نوعی محدودیت است.اما معرفت عقلانی از این ضعف مبرا است.کانت تاکید می کند که ما نباید معرفت حسی را به معرفت عقلی تسری دهیم. اینها دو عرصه مجزایند.علت اینکه معرفت حسی دارای چنین محدودیتهایست برخی متعلقات ذهن است که سه مورد از مهمترین آنها زمان،مکان و علیت است.از نظر کانت اینها واقعیتی بیرونی نیستند بلکه "ابزار" شناختی ذهنند.اگر این متعلقات بر داشته شوند ما هیچ درکی از دنیای محسوسات نخواهیم داشت.در واقع به نظر می آید کانت در اینجا ضربه ای کارا و مهلک بر هستی و اعتبار علوم تجربی وارد کرده است.علومی که بعدها تحت عنوان پوزیتیویسم مورد انتقاد شدید مکتب فرانکفورت قرار می گیرد.در ضمن کانت به مراتب از مفهوم "نقد" و" فلسفه" انتقادی استفاده میکند.برای مثال در کتاب "نقد عقل محض" کانت درباره معرفت ریاضی و علمی بحث می کند و سعی میکند که عینیت این معرفت را در مقابل اصالت تجربه هیوم موجه سازد،و این کاررا می خواهد به وسیله اصطلاح "انقلاب کپرنیکی " خویش انجام دهد،یعنی این نظر که اعیان با ذهن مطابقت دارند و نه بالعکس.(2)

 فروید:

"حافظه ام میگوید که این کار را کرده ام،اما عزت نفسم با یکدندگی پاسخ میدهد که هرگز این کار را نکرده ام و در نهایت حافظه ام است که تسلیم می شود".( 3)هورکهایمر این جمله را خلاصه دیدگاه فروید در باب ناخوداگاه می داند.(4)همینطور است،فروید شخصیت انسان را به کوه یخی تشبیه می کند که بخش اعظم آن زیر آب است.این بخش اعظم همان ناخوداگاه است.و اتفاقا همین بخش مخفی است که هویت اصلی فرد را مشخص می کند.

ناخوداگاه خود از دو بخش تشکیل شده است:الف)نهاد(3*)،که منشا غرایز است و هیچ منطقی جز ارضا خواهشها ندارد ب)فراخود(4*)،که بر ضد نهاد عمل می کند و شامل تشویقات و منعیات والدین و جامعه است.پس در حقیقت این بخش از شخصیت توسط جامعه شکل می گیرد و عملا در مقابل خواهشها و غرایز ذاتی ما قرار می گیرد تا به اصطلاح آنها را در مسیر جامعه کانالیزه کند.از برخورد و دیالکتیک این دو رفتار در سطح "خود" بروز می کند.خود بخش قابل رویت شخصیت ماست.این بخش است که همواره مورد توجه رفتار گرایان قرار گرفته است.به همین دلیل دیدگاه روانکاوی بعلت توجه به بخش غیر قابل مشاهده شخصیت بجای توجه صرف به رفتار ظاهری در مقابل رفتار گرایی قرار می گیرد.به عبارتی روانکاوی در مقابل هر نوع پراگماتیسم و ابزارگرایی قرار دارد.

فروید می گوید:"پرخاشگری محصول بهره مند شدن از تمدن است".در این جمله نوعی انتقاد از تمدن بشری نهفته است.همان انتقادی که بعدها در آثار مکتب فرانکفورت هم مشاهده می شود.تمدن مبتنی بر علوم نوین(علوم پوزیتیویستی) هر دم آزادیها های بشر را محدودتر می کند.این علم تا آنجا پیش رفته که سعی دارد حوزه علوم انسانی را نیز درنوردد.حال وظیفه نظریه انتقادی به چالش کشیدن این پارادایم غیر انسانی در روابط بشریست.(5*)

مارکس جوان:

موسسه تحقیقات اجتماعی رسما روش خود را مارکسیسم اعلام نمود.البته آنها بیش از این که تحت تاثیر مارکس متاخر باشند از مارکس جوان و خصوصا کتاب "دست نوشته های اقتصادی_فلسفی 1844" تاثیر پذیرفته اند.همانطور که می دانید موضوع این دست نوشته ها که پس از مرگ مارکس به چاپ رسید مفهوم "از خود بیگانگی" است.همان مفهومی که در بحث هگل به آن اشاره شد و بعدها بیشتر در آثار لوکاچ( مثل تاریخ و آگاهی طبقاتی/م.ج.پوینده) مورد توجه قرار گرفت.از خود بیگانگی صفتی برای انسان است.و در اینجا بطور اخص مراد "کارکر" است.ولی البته نباید پیش داوری کرد و مارکس را به بی توجهی نسبت به سایر اقشار جامعه محکوم کرد، زیرا اولا مراد از کاگر یک" انسان" تحت سلطه است که برای خودآگاهی و رهایی مبارزه می کند.الوین گلدنر در کتاب بحران جامعه شناسی غرب(ترجمه فریده ممتاز) به این موضوع اشاره می کند و می گوید نو مارکسیم دیگر به طبقه خاصی اشاره ندارد بلکه مرجعش هما نا کل انسانهاست.به گمان بنده این جمله معرف بازگشت به مفهوم اصیل طبقه کارگر در آرا مارکس است.ثانیا حتی اگر قائل به طبقه ای ویژه باشیم که عامل راهایی بخشیست باز با توجه به آرا مارکس و لوکاچ این رهایی باعث رهایی کل بشر می گردد.

در حقیقت موضوع دست نوشته ها انسان نوعیست (5) یعنی انسانی که هم خود و هم طبیعت را ابژه قرار می دهد تا به آگاهی برسد.در اینجا برای روشن شدن مطلب بخشهایی از کتاب دست نوشته ها را آورده ام.

"به محض اینکه سرمایه نیازی به کار نداشته باشد چون کارگر را به چشم یک کالا می بیند نه یک انسان کنارش می گذارد و کارگر باید برود و سرش را زمین بگذارد و از گرسنگی بمیرد".

"رهایی کارگر رهایی کل بشر را در بر دارد.زیرا کل بندگی آدمی ناشی از رابطه کارگر با تولید است و هر گونه رابطه بندگی چیزی جز جرح و تعدیل و پیامد این رابطه نمی باشد". (6)

 

تاریخچه:

تاریخچه مکتب فرانکفورت تاریخچه رهایی،هجرت،مبارزه،اندیشه و مرگ است.در ابتدا چیزی تحت عنوان مکتب فرانکفورت وجود نداشت.بلکه در آغاز موسسه ای بود که با سرمایه شخصی بنام فلیکس وایل ذیل دانشگاه فرانکفورت تاسیس گردید.هسته اولیه آنرا متفکرانی با گرایشات مارکسیستی تشکیل می دادند که عمدتا یهودی بودند.از آن جمله می توان به هورکهایمر (مدیر موسسه)،تئودور آدرنو(فیلسوف و موسیقی دان) ،فردریش پولاک(اقتصاد دان)،اریک فروم(روانکاو)،والتر بنیامین (فیلسوف و ادیب)،مارکوزه،لئو لئوونتال(پژوهشگر ادبی)،فرانتس نویمان(حقوق دان و نظریه پرداز سیاسی) و عده ای دیگراشاره کرد.

ژان گشنار (7) در مورد علت مهاجرت ایشان در دوره تسلط نازیسم می گوید:" بی گمان به شرط گرویدن از یهودیت به مسیحیت ،هیچ عاملی مقام استادی دانشگاه را برای آنان ممنوع نمی ساخت.آنچه آنان را از پرداختن به شغل استادی باز داشت علاقه شان به مارکسیسم بود".البته اصولا چنین اندیشه هایی تحت هیچ شرایطی قادر به ادامه فعالیت ذیل چنان حکومت تیره ای را ندارند.مگر کسانی چون هایدگر که با مبانی چنان حکومتهایی موافق بودند.در چنین شرایطی دو راه بیشتر باقی نمی ماند هجرت یا نابود شدن.باید اشاره کنم که در این میان والتر بنیامین دومی را بر گزید.

مانیفست 1937-ترکیب مارکس،کانت:

هورکهایمر در مقاله "نظریه سنتی و نظریه انتقادی" که بعدها به مانیفست مکتب فرانکفورت یا مانیفست 1937 مشهور گردید،توضیح می دهد که "واژه انتقاد در اینجا آن اندازه که به معنی نقد دیالکتیکی اقتصاد سیاسی بکاررفته است چندان ناظر به معنای نقد ایده آلیستی عقل محض نیست".این جمله به این معناست که مفهوم یا تعبیر "انتقادی" در معنای کانتی آن نقشی ایفا می کند،لیکن نقشی که تابع معنای مارکسی کلمه است.

گذرازهایدگربه هگل و از هگل به مارکس:

تقریبا می توان گفت تمامی اعضای مکتب فرانکفورت از اساس تحت تاثیر فلسفه هگل بودند.و حتی دیدگاه مارکسیستی آنها نیز نسبت به سایر مارکسیستها،هگلی تر بود.در این میان ردپای هگل در آثار مارکوزه بارزتر است.دو اثر مهم مارکوزه یعنی "هستی شناسی هگل و پی ریزی شالوده نظریه تاریخمندی" و "خرد و انقلاب" او گواه این مدعایند.کتاب "هستی شناسی هگل" در واقع چرخش مارکوزه را از فلسفه وجودی هایدگر و پدیدارشناسی هوسرل نشان می دهد.فلسفه ای که به "بودن" و "شدن" بدون هر گونه توجه به تاریخ می پرداخت.مارکوزه با روی گردانی از فلسفه پدیدارشناسی اساتید خود (هایدگر وهوسرل) حالتی انتقادی به این فلسفه گرفت.

در کتاب خرد و انقلاب می خوانیم:"دستگاه فلسفی هگل مهر پایانی بود بر دوره ای در فلسفه مدرن که با دکارت آغاز شد و ایده های زیربنایی جامعه ای نوین را در خود متجسم ساخته بود.هگل آخرین کسی بود که بر اساس عقل به تفسیرجهان پرداخت و طبیعت وهمین طور تاریخ را تابع معیارهای اندیشه و آزادی ساخت...دستگاه وی فلسفه را به آستانه نفی آن کشاند و بدین ترتیب تنها حلقه پیوند میان نظریه انتقادی قدیم و نظریه انتقادی جدید،میان فلسفه و نظریه اجتماعی را پایه ریزی کرد".(8)

اما این توجه به هگل مشکلاتی را نیز در بر داشت.همانطور که می دانید فلسفه هگل ، فلسفه ای ایده آلیستی بود ولی مارکوزه قصد داشت به نوعی خود را به موضع مارکس نزدیک کند.نقدی که مارکس به هگل داشت نقدی ماتریالیستی و عینیت گرا بود.به همین دلیل هگلیانیسم مارکوزه (و در کل مکتب فرانکفورت) چرخش به سوی ماتریالیسم و عینیت بود.همانطور که قبلا اشاره شد هگل در پدیدار شناسی روح، به این موضوع اشاره می کند که روح در فرایند از خود بیگانگی و آگاهی مجدد از خود ورسیدن به روح مطلق از اجتماع کمک می گیرد.یعنی با اینکه عامل از خود بیگانگی روح همانا جهان ماده است ولی او از همین طریق به وجود "در-و-برای-خود" یا "فی و لنفسه"(9) در می آید.تاکید بر همین بعد اجتماعی و نقش آن در در بازگشت به خود آگاهی کانون توجه مکتب فرانکفورت و خصوصا مارکوزه بود.

1-الف-ورود به عرصه اجتماع:

دیدیم که مکتب فرانکفورت از دیدگاه غیر تاریخی و نهایتا ایده آلیستی نهایتا چرخشی بسمت دیدکاه تاریخی هگل و در ادامه رویکرد عینی مارکس پیدا کردند وخلاصه اینکه پا به عرصه اجتماع گذاشتند.با این ورود دور دوم انتقادهای آنها شروع می شود.اولین انتقاد متوجه علمیست که به اصطلاح سعی در شناخت جامعه به عنوان امری کلی دارد یعنی جامعه شناسی.به زعم نظریه پردازان مکتب فرانکفورت جامعه شناسی دچار "علم گرایی" و "علم زدگی" شده است.به عبارتی "روش علمی" آنطور که وبر برآن تاکید می کرد از جنس ابزار نیست بلکه تبدیل به هدف شده است.یعنی ملاک تائید و رد یک تحقیق اساسا خود روش شده است.

مراد از روش هم در اینجا روش "پوزیتویستی" است.یعنی روشی که صرفا دنبال اثبات یک مسئله با ازار و روش علوم طبیعی است.نقد مکتب فرانکفورت به پوزیتیویسم نیز نقدی فلسفی است، وعملا مشابه نقد دیلتای به کاربرد روش تجربی در علوم انسانی بود.از نظر ایشان جامعه انسانی و کنشهای انسانی از اساس با آنچه در طبیعت رخ می دهد متفاوت است.استفاده از روشهای تجربی در علوم انسانی باعث فراموش شدن وجه انسانی بشر می شود.به همین دلیل مکتب فرانکفورت جامعه شناسی را به بی قیدی نسبت به مشکلات بشر،طبقات محروم و بنای جامعه ای ایده آل متهم می کرد.

1-ب-نقد جامعه مدرن:

نقد بعدی مکتب فرانکفورت،نقد جامعه ای بود که مدرنیسم را اساس خود قرار داده بود.با وجود آنکه این مکتب ذاتا مارکسیستی بود ولی بجای نقد جامعه مدرن از جنبه اقتصادی که مدنظر مارکس بود عمدتا بر بعد فرهنگی آن تاکید می کردند.به گمان این نظریه پردازان "سلطه" در عصر کنونی،سلطه ای فرهنگیست.در این بخش،مکتب فرانکفورت به نوعی به نظریه هژمونی گرامشی نزدیک می شود.یعنی پیش از اینکه استثمار اقتصادی در جامعه مدرن بوقوع بپیوندد،اعضای جامعه می بایست برای این استثمار آمادگی های لازم را پیدا کنند و حتی خودشان بر آن مهر تائیدی بزنند.و اگر هم اعتراضی به وضع موجود داشته باشند این وضعیت را غیر قابل تغییر و امری "طبیعی" درک نمایند.در این مباحث هم بطور واضحی رد پای لوکاچ مشاهده می گردد..خصوصا ایده "طبیعت ثانوی" وی،بر طبق این ایده نظام سرمایه داری وضعیت را چنان تغییر میدهد که توده مردم تصور می کنند وضعیت موجود همچون امری طبیعی(مثل طلوع و غروب خورشید) غیر قابل تغییر است.مکتب فرانکفورت تنها به همین اندازه بسنده نکرد،بلکه مکانیزمهایی را که بانی این طرز تلقی بود کشف و مورد انتقاد خویش قرار دادند.یکی از مهمترین آنها "رسانه" بود.این مبحث را در بخش بعد دنبال خواهیم کرد.

1-ج-صنعت فرهنگ(5*):

این اصطلاح به آدرنو تعلق دارد.ولی مفهومیست که تقریبا تمامی اعضای مکتب فرانکفورت بر آن اجماع دارند.منظور از صنعت فرهنگی،وضعیت کاذب،مخرب، بسته بندی شده،منفعل کننده،"غیر سیاسی کننده" و...می باشد.این فرهنگ محصول رسانه ها و خصوصا تلوزیون است.رسانه ها واقعیت ناب را بازتولید می کنند،منتاژ می کنند،تحریف می کنند و نهایتا واقعیتی دیگر (کاذب) را به خورد مردم میدهند. نتیجه چنین کاری،غیر سیاسی شدن مردم،توده ای شدن و یکدست شدن آنهاست. رسانه نقش انسان سازی را بر عهده گرفته است!البته نه انسان به عنوان سوژهای فعال (فاعل شناسا) بلکه انسانی منفعل که با دیدن و شنیدن چند صحنه و چند نطق ذهنش جهت دهی می شود.در واقع رسانه انسانی را باز تولید می کند که منطبق با نظام سرمایه داری باشد.یعنی انسانی مطیع،غیر سیاسی و یکدست.آدرنو در مورد موسیقی هایی که از رادیو و تلوزیون پخش می شود می گوید،قطعاتی که از موتزارت یا بتهوون پخش می شوند کل سمفونی نیست بلکه تنها بخشی از آن است.به عبارتی نظام سرمایه داری انسان را از کل محروم می کند.کلیتی که معنا درآن مستتر است. و به جای انسان را با لذتهای گذرا سرگرم می کنند.چنین انتقادهایی از این دست در مکتب فرانکفورت به وفور دیده می شوند.اما همانطور که پیش از این اشاره کردم هدف این نوشته بررسی متون این مکتب و غور در آنها نیست.بلکه هدف نشان دادن خطوط فکری آنها است،به نحوی که بتوان سیر تکوین این اندیشه را وارسی نمود.

شخصیت اقتدارطلب:

در این بخش هدف توضیح نظریه شخصیت اقتدار طلب آدرنو و هورکهایمر نیست، بلکه مقصود نشان دادن ارتباط مکتب فرانکفورت با روانشناسی و خصوصا نظریه روانکاوی فروید است.شخصیت اقتدار طلب عنوان کتابیست که آدرنو و هورکهایمر آنرا به کمک عده ای دیگراز محققین(روانشناسان) در آمریکا نگاشته اند.این کتاب به سایر نوشته های اندیشمندان این مکتب تفاوت دارد.زیرا در آن فقط به استدلال منطقی یا تاریخی پرداخته نشده بلکه به میزان زیادی از روشهای کمی مثل مصاحبه ومشاهده نیز استفاده شده است.در این کتاب تلاش می شود ریشه های اقتدار طلبی و گرایشات ضد یهودی آلمان نازی بررسی شود.فرض این کتاب نوعی "سندرم اقتدارطلبی" است.ریشه این سندرم با توجه به نظریه روانکاوی فروید به دوران کودکی و عقده ادیپ باز میگردد.عقده ادیپ(ادیپ یک شخصیت اسطوره ای و داستانی است) باعث می شود کودک مذکر از پدر خویش نفرت وکینه داشته باشد.علت این کینه عشق و تمایل فرزند ذکور نسبت به مادرش است.درنتیجه پدر خویش را رقیب و تصاحب کننده مادر می داند.از طرفی از چنین احساسی احساس حقارت می کند.اینگونه است که این گرایش و دغدغه به یک عقده روانی بدل می گردد که بعدها خود را بصورت شخصیت اقتدار طلبی نشان می دهد که از زور گفتن به مظلومین (به قول هیتلر نسل ضعیف و پست) لذت می برد.در ضمن روان انسان دارای مکانیسمیست بنام "صرفه جویی روانی" به این معنا که این نفرت عام به ضعفا به سوژه ای دیگر منتقل می شود و تقلیل می یابد.مثلا فرد از نژاد خاصی (مثل) یهودی نفرت میابد.این موضوع به نوعی با مکانیسمی از مکانیسمهای دفاعی فروید یعنی مکانیسم "سپر بلا" قرابت دارد.به این معنی که مثلا فردی که از مسئله ای در ناخوداگاه در عذاب است آنرا به عاملی بیرونی که یک گروه یا فرد است نسبت می دهد.تقریبا مشابه مکانیسم دفاعی "فرافکنی"(کودکی نمره کمش را به معلمش نسبت می دهد).

شایان ذکر است که این تها کار تحقیقی مکتب با چارچوب نظری فروید نبوده است. برای مثال می توان به کتاب "گریز از آزادی" اریک فروم اشاره کرد.اصولا اریک فروم را جزء نوفرویدیها قلمداد می کنند.حتی مارکوزه در کتاب "خرد و انقلاب" به موضوع "سکس" و لذت جنسی اشاره می کند.او می گوید:"رهایی ناپالوده و عقلانی نشده روابط جنسی،به معنای نیرومن ترین وجه رهایی التذاذ و از ارزش افتادن مطلق کار و کوشش به خاطر خود کار و کوشش خواهد بود..."مارکوزه برای لذت جویی نوعی ارزش رهایی بخشی قائل است.

دیالکتیک و روشنگری:

قرار نیست به نیت واکاوی این اثر مشترک آدرنو و هورکهایمرمورد بررسی قرار گیرد.بلکه اشاره به این کتاب ذیل همان عنوان بررسی تکوین مکتب فرانکفورت قرار میگیرد،نه بیشتر.در این کتاب در آغاز به اسطوره ای اشاره می شود.علاوه بر معنی ضنی این تلمیح که به از خود بیگانگی انسان و استثمار او اشاره دارد.معنای استعاری دیگری هم دارد که به خود واژه اسطوره بر می گردد.

اودوسئوس ناخودای یک کشتی با تعدادی ملوان است.کشتی قرار است از کنار جزایر "سیران " ها عبور کند.خطری در کمین است.سیرانها پریوشانی هستند که صدایی جادویی دارند.صدایی که باعث مستی و ملنگی همگان می شود،چنان که ملوانان و ناخودایان ناخودآگاه به سمت صدا روانه می شوند.آنها مست و بی خبر از خطری هستند که هر لحظه آنها را تهدید میکند.یعنی خطر برخورد با صخره های جزیره ای که آوای خوش از آنجا به گوش می رسد.اودوسئوس از این ماجرا با خبر بود.از طرفی مشتاق شنیدن این آواز بود.اینگونه بود که دستور داد در گوش ملوانان موم بریزند و خود او را نیز به دکل کشتی ببندند تا با شنیدن آوای خوش دامن از دست ندهد.و اینگونه شد......

این بود سرنوشت و وضع انسان امروزی.نا خوداگاه با این روایت به یاد مقاله "کله" والتر بنیامین می افتم.نفسیری از یک نقاشی عجیب.نقاشی یک فرشته که گویی بالهایش سوخته و رو به سمتیست که آینده تیره و تار بشر را نشان می دهد.

بعد زیباشناختی:

بعد زیبا شناختی عنوان آخرین کتاب هربرت مارکوزه است.کتابی که به نوعی می توان آنرا چکیده دیدگاه های اعضای مکتب فرانکفورت در باب هنر دانست.

البته این اثر یکی از چندین پژوهش مکتب فرانکفورت در باب هنر و بعد زیبایی می باشد.پیش از این باید به آدرنو و مطالعات او در زمینه موسیقی (بطور مثال تحقیقی که در آمریکا در مورد موسیقی جاز انجام داد) و همچنین لئولونتال اشاره کرد.لوونتال اساسا کلیه آثارش بر محوریت پژوهش ادبی ،نقد و جامعه شناسی ادبیات قرار دارد.

اما در اینجا کتاب بعد زیبا شناختی مارکوزه را در کانون توجه خود قرار می دهیم. مارکوزه دارای دکترای ادبیات بود و رساله دکترای وی نیزبه "فلوبر" و تحلیل آثار او اختصاص داشت.به همین دلیل در ابتدای کتاب بعد زیبا شناختی اذعان می دارد که وی صلاحیت نقد و بررسی آثار کلاسیک موسیقی را ندارد.ولی در کل این کتاب به هر گونه هنر و اصولا به زیبایی می پردازد.

همانطور که قبلا اشاره شد یکی از ریشه های تکوین مکتب فرانکفورت آثار و نوشته های جورج لوکاچ ،فیلسوف و نویسنده مجارستانی بود.تاثیر کتاب "تاریخ و آگاهی طبقاتی" وی را در این مکتب نمی توان نادیده گرفت.علاوه بر این مکتب تحت تاثیر عقاید لوکاچ در مورد ادبیات و هنر بود.البته این تاثیربیشتر جنبه الهام بخشی داشته است تا اینکه یک تقلید صرف باشد.پس در اینجا بهتر است ابتدا نگاهی به کتاب "نظریه رمان" جورج لوکاچ و مقدمه کتاب "تاریخ و آگاهی طبقاتی " لوکاچ بیندازیم.

لوکاچ را پدر مارکسیسم غربی می دانند.نظرات او به نوعی دیدگاه ارتدکس مارکسیسم را تعدیل کرد و روایتی انعطاف پذیر تر با تاکید بیشتر به روبنا (خصوصا فرهنگ) ارائه نمود.از این جهت می توان گفت مکتب فرانکفرت ادامه دهنده راه لوکاچ است.البته ناگفته نماند که بعدها یعنی زمانی که لوکاچ وزیر فرهنگ مجارستان شد عقاید گذشته خود را به چالش کشید و موضعی ارتدکس تر اتخاذ نمود.

اصولا مارکسیسم سبک خاصی از ادبیات( و عامتر هنر) را می پذیرد،سایر سبکها از دیدگاه مارکسیسم سبکهایی بورژوازی و توجیه گر زندگی انگلی سرمایه داران است. تنها سبکی که به حقایق محض زندگی بشر نظاره دارد و ازواقعیت طفره نمی رود همانا "رئالیسم" است.رئالیسم زندگی را آنطور که هست به نمایش می کشد.اما رئالیسم به تنهایی سبک آرمانی سوسیالیسم نبود.رئالیسمی ایده آل است که زندگی مردم یعنی عناصر اصلی صحنه زندگی را به نمایش بگذارد.و اینگونه بود که رئالیسم سوسیالیستی پا به عرصه هنر گذاشت.نمونه بارز رئالیسم سوسیالیستی را می توان در آثار نویسنده مشهور روسی "ماکسیم گورکی" و خصوصا رمان "مادر" او یافت.

لوکاچ رئالیسم را مورد تمجید قرار می دهد و آن را هنر اصیل می نامد.اما تعدیلی در این دیدگاه ایجاد می کند.از نظر او هنر از پایگاه طبقاتی هنرمند جداست.مثالی که او در تمام کتاب خود به آن اشاره می کند،رمانهای بالزاک است.بالزاک اساسا نویسنده ای از طبقه اشراف است.بالزاک همواره از زوال نظام اشرافی و فئودالی در هراس بود.با این وجود از نظر لوکاچ بهترین آثار رئالیستی متعلق به او بود.بالزاک سوای طبقه ای که بدان تعلق داشت می نگاشت.در نوشتهایش به خوبی می توان افول و فساد روز افزون اشرافیت را مشاهده کرد.به همین دلیل لوکاچ هنر او را هنر واقعی می دانست.از طرفی مدام امیل زولا (بنیان گذار مکتب ناتورالیسم در ادبیات) را به باد انتقاد می گرفت. از نظر لوکاچ رئالیسم با ناتورالیسم (طبیعت گرایی) تفاوت فاحشی داشت.علاوه بر زولا آثار بسیاری دیگر (مثل ژان پل سارتر) را نیز در زمره آثار بورژوازی قرار می داد و در هم می کوفت.پس در حقیقت لوکاچ ،چارچوب خشک رئالیسم سوسیالیستی را اندکی منعطف نمود.ولی همچنان به آثار غیر رئالیستی خصوصا رومانتیسم (که از دیدگاه او نماد افول فئودالیسم بود) بدبین بود.

اما مارکوزه دیدگاه جدیدی را ارائه می دهد.دیدگاهی که به معنای واقعی انتقادیست. این روایت جدید هم نقدیست به دیدگاه زیبا شناختی مارکسیسم ارتدکس و هم نظرگاه منعطف تر لوکاچ.مارکوزه دیدی بسیار وسیع تر را ارائه می دهد که در آن هنر ،کانون است نه حاشیه.در این کتاب دیالکتیک هگلی به روشنی نمایان است ولی هرگز این دیالکتیک به مرگ هنر نمی انجامد.مارکوزه هنر را مستقل می داند.از نظر وی هنر روبنایی نیست که توسط زیربنا یعنی اقتصاد تعین میابد.بلکه هنر از تاریخ،اقتصاد ،طبقه هنرمند،سبک،و حتی محتوای آن رهاست.هنر مستقل است.هنر رهاست و رهایی بخش است.

اما چگونه می توان این مدعا را ثابت کرد؟

در کل می توان مارکوزه را نیز یک رئالیست دانست.اما با یک نگاه سطحی به کتاب بعد زیبا شناختی شکی بر کسی باقی نمی ماند که او همدلی زیادی با سایر سبکها و حتی رمانتیسم دارد.پس چگونه می توان او را یک رئالیست دانست؟پاسخ این سوال به نگاه مارکوزه نسبت به امر "رئال" بر می گردد.مارکوزه معتقد است نباید نگاهی فرمالیستی به رئالیسم داشته باشیم.رئالیسم از نظر وی معنای وسیع تری دارد.اصولا واقعیت (امر رئال) فقط شامل چارچوب زندگی اجتماعی یا زندگی طبقه کارگر نیست. چنین عقیده ای نوعی محدودیت است.از نظر مارکوزه ما واقعیتهای متکثری داریم وآنچه رئالیسم (مثلا آثار گورکی یا بالزاک) به تصویر می کشد تنها بخش کوچکی از واقعیت است.از نظر مارکوزه زندگی یک بورژوا که در لذتها و دغدغه های پست و فردگرایانه خود غرق است نیز بخشی از واقعیت است.واقعیتی که در رئالیسم و خصوصا رئالیسم سوسیالیستی مورد اغفال قرار می گیرد.در واقع این هنر که قصد رهایی بخشی دارد خود عامل محدودیت می گردد.به اعتقاد مارکوزه رومانتیسم و تمامی سبکهای فرد گرایانه که زندگی و دنیای بورژوازی را به تصویر می کشد خود نوعی رئالیسم است.رئالیسمی که ما را با دنیای بورژوازی آشنا می کند.مارکوزه می گوید،اشتباه نکنیم، واقعیت فقط زندگی طبقه پرولتر و دغدغه های اجتماعی و انسان دربند نیست.کثیف ترین وجه زندگی بشر نیز یک واقعیت است.پس باید رئالیسم به این بخش از زندگی نیز بپردازد و الا محدود است و محدود کننده.ما به کمک چنین نوشته هایی دید روشن تری از زندگی خواهیم داشت.این دیدگاه خودبخود مستلزم رها بودن و مستقل بودن هنر است.هنر هر قدر هم به ظاهر مبتذل و دور از واقعیتهای کلان جامعه باشد باز هم واقعیتی را به نمایش می گذارد که خارج از توان رئالیسم کلاسیک است.در ضمن هیچ نویسنده ای نمی تواند واقعیتهای دنیای بورژوازی را بهتر از یک بورژوا به تصویر کشد.به همین دلیل بالزاک که نماینده طبقه اشراف است بهتراز هر نویسنده دیگری دنیای مبتذل اشرافیت را به تصویر می کشد.یا اگر ژان پل سارتر زندگی یک روسپی را به تصویر می کشد به بهترین وجه تباهی جامعه سرمایه داری را به ما نمایان می کند.هنر مستقل است.هر اثری بخشی از واقعیت را به تصویر می کشد،بخشی که ممکن است بسیاری از آثار دیگر بدان توجهی نکرده باشند یا آنرا آنقدر ناچیز شمرده اند که مورد اغفال واقع شده است.پس در یک نتیجه گیری هنر سوای هنرمند یا خالق آن و سوای انگیزه ای که در پس آن نهفته است به خودی خود رها و رهایی بخش است.هنر ما را با زوایای تاریک و فراموش شده جامعه آشنا می کند.هنرمخاطب خود را وا می دارد که با دیدی انتقادی به جامعه بنگرد.هنر مانع بزرگیست بر سر راه سلطه،سلطه کلان بر خرد ،ابژه بر سوژه،جامعه بر فرد، علم و ابزار بر احساس،نظم بر لذت و سکس و در کل تلاشیست برای خارج کردن انسان از توهم تفکیک حاشیه از متن.

 

ر.محسن /تابستان 87

 

ارجاعات و توضیحات

*-Giest

Sprit-2*

(1تاریخ فلسفه/از وولف تا کانت/جلد 6/نشر علمی فرهنگی

2)کاپلستون/صفحه 255

3)فراسوی نیک و بد/ نیچه

4)مکتب فرانکفورت و نیچه/گادامر/حامد فولادوند/مهرنیوشا

3*-ID

4*-Super ego

5*-مارکوزه در این باب می گوید:"رهایی نا پالوده و عقلانی نشده روابط جنسی،به معنی نیرومندترین وجه رهایی التذاذ و از ارزش افتادن مطلق کارو کوشش به خاطر خود کار و کوشش خواهد بود".و یا "لذت جویی باید مارا متوجه این نکته بکند که بشر عمل جنسی رابه سطحتکلیف یا عادت یا بهداشت عاطفی تقلیل داده و خوشی جنسی را در این راه فدا کرده است".

5)این اصطلاح متعلق به فویر باخ است

6)دست نوشته های اقتصادی و فلسفی/مارکس/ح.مرتضوی/آگه/77  

 7)فرانکفورت/ژان گشنار/اکول نرمال—ذیل کتاب سپیده دمان تاریخ بورژوازی/هورکهایمر.م.ج.پوینده

8)به نقل از نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت در علوم انسانی/حسینعلی نوذری/آگه

9)هگل /پیتر سینگر/ع.فولادوند/طرح نو

سایر منابع:

بعد زیبا شناختی/هربرت مارکوزه/داریوش مهرجویی/هرمس

هجرت اندیشه/استوارت هیوز/ع.فولادوند/طرح نو

خاطرات ظلمت/بابک احمدی/نشر مرکز

دیالکتیک روشنگری/هورکهایمر- آدرنو/م.فرهادپور- ا.مهرگان/گام نو /قطعات فلسفی

جامعه شناسی هنر/ناتالی هینیک/عبدالحسین نیک گهر/آگه

Marcuse.H.Towards a critical theory of sociology-D.kellner/London:routledge.2002

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط محسن  |